تبليغاتX
خاطرات قم

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

پاسخ کروبی به دراویش گنابادی(روزنامه اعتماد ملی شماره 933 صفحه 6 مورخ 12/03/88)

پاسخ کروبی به دراویش گنابادی(روزنامه اعتماد ملی شماره 933 صفحه 6 مورخ 12/03/88)
نوشته شده توسط خاطرات قم در 11:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

كتاب گلايل سفيد و آتش

كتاب گلايل سفيد و آتش
 
تجلي حقيقت در فاجعه خونين قم
 
تخريب حسينية دراويش نعمت اللهي گنابادي در بهمن 1384
 
كتاب در پيوست است يا ميتوانيد از لينكهاي زير دانلود نماييد
 
بخش اول
 
بخش دوم

 
از محل ديگر بصورت يكجا
 
 
 در صورت فيلتر بودن از لينك زير استفاده كنيد
 
نوشته شده توسط خاطرات قم در 7:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

درویش آزاری، چرا؟

درویش آزاری، چرا؟

image

اماکن مقدس دراویش و خانقاه‌ها یا حسینیه‌های ایشان که معمولا محل تجمع و عبادت اعضای این فرقه است معمولا از ارزش تاریخی و فرهنگی برخوردار است و تخریب این مکان‌ها باعث از بین رفتن بخش بزرگی از سرمایه‌های تاریخی کشور خواهد شد؟

شهرگان: در هفته‌ای که گذشت برخی رسانه‌ها و منابع خبری غیردولتی در ایران از بازداشت تعداد 100 نفر از دروایش فرقه گنابادی خبر دادند.  بر اساس این اخبار و گزارش‌ها روز شنبه سوم اسفندماه و در پی تجمع اعضای این فرقه در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی بیش از صد تن از آنان توسط نیروهای امنیتی و گارد ضد شورش بازداشت شده و روانه زندان اوین شدند.  این تجمع در حالی  برگزار شد که دراویش قصد داشتند تا در اعتراض به تخریب حسینیه گنابادی‌های اصفهان، به نمایندگان مجلس شکایت کنند.
گفتنی است که حسینیه دراویش نعمت‌اللهی که در در تخت فولاد اصفهان واقع شده، طی چند روز گذشته تخریب شد.  در حالی که مجالس دراویش سلسله نعمت‌اللهی گنابادی شهر اصفهان سال‌ها بود که در این حسینیه برگزار می‌شد و بار دیگر اعضای این فرقه شاهد برخورد با اماکن مذهبی خویش بودند.  اقداماتی که در طول چند سال گذشته در سایر شهرهای ایران از جمله شهر قم و شهر بروجرد هم رخ داد.
 به هر حال علیرغم اینکه دراویش گنابادی بر اساس تعالیم خویش از سیاست دوری جسته و کاری هم با حکومت و قدرت سیاسی مستقر در کشور ندارند اکنون تجمعات این فرقه صوفی گرایانه به یکی از مسائل مهم و پر سر و صدای امنیتی و حقوق بشری در ایران تبدیل شده است.  مسئله‌ای که علاوه بر واکنش‌ها و نارضایتی‌های داخلی بازتاب‌های جهانی و بین‌المللی را هم با خود خواهد داشت.  دروایش روانه زندان شده‌اند و خانقاه آنان هم خراب شده است در حالی که دراویش در تاریخ ایران همواره از جایگاه و منزلت قابل توجهی برخوردار بوده‌اند و با نگاهی کوتاه به ادبیات کهن این کشور می‌توان گفت تعالیم آنان برای زندگی صوفی گرایانه بیشترین تاثیر را در شکل‌گیری شخصیت شعرا و ادیبان فارسی زبان داشته و حتی تعدادی از چهره‌های درخشان و ماندگار آسمان فرهنگ و ادب ایران همچنان با لقب شیخ که یکی از مراتب دراویش است خوانده می‌شوند.  بزرگانی مانند شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی، شیخ ابوسعید ابوالخیر و یا شیخ حسن خرقانی و حتی شیخ ابوالنصر فارابی و دیگرانی که هر یک ستاره‌ای درخشان به شمار می‌روند.
افکار عمومی در ایران با آرا و اندیشه‌های فرقه گنابادی دراویش ایران و تفاوت عقاید ایشان با سایر فرقه‌های دیگر صوفی مسلک آشنایی کامل ندارد اما به یقین اغلب ایرانیان از دراویش تصویری آرام و گوشه‌نشین را به خاطر دارند که در خلوت به دنبال کسب معرفت و نزدیکی به وجود خداوند هستند.  آنان در تعالیم خویش که برگرفته از آموزه‌های دینی و اسلامی و همچنین رفتارهای نیک و جوانمردانه ایرانیان است منش انسان مدارانه همراه با خداجویی و خداپرستی را تجویز می‌کنند و همین آموزه‌ها باعث می‌شود تا آنان از  رفتارهای خشن و خشونت‌ورزی دوری کرده و در حالی که امروز غرب اهالی مشرق زمین را به خشونت‌ورزی ناشی از بنیادگرایی دینی متهم می کند، چهره ای مهربان و سیمای آرامی از یک سلسله تعالیم دینی و تاریخی را به نمایش بگذارند.
در اینجا قصد قضاوت درباره چگونگی خداپرستی و روش‌های معرفت‌جویانه و همچنین طریقت دراویش وجود ندارد، اما رفتارهای انجام شده با این هموطنان که از سوی دیگر همانند اغلب مردم ایران مسلمانند و در طریقیت خویش بیش از دیگران به انجام وظایف دینی مقید هستند چندین پرسش را در اذهان ناظران بی‌طرف به وجود می‌آورد.
نخست اینکه چرا دراویش علی‌رغم اعتقاد به مبانی دینی و تاکید بر انجام وظایف شرعی خویش و همچنین وفاداری به کشور اجازه فعالیت آزادانه ندارند؟  از سوی دیگر چرا اعضای این فرقه که می‌توانند به عنوان حافظان بخشی از میراث فرهنگی و آموزه‌های عرفانی ایران باشند نمی‌توانند به صورت راحت و بدون دغدغه با نمایندگان مجلس که وکلای ملت به شمار می‌روند دیدار کرده و مشکلات خود را مطرح کنند؟
اماکن مقدس دراویش و خانقاه‌ها یا حسینیه‌های ایشان که معمولا محل تجمع و عبادت اعضای این فرقه است معمولا از ارزش تاریخی و فرهنگی برخوردار است و تخریب این مکان‌ها باعث از بین رفتن بخش بزرگی از سرمایه‌های تاریخی کشور خواهد شد؟  به راستی با چه اهدافی این اماکن تخریب می‌شود؟
پرسش ساده در آخر اینکه درویش آزاری با کدام منطق و سیاستی پیگیری می‌شود؟  و در کشوری که زادگاه صوفیان و عارفان بوده است چرا باید در چشم درویش خاک پاشید و او را روانه محبس کرد؟


http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2532

نوشته شده توسط خاطرات قم در 8:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

دو از یاد رفته (دفاع از حقوق دراویش و دیگر شهروندان)

سرمقاله روزنامه اعتماد ملی شنبه10اسفند1387

گویا برخی از ما بیش از آنکه نگران پاسخ به وجدان خویش و وجدان عمومی و پاسخ به درگاه خداوند باشیم نگران پاسخ به نهادهای قضایی و امنیتی هستیم .از اینرو هنگا می که نامه آقای کروبی را در باره دراویش دیدم و از سوی دیگر ایام مصادف بود با اربعین حسینی، برآن شدم چند سخنی را بر آن بیفزایم :
1- سکوت نهادهای مختلف قانونی در کشور مانند مجلس و ستاد پیگیری و نظارت بر اجرای حقو ق شهروندی قوه قضاییه ومطبوعات و نامزدهای انتخاباتی و برخی دیگر در برابر رخدادهایی که آشکارا نقض حقوق بشر و حقو ق شهروندی و قانون اساسی است نشان می دهد که برخی بیش از آنکه دغدغه وظیفه قانونی و دینی خوش را داشته باشند دغدغه ماندن در قدرت را دارند.
اصل 2 قانون اساسی می گوید:جمهور اسلامي‏، نظامي‏ است‏ بر پايه‏ ايمان‏ به‏: ....و كرامت‏ و ارزش‏ والاي‏ انسان‏ و آزادي‏ توام‏ با مسئوليت‏ او در برابر خدا، كه‏ از راه‏ : ...ونفي‏ هر گونه‏ ستمگري‏ و ستم‏ كشي‏ و سلطه‏ گري‏ و سلطه‏ پذيري‏، قسط و عدل‏ و استقلال‏ سياسي‏ و اقتصادي‏ و اجتماعي‏ و فرهنگي‏ و همبستگي‏ ملي‏ را تامين‏ مي‏ كند.
در اصل سوم آمده است:دولت‏ جمهور اسلامي‏ ايران‏ موظف‏ است‏ براي‏ نيل‏ به‏ اهداف‏ مذكور در اصل‏ دوم‏، همه‏ امكانات‏ خود را براي‏ امور زير به‏ كار برد: 1 - ايجاد محيط مساعد براي‏ رشد فضايل‏ اخلاقي‏ بر اساس‏ ميان‏ و تقوي‏ و مبارزه‏ با كليه‏ مظاهر فساد و تباهي‏. 2 - بالا بردن‏ سطح‏ آگاهي‏ هاي‏ عمومي‏ در همه‏ زمينه‏ هاي‏ با استفاده‏ صحيح‏ از مطبوعات‏ و رسانه‏ هاي‏ گروهي‏ و وسايل‏ ديگر. ...6 - محو هر گونه‏ استبداد و خودكامگي‏ و انحصارطلبي‏. 7 - تامين‏ آزاديهاي‏ سياسي‏ و اجتماعي‏ در حدود قانون‏. 8 - مشاركت‏ عامه‏ مردم‏ در تعيين‏ سرنوشت‏ سياسي‏، اقتصادي‏، اجتماعي‏ و فرهنگي‏ خويش‏. 9 - رفع تبعيضات‏ ناروا و ايجاد امكانات‏ عادلانه‏ براي‏ همه‏، در تمام‏ زمينه‏ هاي‏ مادي‏ و معنوي‏ و ...
و در اصل8 آمده است:در جمهوري‏ اسلامي‏ ايران‏ دعوت‏ به‏ خير، امر به‏ معروف‏ و نهي‏ از منكر وظيفه‏ اي‏ است‏ همگاني‏ و متقابل‏ بر عهده‏ مردم‏ نسبت‏ به‏ يكديگر، دولت‏ نسبت‏ به‏ مردم‏ و مردم‏ نسبت‏ به‏ دولت‏. شرايط و حدود و كيفيت‏ آن‏ را قانون‏ معين‏ مي‏ كند.
بنابر این طیق قانون اساسی ،وظیفه همگانی است که در برابر اقدامات نادرست دستگاههای مسئول واکنش نشان دهند.

2- امر به معروف و نهی ازمنکر گوهر گمشده امروز ماست که هم تکلیف شرعی و هم قانونی برای دولتمردان و شهروندان و کلید جلوگیری از ظلم و فساد در جامعه اسلامی است که متاسفانه از سوی بسیاری از ما به فراموشی سپرده شده است. آنچه که امروز با زبان دیگری مانند آزادی بیان و آزادی حق انتقاد در اعلامیه جهانی حقوق بشر و در ادبیات حقوقی و سیاسی جایگاه والایی دارد. چه از منظر درون حکومتی و(پوزیسیون) و چه از منظر برونی و مخالف بنگریم، اگر شاخص های دینی بودن حکومت را نه خرافات روز افزون مذهبی ،که اصول و فروعی بدانیم که از واجبات دین است آنگاه حتی از منظر خود حکومت نیز امتناع از آنها( چه رسد انکار و ممانعت از آنها) از سوی حکومت می تواند شاخص های دینی بودن آن را هم به چالش برد. امام علی در نهج البلاغه می فرماید : لا تَترَکُوا الاَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهی و عَنِ المُنکر فیوَلّی عَلَیكم شِرارُکُم، ثم تَدعُونَ فلا یستَجابُ لکُم.
«امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلط می‌شوند».به همین خاطر است که امام در جای دیگری می فرماید:قوام شریعت به امر به معروف و نهی از منکر است.
در روایتی از پیامبر اكرم نقل شده كه فرمود: «باید امر به معروف و نهی از منكر كنید، وگرنه خداوند ستمگری را بر شما مسلط می كند كه نه به پیران احترام می گذارد ونه به خردسالان رحم می كند، نیكان و صالحان شما دعا می كنند ولی مستجاب نمی شود و از خداوند یاری می طلبند، اما خدا به آنها كمك نمی كند و حتی توبه می كنند و خدا از گناهانشان درنمی گذرد.»

3- اهمیت این فریضه به حدی است که امام حسین(ع) می فرماید من بخاطر امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده ام. یکی از علمای معاصر در تحقیق پر بازتابی که در سال 1350(7سال پیش از انقلاب اسلامی) منتشر کرد به استناد دلایل تاریخی و روایی متعدد نشان داده است که برخی از مهم ترین اهداف حرکت امام حسین عبارت بود از : حمایت از آزادی قلم، حمایت از آزادی بیان و حمایت از عدالت در امر بودجه دولت اسلامی.( نگاه کنید به شهید جاوید اثر مرحوم نعمت الله صالحی نجف آبادی).
امر به معروف و نهی از منکراولا متوجه حکومت است چنانکه امام حسین فرمود و بسیاری از فقها نیز بر آن تصریح داشته اند.اما تلاش بر این است که آن را به وظیفه ای فردی و در امور جزیی تقلیل دهند. ثانیا فقط یک وظیفه فردی نیست و اقدامی گروهی است چنانکه در قرآن آمده است: وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ (آل عمران104). یعنی گروهی از شما باید دعوت به خیر از طریق امر به معروف و نهی از منکر کنند به نحوی که آیت الله منتظری یکی از فقهای برجسته معاصر این آیه را از دلایل شرعیت تحزب و وجوب آن دانسته اند و مخالفت با تحزب را مخالفت با قرآن می دانند.

در واقع جامعه اسلامی در صورت رعایت این فریضه جامعه ای SELF CONTROL است یعنی جامعه ای که بدون نیاز به پلیس و نیروهای امنیتی با ماموریت داخلی خودش خود را و حکومت را کنترل می کند.
هنگامی که امام حسین شهید این فریضه است و در این جامعه قرن هاست که محرم و صفر وتاسوعا عاشورا و اربعین برای یادبود قیام او سوگواری برپا می شود چگونه است که در خطبه ها و خطابه ها این جوهره اصلی قیام او منسی شده و حقیقت حرکت حسین را شهید کرده و به مداحی هایی که شهید مطهری در کتاب های حماسه حسینی به آنها تحت عنوان تحریفات عاشورا می پردازد به عنوان سوگواری حسین و یارانش می پردازند حال آنکه از بین بردن فلسفه عاشورا ستمی بزرگتر از شهید ساختن حسین(ع) است.


4-اگر علما و روحانیون و روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی چه با عنوان امر به معروف و نهی از منکر و چه دفاع از آزادی بیان و انتقاد در برابر آنچه می گذرد سکوت نکنند جامعه ما به راه تعالی و رشد خواهد رفت. چرا بر خلاف اصل8 قانون اساسی و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر،برخی چهره ها،گروهها و نهادهای مدنی در پرسشگری غیرفعالند؟ چرا در برابر بازداشت ها و توقیف های پی در پی دانشجویان و زنان و معلمان و کارگران و گروههای مذهبی و... مسئولان خود را موظف به پاسخگویی ندانسته و توضیحات اقناع کننده ارائه نمی دهند؟ چرا از میان روحانیون برجسته همیشه نام دوسه تن را در میان معترضان می بینیم در حالی که بسیاری دیگر از آنان نیز این روش ها را صواب نمی دانند اما تقیه می کنند؟ چرا نمایندگان مردم در مجلس ، مدرس را الگوی خود قرار نمی دهند و در حالی که می توانند از جایگاه قانونی خود به پرسش برخیزند در ایفای وظیفه کوتاهی می کنند؟ نمایندگان محترم مجلس هشتم نسبت به آنچه درباره شهروندان این کشور که ولی نعمتان ما هستند می گذرد بی تفاوت هستند و حساسیت لازم را در مورد مسایل دراویش و دانشجویان و گروههای دیگر نشان نمی دهند تا دستگاههای حکومتی دقت و وسواس بیشتری را در برخورد با گروه ها و اصناف نشان داده و به نحوی عمل کنند که حقی از صاحبان این مملکت که خود مردم هستند ضایع نشود و نهادهای امنیتی و قضایی هم بتوانند کاملا از عملکرد خود دفاع کنند.چرا رسانه ملی که با بودجه همین شهروندان اداره می شود تبدیل به رسانه حاکمیتی شده و در این امور بی تفاوت است یا در جهت توجیه اقدامات انجام شده خبر رسانی می کند؟ این کوتاهی ها زمینه رشد تدریجی پدیده خطرناک ناامیدی از درون ونگاه به بیرون را به وجود می آورد که بزرگترین مشکل امنیتی است و نهادهای امنیتی اگر وظیفه خود را دفاع از امنیت کشور می دانند باید به آن حساس باشند و از تقویت کانون هایی که پناه گاه شهروندان در داخل کشورهستند حمایت کنند و از پرسشگری و پاسخگویی صادقانه و پر شور،نه ادعایی و تبلیغاتی استقبال کنند.
5- دراویش تنها یکی از گروههایی هستند که در چند سال اخیر هدف قرار گرفته اند. در طول 27 سال که از انقلاب گذشته بود هیچ نگرانی از ناحیه آنها وجود نداشت و ناگهان در دولت جدید و در دو سه سال اخیر کشف شد که اینها خطرناک هستند؟ آیا می خواهیم به مردم بگوییم اسلامی که وعده داده بودیم همین اسلام است که هیچ گروهی را تحمل نمی کند حتی پیروان آیین اسلام را که با برخی کارهای مسئولان موافق نیستند یا حکومت برخی از عقاید انان را قبول ندارد؟ اگر انقلاب اسلامی سال 1357 را یک حرکت اسلامی و ضد استبدادی و اصیل بدانیم و بپذیریم که این انقلاب نه به دست موجوداتی از کرات دیگر که برساخته نخبگان و مردمانی از همین سرزمین بوده است نباید نقش کم و زیاد تمام گروهها و جریانات را در آن نادیده گرفت و ارج عمل شان را کاست. دکتر تابنده که امروز قطب دراویش گنابادی است همراه با دکتر یدالله سحابی و مهندس بازرگان و جمعی دیگر از شخصیت های ملی و مذهبی، ازاعضای هیات موسس كميته ايراني دفاع از آزادی و حقوق بشر در آذر 1356 بود که این جمعیت در گشودن جبهه مبارزه علیه دیکتاتوری وقت نقش مؤثری داشت و در همان زمان نیز علیرغم جو انقلابی با زبان قانون سخن می گفت. از سوی دیگر آنها جزو شیعیان دوازده امامی هستند در حالی که بنیانگذار جمهوری اسلامی می گفت حتی مارکسیست ها هم اگر توطئه نکنند آزادند.

برخی از محرکین جریانات سه سال اخیر علیه دراویش کسانی هستند که از پیش از انقلاب سابقه مبارزه با متصوفه را در کارنامه خویش دارند و در برخی کتاب هایشان مولوی را نیز مشرک خوانده اند.جالب است بدانید که در تاریخ اسلامی، بسیاری از مسلمانان خارج از حوزه شبه جزیره عربستان و ممالک عرب، از طریق تصوف اسلامی بود که مسلمان شدند. از سوی دیگر در جهان مدرن با زبان عرفان اسلامی مولوی و عطار و حافظ و محی الدین عربی و...است که بهتر می توان به سوی جذب ،همگرایی و صلح رفت.

6- در نامه آقای کروبی آمده است:«در طول سه سال اخیر حسینیه دراویش گنابادی در قم و کرج و اصفهان وسمنان و بروجرد...تخریب شده اند. در کدام محکمه صالح محاکمه ای صورت گرفته و چنین حکمی صادر شده است؟ مگر می توان بدون رعایت دقیق تشریفات قانونی در کشور دست به هر کاری زد؟ این کارها بر اساس کدام مجوز شرعی و قانونی انجام شده است». در کجای دنیا و در کجای تاریخ اسلام ، ویران کردن مکان های مقدس و مذهبی را می توان سراغ گرفت ؟

در قسمت دیگری از نامه می گوید:« سه سال پیش که در قم این کار را کردند با ساختن مطالبی کوشیدند نشان دهند که مکان حسینه وقفی بوده و به درخواست اوقاف آنجا را خراب کردند در حالی که واقف زنده بود و آنجا وقف دراویش بود.». امروز با تخریب حسینه دراویش در سایر شهرها ناظران خواهند گفت که معلوم شد همه آن حرف ها بهانه ای بیش نبود. ما برای کارهایمان فقط نباید توجیه امنیتی داشته باشیم. ما حجت شرعی و قانونی صریح و قابل قبول لازم داریم.
تمام فقهای شیعه هرگونه دخل و تصرف و تبدیل وقف را بر خلاف نظر واقف آن جایز ندانسته اند حتی اگر واقف غیر مسلمان باشد. حکومت نیز مجاز به تصرف و تبدیل وقف نیست.حتی مقام رهبری در پاسخ به این سوال که : ملكى وجود دارد كه در مسير نهر آب واقع شده و صد سال پيش وقف عام شده است و بنابر قانون ابطال بيع زمين‏هاى موقوفه، سند رسمى براى آن به عنوان وقف صادر شده است، ولى در حال حاضر اين ملك براى استخراج سنگهاى معدنى مورد استفاده دولت است، آيا الآن جزء انفال محسوب مى‏شود يا آنكه وقف است؟
می گوید:اگر اصل وقف بودن آن بر وجه شرعى ثابت شود جايز نيست شخص يا دولت آن را به مالكيّت خود در آورد، بلكه بر وقفيّت باقى مى‏ماند و همه احكام وقف بر آن مترتّب مى‏شود.
این در حالی است که برخی از حسینیه های ویران شده وقفی بوده و واقف به صراحت، انتفاع از آن را مشخص کرده است.بجز موضوع وقف بودن، اساسا تخریب مسجد و حسینیه در فقه اسلامی جایز نیست و فقط پیامبر خدا بود که با راهنمایی وحی مسجد عبدالله ابن ابی را مسجد ضرار تشخیص داد و ما نمی توانیم به صرف اینکه با گروهی مشکل داشتیم متوسل به این توجیهات شویم و مکان های مقدس را ویران کنیم.
دراسفند1384 علاوه بر برخی آیات عظام ،مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم در واكنش به حوادث شهر قم بيانيه صادر كرد. در اين بيانيه آمده بود:« در حالي كه فقهاي عظام جان و مال و عرض اقليت هاي ديني غيرمسلمان را به صرف زندگي در جامعه اسلامي محفوظ و آنان را مشمول حكم اهل ذمه و برخوردار از حقوق مدني مي دانند چنين رفتاري با جماعتي از شيعه اماميه اثني عشريه ولو آراي آنان با ديگر شيعيان متفاوت باشد چه توجيه شرعي و قانوني دارد؟ مگر مخالفت با افكار و رفتارهاي ديگران و حتي باطل دانستن آن مجوز چنين حركات فجيعي است؟ مگر به حكم شرع و قانون اساسي مال و جان افراد مادام كه اخلالي در نظام اجتماعي يا تهديدي عليه ديگران ايجاد نكنند در امان نيست؟».

7- فراموش نکنیم که اگر در جریان رنسانس در غرب ، تفکر ضدیت با دین به جایی رسید که دین ستیزی در قانون اساسی برخی از این کشور ها گنجانده شد دلیلی نداشت جز آنکه کلیسا چنان عرصه را بر دگر اندیشان و حتی فرقه های مسیحی دیگر تنگ کرده بود که بخشی از همان نیروهای مسیحی پیشقراول حذف اقتدار کلیسا شدند.
این تجربه ها را نباید نادیده گرفت واین احتمال را نباید کاملا منتفی دانست که چه بسا برخی از این اقدامات به صورت هدفمند و در در راستای بحران دین گریزی انجام شده و چون در جامه دلسوزی برای دین است افرادی با حسن نیت در پی اجرای آن روان می شوند.به باور ما ، این روش ها جز بر شاخه نشستن و از بن بریدن نام دیگری ندارد و هرنظام حکومتی و دینی فقط در جامعه آزاد و امن است که استحکام و دوام می یابند.
-------------------------------------------------------------
عنوان اولیه مقاله « کلید گمشده آزادی » بود که در روزنامه پیشنهاد نام دیگری شد. دو از یاد رفته نام کتابی است به قلم شیخ عباسعلی اسلامی از روحانیون فعال درمبارزات سال1342 که کتاب او چندسال پیش از انقلاب منتشر شد و منظوروی از عنوان "دو از یاد رفته" ، امر به معروف و نهی از منکر بود

http://www.emadbaghi.com/archives/001023.php#more

نوشته شده توسط خاطرات قم در 9:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

یاد و خاطره ایی از تخریب حسینیه شریعت قم

یه روزی تو شهر قم عده ای مرد
 یه عده آدم مرد مرد مرد
 خونه ای ساخته بودن از روی عشق
 توی اونخونه همه درگیر عشق
 خونشون محفل عاشقونه بود
 روی دیوار و درش نشونه بود
 یه نشونه از علی و فاطمه
 یه نشونه از حسین فاطمه
 خلاصه هرکی که اونجا پا می ذاشت
 خنجری تو دل دشمن جا می ذاشت
 تا که روزی دشمن دون وزبون
 پا گذاشتن روی اون نام و نشون
 نام یا فاطمه رو لگد زدن
 پشت پاهای حسین لگد زدن
 یه عده آدم پرشور و شعور
 اومدن تو خونشون از راه دور
 گفتن این خونه ماست به هم نزن
 خونه خاطره هاست به هم نزن
 ذکر یا حسین تو اون گفته می شه
 شربت نذر حسین ریخته می شه
 اما اون سیاه دلا گوش ندادن
 خونه رو به عاشقا پس ندادن
 می دونم سخته ولی چه می شه کرد
 دلشون سنگه ولی چه می شه کرد
 اگه اون خونه خراب شدو شکست
 خونه های دل ما جوونه بست
 اگه اون دیوارای سنگی می ریخت
 آبروی خودشون باهاش می ریخت
 اونا میگن که شماها فاسقین
 جرمتون اینه که اینجا عاشقین
 میدونی سنگا گناهشون چی بود
 آدما حرف حسابشون چی بود
 اونا گفتن که خدا مهربونه
 فرق ماها وشما رو میدونه
 اونائی که اهل دل باشن و مست
 می دونن که خوب و بد همیشه هست
 ببینید مردم دنیا دنیا رو
 ببینید مردم بی ادعا رو
 واسه یک خونه کوچیک و حقیر
 جونشون رو حاضرن فدا کنن
 واسه لذتی که از عشق چشیدن
 دلشون رو نذر عاشقا کنن
 دشمن دیوونه سر نمی شناسه


 فرق بین خوب و بد نمی شناسه
 دشمنا کاری به ایمون ندارن
 اونا مردن که دل و جون ندارن
 تو که اسرائیلو حاشا می کنی
 بافلسطینیا خوب تا می کنی
 یادته می گفتی اونا غاصبن
 اومدن خونه ها رو خراب کنن
 تو که دست غاصبا رو بسته ای
 که دل عاشقا رو شکسته ای
 در ودیوار که بذار خراب بشه
 بذار این سنگ وگلا خراب بشه
 ولی از دلای عاشقای پاک
 یکی حتی نشکنه یا کم نشه
 اگه اون خونه خراب شدو شکست
 خونه های دل ما جوونه بست
 اگه اون دیوارای سنگی می ریخت
 آبروی خودشون باهاش می ریخت
 خونه خاطره هامون اگه نیست
 نمره عزتمون همیشه بیست

نوشته شده توسط خاطرات قم در 14:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

مهندس امیرعلی محمدی لباف مجاز نماز شهرستان قم

 

مهندس امیرعلی محمدی لباف مجاز نماز شهرستان قم دستگیر و بازداشت شد

ساعت 3 بعداز ظهر سه شنبه 14 آبان ماه 1387 مهندس امیرعلی محمدی لباف مجاز نماز دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی شهرستان قم، توسط نیروهای انتظامی و امنیتی، به دستور شعبه اول دادیاری اجرای احکام کیفری دادسرای عمومی قم، دستگیر و روانه زندان شد.

لباف پس از آنکه با گزارش و شکایت اداره اطلاعات قم به دستور دادستان تحت پیگرد قرار گرفت ،در روز 1387/5/23 احضاررواز سوی شعبه 101 دادگاه عمومی جزایی قم به ریاست قاضی پورموسوی محاکمه و به اتهام تشویش اذهان عمومی و تشویش اذهان مراجع و مقامات رسمی و توهین به مقدسات اسلام از سوی دادگاه جزایی قم  ، به تحمل 74 ضربه شلاق، 5 سال زندان و 10 سال
تبعید به شهر بابک محکوم گردید و حکم صادره در  دادگاه تجدید نظرشهرستان قم مورد تایید قرار گرفت .

گفتني است كه جرم لباف خواندن نماز جماعت در منزل خود در شهر قم بوده و انداختن عبا و بستن دورسري هنگام اقامه نماز جماعت را دادگاه قم بعنوان جرم براي وي تلقي و او را به مجازات فوق الذكر محكوم نمود
.
اين شدت عمل اداره اطلاعات قم ناشي از اين است كه چون، علیرغم تخریب حسینیه شریعت قم و ضرب و شتم دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی ،مجالس درویشی در این شهر تعطیل نگردید و تهدیدها و تضیع حقوق دراویش مانع از انعقاد مجالس نشد ،مخالفین تصوف از طرق به اصطلاح قانونی اقدام نموده و مهندس لباف را به دلیل اقامه نماز   جماعت در مجالس درویشی، روحانی نبودن (نداشتن عمامه)و نداشتن تحصیلات حوزوی، تظلم خواهی از مسئولین مملکتی و سئوال از مراجع دینی به  وسیله نامه، در دادگاه بدوی و تجدیدنظر محکوم نمودند.

گزارشات مختلف حاكي از اين است كه اسدالله بادامچيان عضو هيئت رئيسه حزب مؤتلفه شخصاً اين دستورات را صادر و شخصا موضوع تحت فشار قرار دادن درويشان را پيگيري مينمايد. بادامچيان تشكيلات اطلاعاتي وسيع در اختيار  دارد كه تداخل زيادي با پرسنل وزارت اطلاعات

دارند و از اين طريق در كليه اركان و امور كشور مداخله مينمايد. گفتني است اين تشكيلات اطلاعاتي-امنيتي از ابتداي انقلاب تاسيس
گرديده است. منابع لازم براي گرداندن امور جاري تشكيلات عظيم اطلاعاتي مؤتلفه نيز از محل درآمدهاي مؤتلفه تامين ميگردد.

در حال حاضر بسياري از پرسنل وزارت اطلاعات علاوه بر حقوق جاري خود كه از وزارت اخذ  ميكنند براي اين نهاد مخفي نيز كار نموده و
حقوق دريافت مينمايند.

نوشته شده توسط خاطرات قم در 7:31 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1385

جنيد بغدادي و حسن بصري دستگير شدند

 

مطلب سید ابراهیم نبوی درباره حمله برای تصرف حسینیه قم

http://amoozesh.pesianblog.com/

در جريان بستن حسينيه دراويش در قم از گاز اشک آور استفاده شد و درگيري شديدي در ايرخ ن شهر داد. ظاهرا علت حمله به حسينيه دراويش در قم اين بود که حمله کنندگان مي خواستند به جهانيان نشان بدهند که بايد براي مذاهب ديگر احترام قائل شد. ظاهرا اين چهارتا و نصفي مسلماني که در فنلاند و دانمارک و لوکزامبورگ زندگي مي کنند، اگر گير لات و لوت هاي خيابان چهارمردان قم مي افتادند، همه شان را تکه تکه مي کردند و در مساجدشان را گل مي گرفتند. و احتمالا اگر حسن بصري و رابعه عدويه و جنيد بغدادي و ساير دراويش هم در قم بودند، همگي را دستگير کرده و زنداني مي کردند. حمله کنندگان به حسينيه دراويش شعار مي دادند: «مرگ بر صوفيه» و به همين دليل هم قرار است فعلا بخش اعظم ادبيات شيعي که در مورد صوفيه است بريزند توي زباله داني تاريخ و عطارنيشابوري و ابوسعيد ابوالخير و شيخ شهاب‌الدين سهروردي را هم جزو کفار و مهدورالدم به حساب بياورند. آگاهان اعلام کردند که چون برادران حزب الله تا به حال به يهوديان، مسيحيان و اهل سنت حمله کرده بودند، براي اينکه بي‌عدالتي نشود فکر کردند که به يک گروه از شيعيان هم حمله کنند

نوشته شده توسط خاطرات قم در 18:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1385

بحران دراويش در قم

 

ابراهیم نبوی

http://www.fbi.myblog.ir/Post-1540.ASPX

دو روز قبل در قم دويست نفر از اهل حق و دراويش دستگير شده و گروهي از آنها در درگيري مجروح شدند و حسينيه دراويش با خاک يکسان شده و از روي زمين محو شد. در همين راستا ذکر موارد زير ضروري است: 
اول: در تمام تاريخ شيعه ما فرضا صد تا آدم محترم داشتيم که به عنوان عارف شناخته شده بودند و آبروي شيعه بودند، از اين صد نفر فرضي 95 نفرشان مثل همين دراويشي که در قم مجروح و دستگير شدند، بودند.  
دوم: تمام کساني که عرفاي بزرگ شيعه را مي کشتند و مي زدند، مثل همين مردمي بودند که در قم به جان اين ملت افتادند.  
سوم: شرح دقيق اين ماجرا در تذکره الاولياء و ديوان حافظ نوشته شده است، مراجعه شود.

نوشته شده توسط خاطرات قم در 18:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1385

اين دراویش قم

 

http://khodayeman.blogfa.com/post-71.aspx

صوفی، درویش، علی اللهی، اهل حق، اهل طریقت و... صفاتی و القابی است که عده ای از شیعیان سالهای سال است به خود گرفته اند و با ما زندگی می کنند. اغلب رفتار و عقایدشان مثل دیگر شیعیان است لیکن اکثرا با سیبیل بلند و علاقه زیاد به امیرالمومنین است که در میان عامه مردم شناخته می شوند. این افراد که فرقه ها و گروه های مختلفی هستند و عقایدشان بسیار به دیگر شیعیان نزدیک است، از سوی رسانه ها و سیاست رسمی کشور بایکوت شده و مردم نیز اگر رابطه ای خاص با آنان نداشته باشند از آنها بی خبرند. اما بعد از سالها، این روزها درویش ها در قم خبرساز شده اند... (من نه گزارش نویس و خبرنگارم، نه درویش و سمپات آنها، اما چون در حق این عده ظلم می شود و کسی بدان توجه نمی کند، وظیفه ام دانستم حداقل در این جا و به طور محدود در این باره بنویسم).

یکی از بزرگان و مشایخ دراویش به نام ((شریعت)) که سالهاست در قم زندگی می کند و فردی محترم و با آبرو می باشد چند سالی است در خیابان ارم قم (حوالی حرم و کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی)، قطعه زمینی را خریداری کرده و حسینیه ای را ساخته است که خود و دوستانش بهتر بتوانند مراسم و نماز و عزاداری های خود را انجام دهند. سالهای قبل نیز در محرم و عید غدیر و... برنامه های مختلفی داشتند و بی سر و صدا مناسک و مراسم خویش را برگزار می کردند و البته گاهی هم ممانعت هایی برای آنها وجود داشته است. اما از عید غدیر امسال عده ای بسیجی و حزب اللهی حسینیه آنان را تصاحب کرده و در آن سینه زنی راه انداخته و مثلا آن را تسخیر کردند که ظاهرا نیروهای امنیتی و قضایی قم گفته بودند ما در این قضیه دخالتی نداریم. این مسئله انعکاس زیادی در رسانه ها نداشت طنین سکوت از تنها وبلاگ هایی بود که بدان پرداخت.... اما با همت آقای شریعت و طرفداران او که از شهرهای مختلف آمده بودند، حسینیه پس گرفته شد و در آن عزاداری برگزار شد. اما بعد از عاشورا، دوباره عده ای با این عنوان که تصوف باطل و منحرف و این حسینیه خانه شیطان است، قصد تصرف دوباره حسینیه را داشتند که این بار نیز شریعت با فراخوانی طرفدارانش از شهرهای مختلف خصوصا شهرهای کردنشین، مانع این کار شده است. صدها نفر از دروایش از امروز ظهر در قم در کنار حسینیه تحصن کردند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده شد. پیاده رو های خیابان ارم مملو از طرفداران این فرقه بود که ساکت و آرام نشسته بودند و عکس امام و رهبری و عکس شهدایشان را بلند کرده بودند با این منظور که ما هیچ قصد و غرض سیاسی نداریم. حکومت را قبول داریم و شهید داده ایم و اکنون تنها حسینیه مان را می خواهیم... اعتراضی مدنی و بی سر و صدا را دنبال می کردند.... در مقابل اما عده ای بسیجی و حزب اللهی به تدریج جمع شدند، مقابل متحصنین تجمع کردند، اعلامیه هایی پخش می کردند مبنی بر باطل و منحرف بودن صوفیان و کم کم شروع به شعار کردند. شعار می دادند: مرگ بر تصوف، به گفته مراجع تصوف، فتنه انگلیس است، صوفیه حیا کن شهر قم را رها کن، شریعت حیا کن شهر قم را رها کن، این مسجد ضرار است، تخریب باید گردد، اسلام انگلیسی نابود باید گردد و.... کم کم پلیس نیز به جمع اضافه شد و ده ها پلیس دو طرف خیابان را بستند و ترافیک کل خیابان های اطراف حرم را فرا گرفت و بر تعداد بسیجی ها نیز به تدریج اضافه شد که شاید تا آخر به ۱۵۰ نفر رسید که حدود یک سومء جمعیت صوفی ها بود و شاید هزار نفری هم تماشاگر ماجرا بود. به هر حال بعد از مدتی شعار و... و البته سکوت مطلق صوفیها، جمعیت بسیجی با بلندگو اعلام کردند که نیروی انتظامی به ما قول داده امشب هم صوفی ها از اینجا بروند و هم حسینیه تخلیه شود، اگر تا فردا چنین نشد ما زن و مرد، فردا خودمان اینجا را تخلیه می کنیم.

جالب اینجا بود که از هر دو طرف، عده ای در جمعیت تماشاگر به طور خصوصی و جمع های چند نفره صحبت می کردند، برخی روحانیون و بسیجی ها، می گفتند که اینها علی اللهی هستند، کافرند، در حسینیه شان عزاداری نمی کنند بلکه کارهای بسیار سخیف انجام می دهند، اینها فقط اهل طریقت و ظاهرند و شریعت واقعی را فراموش کرده اند و اینجا خانه شیطانی است و مراجع گفته اند باید اینها بروند و...  
از آن طرف یکی از درویش ها می گفت ما هم مثل شما شیعه هستیم، 12 امام را قبول داریم، منتظر امام زمان هستیم، مراجع تقلید را هم قبول داریم، فقط می گوییم، شیعه باید غیر از مرجع شریعت، مرجع طریقت هم داشته باشد و یکسری کارهای دیگر انجام می دهیم، باید دائم الوضو باشیم، باید رو به قبله بخوابیم، قبل از خواب و بعد از خواب شهادتین بگوییم، یک ساعت قبل از اذان صبح عبادت کنیم و....ما دنبال اتحاد مسلمین هستیم و در اینجا هم فقط عزاداری می کنیم و برای امام حسین روضه می گیریم... به هرحال در روزهای آینده معلوم می شود که با این گروه چه خواهند کرد، تحمل خواهند شد یا نه؟

اما برخی مسائل در این میان بیشتر قابل توجه است:

اول انحصار طلبی که در این مملکت در حال رونق است. صدها سال دروایش و صوفی ها به دین و مذهب و شریعت خود بوده اند، اما اکنون پذیرفته نمی شوند.... مثل عزادارانی که در میدان مادر تهران، شام غریبان را برپا می کنند... مثل سیاستمدارانی که هر روز حذف می شوند... مثل مراجع تقلیدی که فاسق و ساده لوح نامیده می شوند و... بعضی خیال می کنند، خود حق مطلقند و حال اگر حق مطلقند و بقیه باطل، آن بقیه حق نفس کشیدن نیز ندارند... ما در کتابها و بحث های روشنفکری مان، شمول گرایی را روشی حداقلی می دانیم و در پی پلورالیسم هستیم، اما سردمداران دین و برخی حافظان اسلام، با نفی شمول و با نفی پذیرش دیگران، انحصار طلبی را به حد اعلای خود رسانده اند.

دوم، نفی حقوق اقلیت ها است، اقلیت های دینی و مذهبی در ایران از حقوق ناچیزی برخوردارند... کاری به غرب و شرق و حقوق بشر در آنجا ندارم، اما از لحاظ انسانی و کرامت و شرافت ذاتی انسان، حتی شیعیانی که تنها در برخی ظواهر با ما متفاوتند، حق آزادی بیان و عمل ندارند. آنها نه تنها از حق داشتن رادیو، روزنامه، کتاب و نشریه و... محرومند و نمی توانند به تبلیغ عقاید و انجام مناسک در ملا عام بپردازند که حسینیه ای که برای عزاداری امام حسین ساخته اند نیز باید تسخیر شود. آنها چنان در بایکوت مطلق به سر می برند که عامه مردم و حتی تحصیل کرده ها نیز از مشی و روش و مناسک آنها بی خبرند... جالب بود امشب در پاسخ به سوال جوانی که می گفت: اینها چه کسانی هستند، گفتم: صوفی و درویش، می گفت یعنی همان وهابی!! سوم استیصال و انفعال نیروهای انتظامی در قبال جمعی است که خود را حزب اللهی نامیده اند... آنها سالهاست هر چه می خواهند می کنند، سخنرانی ها را به هم می زنند، حسینیه آیت الله منتظری را تسخیر می کنند در حالی که قرآن و مفاتیح را پاره می کنند، وزرای دولت را کتک می زنند، سیلی به آیت الله صانعی می زنند، نماز جمعه اصفهان را متشنج می کنند، حجاریان را ترور می کنند، کوی دانشگاه تهران را به خاک و خون می کشند و کشور را با بحران مواجه می کنند، در انتخابات دخالت می کنند و به قول شکست خورده بزرگ انتخابات، صندوق های پر از رای تقلبی را با موتور جابجا می کنند، سفارت خانه ها را آتش می زنند، حسینیه یک عده صوفی ساکت و بی سروصدا را تسخیر می کنند و امشب نیز خیابان را می بندند و شعار می دهند و شهر را متشنج می کنند، اما دریغ از یک برخورد حتی کوچک! دریغ از یک حکم قضایی! امشب نیز به نیروی انتظامی تشر می زنند که اقتدار! اقتدار!، اقدام انقلابی! بگذارید اینجا را نیز باخاک یکسان کنیم که البته اگر دستور برسد، این را نیز می کنند! اینان اگر به حکومت وابسته اند که تنها عامل ضعف آن هستند، اگر وابسته نیستند پس چرا اینگونه؟! ما نیز اگر به اقداماتشان توجه کنیم، خودشیفته و خوشحال می شوند، اگر رهایشان کنیم نیز هر چه بخواهند می کنند.... خاتمی هم آمد و رفت نتوانست این وضعیت را خلاصی دهد، نمی دانم چه هنگام انحصار و انحصار طلبی در ایران ما خاموش خواهد شد؟ و چه هنگام دفاع نیروهای کشوری و لشکری از آنان پایان خواهد پذیرفت؟ واضح و روشن است دفاع نیروهای انتظامی و امنیتی از اینان! وقتی از سخنرانشان داشتم عکس می گرفتم، یکی دستم را گرفت و برد پیش یک حاجی ای، چند نفر هم دورش بودند، مثلا به من اینطور القا کردند که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی هستند! گفت برای چی عکس می گیری؟ گفتم همینجوری، دوست دارم! در حالی که یکی شان داشت به موبایلم ور می رفت، حاجی گفت: بچه کجایی؟ گفتم: قم، آن یکی گفت: بچه کی هستی؟ در حالی که داشتم موبایل را به زحمت از آن یکی می گرفتم، گفتم: بچه هر کی! بچه بابام هستم! و در حالی که جمعیت در حال متفرق شدن بود، من هم سریع سرم را زیر انداختم و رفتم! 

اکنون نگران فردای این دروایش در قم هستم! درویش هایی که امشب احتمالا در همان پیاده رو خوابیده اند! و البته فردا معلوم نیست در کجا؟! درویش هایی که هیچ تناسب و اشتراک فکری با آنان ندارم، مذهب آنان را عمدتا قشری و ظاهری می دانم، اما بدانها حق می دهم آن چه می خواهند باشند!

آن دراویش رفتند

بله آن دراویش رفتند! بی شک گزارش هایی از آن چه امشب (۲۴ بهمن) در قم گذشت، منتشر خواهد شد، از عکس رهبر و امام و شهدا در دست دراویش در دیشب و گل هایی که امروز در دست گرفته بودند و اما از آتش سوزی ها، از خراب کردن اموال عمومی و حق الناس، از گاز اشک آور و شلیک گلوله و کوکتل مولوتف و جنگ و سنگ پرانی میان دراویش و بسیجی ها و نیز جوانانی بی خبر، از موتورهای حامل سنگ و بنزین و از دستگیری تمام دراویش و... من فعلا هیچ در این رابطه نمی نویسم، عکس هایی هم که گرفته ام، نمی گذارم.... چرا که این روزها راحت انگ اقدام علیه امنیت ملی و... زده می شود. من نیز هدفم و وظیفه ام این نیست، اینجا قرار بود حرفهای من درباره خدا، خود و جامعه باشد و هیچ نمی خواهم امنیت ملی کشورم را نیز به هم بزنم!

تنها امشب برایم درس های جامعه شناختی فراوانی به ارمغان داشت... درس رفتار جمعی، درس شایعه سازی، درس چگونه سوار شدن بر احساسات مردم، و بسیار درس هایی که بی شک به درد آینده ام خواهد خورد. برایم سخت است ظلم را ببینم و دم نزنم، اما اکنون چنین شده ام، فعلا که ظاهرا دنبال حفظ خودم و وبلاگم هستم

نوشته شده توسط خاطرات قم در 18:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم تیر 1385

قرآن شريعت و قانون

 قرآن شريعت و قانون  

http://www.iranpress.ir/egolestan/Template1/Article.aspx?AID=54

عبدالناصر مهيمني

سخن سر دبير

 آنچنان که از خبر درج شده در همين صفحه برداشت مي شود، مسوولان سياسي، انتظامي و امنيتي در قم ظاهرا تنها به قاضي رفته اند و راضي بازگشته اند.

تخريب يک حسينيه يا خانقاه که به قول خود مسوولان، متعلق به فرقه اي از صوفيان شيعه ايراني است و هزاران عضو و هوادار و طرفدار در نقاط مختلف کشور دارد، با اين شدت و حدت و سرعت، قطعا پيامدهايي ناگوار دارد که به قول آن عضو قديمي و برجسته شوراي نگهبان <هرکس خربزه خورده بايد پاي لرزش هم بنشيند.>

کاش در دوران وفور شعار <مهرورزي و عدالت گستري> حداقل يک يا چند نماينده از آن همه دراويش مظلوم (و نه معصوم) که قطعا اهل قرآن و دعا و نماز و روزه و طهارت و اخلاق بوده اند، و بسياري شان صاحب علم و داراي شئون فرهنگي و اجتماعي بوده اند و حتما اهل و عيال شان محجبه و مومنه بوده اند، و با هر معياري از محبان خاندان رسول گرامي اسلام(ص) محسوب مي شوند، نيز در اين فضاي پرالتهاب و زمانه ي پرمخاطره، حضور داشتند و اندکي فرصت اظهار نظر و دفاع مي يافتند و نيز مسوولان سياسي و امنيتي و حکومتي اين چنين بي محابا همه هواداران و اعضاي آن گروه يا فرقه را به يک چوب نمي راندند.

در اين روزگار و در شريعتي که صدام بي رحم و قاتل صدها انسان بيگناه، در برابر چشم عالميان و با آگاهي و تاييد ضمني همه ي علما و مراجع اسلامي، فرصت دفاع و اظهار نظر يافته و به رغم آن که کشور عراق بسيار آشوب زده و خون آلود است، دادگاه محاکمه صدام حسين ديکتاتور و حاکم سابق عراق، و همدستانش، با همه ضعف ها و نارسايي هايش، فصلي عظيم از صبوري و تحمل و عدالت را به نمايش گذاشته، و حاوي عبرت ها و درسهايي براي مردم، احزاب و حاکمان جمهوري اسلامي و بلکه جهانيان است که اگر کارگزاران و متوليان در هنگامه قدرت و اقتدار، انصاف را پاس دارند و نگهبان دين سهله و سمحه باشند، انسان و مسلمانند و الا لا.

برابر آموزه هاي ديني و فرهنگي ما، مومنان بايد با همديگر رحيم و مهربان باشند و با کفار حربي شديد و غليظ برخورد کنند.

ويران کردن يک شبه يک حسينيه يا خانقاه و هموار کردن زمين آن و تبديل آن به پارکينگ، اعم از اينکه آن ملک از اساس خصوصي يا عمومي و يا به نوعي وقف باشد، به راستي مصداق کدام دستور قرآني، کدام شريعت و کدام قانون است؟

راستي اگر اينگونه عمل کنيم که کرده ايم و به بهانه ماده صد قانون شهرداري ها، حسينيه و خانقاه را با خاک يکسان کنيم، چه کسي شعارهاي عدالت خواهانه ما را باور مي کند؟

راستي اگر بخواهيم دقيقا و واقعا عادلانه و غيرسياسي به قانون ماده صد شهرداري ها عمل کنيم، کدام ساختمان ها، حتي در شهر قم، برجاي خواهند ماند؟ آيا حتي ساختمان شهرداري يا سازمانهاي مشابه برجاي مي مانند؟

راستي اگر اينگونه حسينيه ها را خراب کنيم چگونه مي توانيم جلو مغرضان و جاهلاني را بگيريم که مسجدها و گنبد امامان را منفجر مي کنند، و با نقاشي هاي بي مقدار، بيهوده تلاش مي کنند بر چهره آفتاب هميشه تابان بشريت و رحمه للعالمين، رسول گرامي اسلام (ص)، خاک بپاشند؟

خداوند داناي حکيم، مردمان را از فرهنگ ها، باورها، رنگها، قبايل، طوايف و زبانهاي مختلف آفريده تا يکديگر را بشناسند و مراوده و دادوستد مادي و معنوي داشته باشند. هيچ کس از ديگري انسان تر و کريم تر و شريف تر و مومن تر نيست، مگر آنکه خداترس تر و پرهيزکارتر باشد.

شريعت والاي رسول خدا(ص) و اهل بيت او(ع) بر پايه تحمل آرا و و نظرات متفاوت بنا شده و در مذاهب اسلامي به ويژه در مکتب اهل بيت، تکثر و تفاوت آرا» دين باوران و خداخواهان به خوبي پذيرفته شده و وجود دهها مرجع تقليد به طور همزمان در يک کشور و حتي در يک شهر! از نشانه هاي بارز چنين اعتقادي است. همچنان که وجود و حضور هر روزه دهها هزار مسافر و زاير يا عزادار، با فرهنگ هاي مختلف از اقصا نقاط کشور و حتي خارج از کشور در قم، امري عادي و هميشگي است که مي تواند نشانه امنيت و موجب اعتبار حکومت باشد و نبايد چندان تهديد و خطر محسوب شود.

آنانکه به انهدام کامل يک حسينيه يا خانقاه در چشم برهم زدني حکم دادند، و آگاهانه عامل اين کار شدند، آيا مگر نمي دانند که در گوشه و کنار اين کشور دهها و اگر نگوييم صدها فرقه صوفيه (نعمت اللهي، ولي اللهي، خاکساريه، نقشبنديه و ....) و انواع دراويش از صدها سال قبل وجود داشته و دارند که به مذاهب مختلف اسلامي تعلق دارند و نمي توان و نبايد حسينيه و خانقاه و معبد آنان را ويران کرد؟

هرگونه ويراني، حتي محدود و مقطعي، همانند دميدن بر آتش زير خاکستر و ريختن آب به آسياب دشمنان قدار دين اسلام خواهد بود. ضمنا نبايد فراموش کرد که همين حکومت و جمهوري اسلامي امروز ايران، وارث صوفيان و دراويش 400 سال قبل است که در هر حال از پيروان دين اسلام و مذهب اهل بيت محمد(ص) بوده اند.

اگر زمامداران مدعي، عاقل و فهميده باشند، آيا نبايد در رفتار با درويشان يا مدعيان صوفي گري حداقل داستان قرآني <موسي و شبان> را همواره به ياد داشته باشند و آن را ملاک عمل خويش قرار دهند؟

علاوه بر اين ها دراويش و صوفيان در همه عالم وجود دارند. در جمهوري ترکيه که کشوري لاييک (معتقد به اداره حکومت توسط غير روحانيان) است و جامعه را مثلا بر پايه ديدگاههاي برخاسته از سکولاريسم (اعتقاد به جدايي دين از حکومت) اداره مي کند، دهها سال است که دراويش را نه تنها به حال خود رها کرده اند و مزاحمتي براي آنان ندارد، بلکه بيشترين بهره برداري فرهنگي و اقتصادي و گردشگري را نيز از عقايد و آداب اين فرقه ها و هواداران شان به نفع جامعه و ملت خود کرده و مي کنند.

سالهاست که در ايام و روزهاي به خصوصي (و بلکه در بسياري روزهاي ديگر سال) دهها و صدها هزار گردشگر از نقاط مختلف دنيا به ترکيه و به شهر قونيه، محل دفن مولانا جلال الدين رومي (مولوي) و ديگر شهرهاي آن ديار سفر مي کنند و هر يک صدها و بلکه هزاران دلار صرف مي کنند تا در تالارها و مکان هايي عظيم، پيشرفته و باشکوه، از نزديک و با زمان هاي طولاني، در چندين روز سماع (رقص عرفاني) درويشان را نظاره کنند و ساعاتي را به تفکر صرف کنند و آرامش يابند.

اين گونه بهره برداري فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي از باورها و آداب درويشان، در دوران دولت هاي مختلف ترکيه اعم از چپ گرا و راستگرا و يا اسلام گرا (مانند حکومت فعلي) وجود داشته و دارد و کاري عاقلانه است و دولت و ملت ترکيه به اين نماد ديني و فرهنگي شان همواره افتخار مي کنند.

و صد البته ويراني هيچ افتخاري نمي آفريند

نوشته شده توسط خاطرات قم در 12:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

... ببري رونق مسلماني

... ببري رونق مسلماني
http://kazemzadeh.blogfa.com/8412.aspx

هنوز آن چهره با صلابت دانشجوي چيني كه در پاركي به مراقبه فرو رفته بود يادم هست. پليس از دو سو دستهاي اين جوان را گرفته و در همان حالت مراقبه او را از زمين بلند نموده بود. اما جوان چيني بي‌توجه به پليس در همان حال باقي مانده بود.
اين، بخشي از مقابله چين كمونيست با رشد تمايلات جوانان به فرقه مذهبي فالون گونگ بود. اين عمل چيني ها نشان داد كه آنان هيچ ارزشي براي آزادي هاي خصوصي مردم قايل نبوده و هرآنچه را كه به سودشان نباشد به شدت سركوب خواهند شد.
رسانه‌هاي غربي در اين جريان، جانب فالون گونگ را گرفتند تا چين را در افكار عمومي جهانيان به نقض حقوق بشر متهم نموده و افكار عمومي جهانيان را نسبت به آن بسيج نمايند. و اما چين در پاسخ به اين ماجرا، اعضاي فالون گونگ را متهم به ارتباط با دشمن نمود.
همين سناريو چندي پيش در ايران نيز اتفاق افتاد. عده اي از دروايش گنابادي متعلق به سلسله‌ي نعمت اللهي كه داراي سابقه‌ي چند صد ساله بوده و در گسترش فرهنگ شيعي در ايران نقش مهمي را ايفاء كرده‌اند و حتی در سالهای دفاع مقدس شهدایی را هم برای دفاع از کشور تقدیم نموده بودند، براي عزاداري امام حسين(ع) در حسينيه‌اي كه متعلق به خودشان بوده جمع مي‌شوند. برخي كه از اقبال عمومي مردم به اين فرقه صوفيانه نگران شده و كسب و كار خودشان را در معرض خطر مي‌ديدند از طريق دوستانشان در بدنه دولت به آنها اخطار مي‌دهد كه حسينيه را تحويل داده و به مراسم خود پايان دهند. دراويش مقاومت مي‌كنند،و نيروهاي نظامي با همراهی امت همیشه در صحنه!!! به حسنيه حمله‌ور شده، دراويش را مضروب نموده قرآنها را به بيرون پرتاب كرده و حسينيه را طعمه‌ي آتش ميكنند و سپس بولدزرهاي.... خاك حسينيه شريعت را به توبره مي كشد.
بعد از ماجرا، باز هم رسانه هاي غرب براي اينكه تصوير نامطلوبي را از ايران به جهانيان نشان دهند، و از این طریق توجيه گر تجاوزات احتمالي شان  باشند، به مخابره گسترده خبر تهاجم  به اين حسينيه مي‌پردازد. و بدين‌گونه، تاريخ  تكرار مي‌شود و مسوولان ايراني نيز چون مسوولان دولت چين كمونيست به گمانه زني پرداخته و شروع به چسباندن برچسبهاي مختلف به اين دراويش های بي‌نوا مي‌نمايند. تو گويي كه گمانه‌زني و تهمت زدن در ايران دیگر به يك سنت تبديل شده است و ايرانيان را گريزي از آن نيست.
نماينده‌ي!!! گناباد در مجلس شوراي اسلامي، دراويش متحصن را به ارتباط با استکبار جهانی متهم ساخته و مدعی مي‌شود كه دراويش، اعتقاد قلبي به اسلام ندارند. اینکه وی از کجا به این مطلب واقف شده و دارای چه ابزار دقیقی برای شناخت میزان و عمق ایمان دیگران است نمی دانم اما سخنانش را اینگونه ادامه داده كه پشتيباني رسانه‌هاي بيگانه از دراويش متحصن درقم احتمال تعامل اين افراد با استكبار جهاني را تقويت مي‌كند


نوشدارويي پس از خانه خراب شدن سهراب بخش اول

http://kazemzadeh.blogfa.com/post-28.aspx
چندي پيش شاهد حمله ي مغول وار عده اي از انسانهاي وحشي و افسار گسيخته به حسينيه ي دراويش گنابادي در قم بوديم. اين حسينيه، در عرض چند دقيقه به تلي از خاك و خاكستر تبديل شد و عده اي از دراويش متحصن در آن دستگير و مضروب شده يك تن از آنان نيز به علت شدت صدمات وارده پس از انتقال به بيمارستان در گذشت.
متاسفانه اخيرا نيز متولي آن حسينيه با ارسال جوابيه اي به روزنامه اعتماد ملي يادآور شده است كه تاكنون مجبور شده ايم چشم برخي از مجروحين حادثه را تخليه كنيم.
كمي پس از ماجرا مطابق سنت مسوولين ايراني كه عادت دارند اول كاري را انجام دهند، و بعد از مدتي رويش فكر نمايند، تيمي از سوي وزارت كشور، وزارت اطلاعات، نيروي انتظامي و نيروي بسيج مقاومت تشكيل مي دهند تا به تحقيق و تفحص در اين زمينه پرداخته و چند و چون ماجرا مورد ارزيابي قرار دهند.
گزارشي از اين تيم به بيرون درز نموده و بخشهايي از آن در سايت فردا نيوز كه متعلق به نيروهاي اصولگراي حاضر در حاكميت مي باشد منتشر مي شود و طي آن اعضاء اين گروه تحقيق و تفحص به اشتباه بودن تخريب حسينيه شريعت در قم تاكيد مي نمايند.
در زير به بررسي و تحليل بخشهاي منتشر شده از اين گزارش در سايت خبري فردا نيوز مي پردازيم:
1- در اين گزارش آمده است كه:" تخريب حسينيه كاري اشتباه و ناشي از ارايه اطلاعات غلط به مسوولين، علما و مراجع تقليد بوده است".
الف – در اين گزارش مشخص نشده است كه چه كساني و با چه هدفي به ارايه اطلاعات غلط پرداخته اند.
ب – همچنين در اين گزارش معلوم نشده است كه چه اطلاعات غلطي به مسولين، علماء و مراجع تقليد ارايه شده است و يا چه مقامهايي در برابر وقوع چنين حادثه اي بي مسووليتي كرده اند . و چرا مسوولين علما و مراجع براي روشن شدن حقيقت، قبل از هرگونه اقدامي، به تحقيق و تفحص نپرداخته و يا حتا از وزارت اطلاعات استعلام نكرده اند.
ج – چرا مراجع، علما و مسولين در زمينه ي اطلاعات دريافتي و منابع اطلاعاتي خود دقت نظر لازم را مبذول ننموده و بدون شنيدن حرفهاي طرفين دعوا به صدور فتوا پرداخته اند. و به راستي چه كساني، با نفوذ در بيوت مراجع عظام و علماي مبرز چنين واقعه ي تلخي را رقم زده اند.
2 – تنظيم كنندگان اين گزارش اذعان نموده اند كه: "دراويش گنابادي يكي از فرق همراه با اسلام، تشيع و انقلاب بوده و از جانب آنان هيچ خطري متوجه جامعه شيعي نيست."
الف – بايد مشخص شود كه چه كساني بر علي اللهي بودن اعضاي اين فرقه تاكيد نموده و اين امر را در در رسانه هاي خود منتشر مي نمودند. به عنوان مثال روزنامه كيهان كه متعلق به شريعتمداري است، و هفته نامه هاي پرتو و يا لثارات الحسسين بيشترين تبليغات منفي را بر عليه اين فرقه انجام دادهاند ولي شاهد هيچگونه رسيدگي به اين مساله نبوده ايم.
ب – نقش نماينده روحاني گناباد در مجلس كه در روز بعد از واقعه در مجلس، دراويش متحصن را به ارتباط با استکبار جهانی متهم ساخته و مدعی شده بود كه دراويش، اعتقاد قلبي به اسلام ندارند در اين ماجرا چه بوده است؟ ايا قوه قضاييه مي تواند همانگونه كه چندين نماينده مجلش ششم را به خاطر سخنراني هايشان در مجلس مورد محاكمه قرار دادن به جرم احتمالي اين نماينده!!! نيز رسيدگي كند.
ج – چرا وقتي كه اين دراويش از روي خلوص نيت تصاوير آيت الله خامنه اي امام خميني و شهداي خودشان در جنگ تحميلي را حمل مي كردند عده اي به خود اين اجازه را دادند كه اين كار را ظاهرسازي عنوان نمايند. مگر اين افراد به چه ابزار دقيقي براي دريافت نيت واقعي دراويش گنابادي مسلح بودند كه توانستند چنين ادعايي نمايند.چرا اين افراد توضيح نمي دهند كه با چه مكانيزمي به اندرون قلبهاي اين دراويش وارد شده و به اهداف واقعي آنان پي برده اند.
چه تضميني وجود دارد كه اين دراويش با آنا بلايي كه بر سرشان آمده و آن خاطرات تلخي كه تخريب حسينيه و به آتش كشيده شدن آن در ذهنشان باقي مانده است بازهم با انقلاب همراه باشند. تجربه تاريخي ما ايرانيان نشان مي دهد كه مسوولين ما همواره در مقاطع حساسي كه بيش از ساير زمانها به وحدت و همدلي نيازداريم بهترين دوستانشان را به بدترين دشمنانشان تبديل مي كنند.
د – به راستي مراجعي كه تنها ظاهر را ملاك صدور حكم مي دانند در اين باره چه پاسخي دارند.
اگر بگذارند بنویسم مابقی نوشته را تا فردا منتشر خواهم کرد

 

نوشدارويي پس از خانه خراب شدن سهراب بخش دوم

http://kazemzadeh.blogfa.com/post-29.aspx
3 – در اين گزارش آمده است كه:"بزرگنمايي خطر اين گروه، باعث تحريك گروههايي از مردم، برخي از علماء و مسوولين شد كه اين امر، ماجراي تخريب حسينيه آنان را در قم به همراه داشت."
الف – بايد اين گروه تحقيق و تفحص توضيح مي دادند كه چه كساني در اين ماجرا بزرگ نمايي نموده اند و چه هدفي از بزرگ نمايي داشته اند. و آيا مسوولين روزنامه كيهان و برخي از اعضاي موسسه امام خميني و ياران مصباح چون آقاي غرويان نقشي در اين ماجرا نداشته اند؟
ب – آيا مي توان مسوولين نيروي انتظامي را كه اگر در حمله به حسينيه مقصر نباشند لااقل  با بي توجهي و باز گذاشتن دست مهاجمين جزو همين گروههايي دانست كه فريب همان بزرگ نمايي هاي يزرگنمايان را خورده اند؟
ج – فرداي روز حادثه آقاي سردار ذوالقدر اشاره نمود كه:"نيروهاي نظامي در اين زمينه دخالتي نداشته اند و ماجرا توسط جوانان و ملت هميشه در صحنه به بهترين روش ممكن حل شده است." آيا جناب سردار نيز جزو همين نيروهايي بودند كه گرفتار فريب بزرگنمايان شده بودند. و آيا سردار از روي حق و حقيقت دخالت مردم و عوام الناس تحريك شده در اين ماجرا را بهترين روش حل اين ماجرا مي داند؟ اگر چنين است پس ايشان چگونه مي تواند شايسته ي مسووليت خطيري چون قائم مقام وزير كشور باشد.
4 -  در گزارش مذكور قيد شده است كه :"علاوه بر تخريب حسينيه، بيش از هزار و پانصد نفر از طرفين درگيري دستگير شدند كه تاكنون اغلب آنان آزاد شده اند . در اين ماجرا بيش از سيصد و پنجاه نفر زخمي شدند و احتمالا يكي از مجروحان به علت شدت جراحات وارده فوت كرده است".
الف – دولت با تخريب حسينيه چه خواهد كرد؟ و آنرا چگونه جبران خواهد نمود؟ گيرم كه پول حسنيه پرداخت شود اما با چشمهاي از حدقه درآمده، فرد به قتل رسيده، و كساني كه مدتها بازداشت بودند چه مي توان كرد و آن آسيبهايي كه شايد تا پايان عمر، در ناخودآگاه ذهن اين دراويش خواهد ماند چگونه جبران خواهد شد؟ چه كسي مي تواند رنج هايي را كه آن دستگير شدگان احتمالا مضروب در زندان تحمل نمودند را جبران كند؟ آيا دستگير شدگان، مضروبان و مجروحان اين حادثه مي توانند از مسببان حادثه يعني بزرگ نمايان فريب كار و مسوولين و علماي دهن بين شكايت نمايند و آيا اين شكايت به نتيجه خواهد رسيد؟
 ب – آيا قتل يك درويش بي گناه روي وجدان مسوولين، علما و مردم هميشه در صحنه تاثير خواهد گذاشت؟ و براي آنان كه افتخارشان افراطي گري است درس عبرت خواهد شد؟ آيا دولت ديه مجروحان و تنها مقتول اين حادثه را خواهد پرداخت؟ آيا شايسته نيست مقرري مناسبي از سوي بنياد شهيد براي خانواده اين مرحوم در نظر گرفته شود؟
5 – در بخشي از اين گزارش آمده است كه:"اختلاف بر سر مالكيت حسينيه دراويش گنابادي قم، يك امر كوچك شهري بود و مي توانست به وسيله شهرداري و اوقاف و مالك آن (شريعت) حل و فصل شود ولي با دخالت برخي نهادها و افراد غير مسوول در اين ماجرا، يك پديده محلي به يك ماجراي امنيتي و ملي تبديل شد كه قطعا كاري ناشايست بود".
الف – اين گروه در گزارش خود شريعت را بعنوان مالك معرفي كرده اند و اين امر مي تواند بيانگر ميزان بزرگ نمايي ها باشد كه چگونه در راي قاضي، شهرداري و اوقاف – علي رقم وجود وقف نامه اي كه شط وقف را تصدي قطب دراويش به مسووليت حسنيه معرفي نموده بود - هم اثر نهاده است . همچنين در اين گزارش ذكر نشده كه حسنيه بخشي از منزل پدري آقاي شريعت بوده كه بنا به وصيت پدر كه خود از اقطاب طريقت بود در اختيار دراويش گذاشته شده بود.
ب – معلوم نشده كه چه نهادهايي در اين ماجرا دخالت داشته اند و چگونه دخالت غير مسوولانه ي خود ار در اين ماجرا اعمال نموده اند.
ج – كاش معلوم مي شد كه با افراد غير مسوولي كه همه جا حضور دارند تا تقصيرها را گردن بگيرند چه بايد كرد؟ اينها با آتش زدن چند سفارتخانه امنيت ملي كشور را زير سوال بردند ولي باز هم معلوم نشد كه آبشخورشان كجاست و در كدام طويله از آنها نگهداري مي شود؟
د – به راستي چه كسي تاوان تبديل يك مساله ي محلي را به مساله اي ملي و امنيتي خواهد پرداخت؟ و چه كسي پاسخگوي تبليغات جهاني و اتهام نقض حقوق بشر از جانب سازمانهاي بين المللي خواهد بود؟
6 - در ادامه گزارش آمده است كه :"اين امر پس از ماجراي اهانت به ساحت حضرت رسول(ص) در اروپا و انسجامي كه در اعتراض به اين امر در جهان اسلام ايجاد شد، يكي امر تفرقه افكنانه محسوب مي شود و اين امر در حالي است كه ايجاد جنگ و تفرقه مذهبي در دستور كار دشمنان قرار دارد".
الف – به فرض قبول كنيم كه ايجاد جنگ و تفرقه ي مذهبي در دستور كار دشمنان قرار دارد اما اين بار دست تفرقه افكنان بيگانه از آستين چه كسي بيرون آمده است؟ نقش آن مردم هميشه در صحنه و مسوولين و علماء دهن بين در تامين منويات استعمار گران تفرقه افكن به چه ميزاني بوده است؟
ب – دستگاه قضايي بعد از اين گزارش با اين تامين كنندگان خواست دشمنان چه خواهد كرد؟
7 – در پايان اين گزارش آمده است كه:" ... مبري دانستن دراويش گنابادي قم از اتهاماتي كه در روزهاي اول پس از تخريب حسينيه آنان در برخي مطبوعات و سايتها در زمينه فاسد الاخلاق بودن اين دراويش و وجود مشروبات الكلي در حسينيه و ... منتشر شده بود."  بر اساس اين گزارش:"اين افراد از مقلدان يكي از مراجع شناخته شده ي قم بوده و در ميان آنان وابستگان به خانواده شهدا نيز ديده مي شوند و اتهامات وارده به آنان فاقد مبنا و دليل است."
الف – اين دراويش در روزهاي بعد از اين ماجرا در برخي از رسانه هاي خاص، از جمله كيهان به شديدترين روشي متهم شدند و حتا نماينده گناباد در مجلس از تريبون مجلس به ايشان هتاكي نموده و ايشان را مورد اتهام قرار داد. حال نوبت قاضي مرتضوي و دادگاه مطبوعات است كه نشان دهد به چه ميزان مي توانند در استيفاي حقوق از دست رفته دراويش نقش داشته باشد. بايد صبر كرد و ديد كه آيا حسين شريعتمداري مدير مسوول اين روزنامه با طرح اتهام تشويش اذهان عمومي بازداشت خواهد شد يا خير؟
ب – اين گزارش بيانگر آن است كه در ايران حريف همواره از حربه بدنامي استفاده مي كند و بهره مند مي شود. در ايراني كه مدعي مسلماني است و بنا بر نص صريح قرآن، بسياري از ظن ها گناه محسوب مي شوند چه جاي آن است كه حريف را به شراب خواري در حسينيه آن هم در ايام عزاداري امام حسين عليه السلام متهم نماييم. امر بيانگر ميزان حل شدن ديانت ما در سياست ما است.
در پايان از همه مسووليني كه اين گزارش را تهيه و ارايه نموده و با تمام وابستگي هايشان واقعيتهاي اين ماجرا ر ا بيان نموده اند تشكر مي كنم.ان شاء الله كه در پناه خدا و جاودانه باشند.

نوشته شده توسط خاطرات قم در 18:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم تیر 1385

آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

http://hamedmottaghi.blogfa.com

قائله اي كه در روزهاي گذشته در شهر قم ايجاد شده بود خوابيد و سايت نطنز هم شروع به كار كرد. در همين اثنا آنفولانزاي مرغي هم كه يكي دو هفته پيش يكي از وبلاگ نويسان خبرش را داده بود رسما اعلام شد.

هنوز خبرهاي دردناكي به گوش مي رسد. نظاره گران از زواياي مختلف مشاهدات خود را بيان مي كنند. ظاهرا پس از دستگيري دراويش بازداشتگاه ها كفاف نمي دهد و از مراكزي چون هلال احمر و بهزيستي كمك خواسته مي شود. و همان شب بانوان دستگير شده آزاد مي شوند.

با وجود جو سنگيني كه در شهر حاكم است اما بحث و جدل ميان مخالفان و موافقان هنوز در گوشه گوشه شهر وجود دارد و به بحث روز مردم تبديل شده.

روز سه شنبه كه رفتم ببينم چه خبره فوري يك دسته دورم را گرفتند و شروع كردند به هو كردن و مرگ بر صوفيه گفتن؛ ديدم هوا پسه سريع زدم توي كوچه پس كوچه ها از طرف حرم آمدم چون تا فواصلي اطراف محل تخريب را بسته بودند.

در شهر قيافه سنجي مد شده تا از قيافه عده اي تشخيص دهند طرفشان نجس است يا نه! از كنار خيلي ها كه مي گذري دارند راجع به اعتقادات افراد و عابران گمانه زني مي كنند.

الان خيابان ارم باز است و رفت و آمد جريان دارد اما خبرها حكايت از اين دارد كه بساط ايست بازرسي در برخي خيابان ها برپا شده.

امروز آنها كه جلوي كوچه 2 متري كه كاشي بالاي آن نام شريعت را بر خود داشت مي گذشتند مي ديدند كه نه از حسينيه آثاري برجاست نه از ساختمان دو طبقه مجاور آن كه مطب دكتر شريعت، دندانسازي مقدم و دفتر يك وكيل در آن قرار داشت و نه از مغازه داروي گياهي و آرايشگاه و نه از ابزارآلات و وسايل داخل اين اماكن.

برخي رسانه ها خبرهاي تحريف شده اي را به خورد مردم دادند حتي برخي آنان كه دانستن را حق مردم مي دانستند. برخي از مسئولين از جمله استاندار اگر از ابتداي شروع وقايع در صحنه حاضر بود اينگونه سخن نمي گفت.

عده اي ظاهرا دوست دارند شايعه پراكني كنند و به قابل پذيرش بودن يا نبودن آن كاري ندارند. بطور مثال اينكه ما مي شنويم اينكه دراويش درون خيابان ارم در روز روشن در خيابان به زنان و دختران عابر تجاوز مي كردند! اينكه آنها مست بودند و از حسينيه شان كه مي دانستند تا دقايقي ديگر تصرف مي شود مقادير زيادي مشروبات الكلي نگهداري مي كردند! اينكه با قمه و قداره و شمشير به جان مردم قم افتاده اند، اينكه اينان به جهت اينكه مثنوي مولوي مي خوانند سني هستند! اينكه اينان اصلا دين ندارند! اينكه اعتقاد به خدا و اسلام و تشيع ندارند اما ظاهرسازي مي كنند و نماز مي خوانند و روزه مي گيرند! اينكه اينها به جاي كلمه "رب" و "الله" در نمازها نام قطب خود يا پير طريق خود را مي آورند. مثلا به جاي بسم الله الرحمن الرحيم مي گويند بسم الدكتر نورعلي تابنده الرحمن الرحيم يا به جاي سبحان ربي العظيم و بحمده مي گويند سبحان دكتر نورعلي تابنده العظيم و بحمده و... خيلي چيزهايي كه نمي خواهم بنويسم. فقط نوشتم كه بگويم وقتي چند مورد از اينها را كه در تناقض با همديگر هستند از يك نفر بشنوي چه قضاوتي مي كني! مثلا يكي بگويد فلاني كافر است و نماز نمي خواند ولي در نمازهايش فلان مي كند. اين را نوشتم تا از نظر علمي آنها كه مي توانند بررسي كنند كه چرا در جامعه ما اين گونه شايعات متناقض مورد اقبال قرار مي گيرد.

در اين چند روزه از افراد مختلف حتي از برخي از مخالفان كه به نظاره تصرف حسينيه نشسته بودند به راحتي مي شد اين جملات را راجع به شريعت شنيد: در صداقت و پاكي شريعت شكي نيست و اينكه مردم از او به نيكي ياد مي كنند اما در اين چند ماهه كه او قاطي دراويش شده آبروي خود را برده است! شريعت را دراويش اغفال كرده اند.

اما كساني كه از گذشته هاي دور با وي حشر و نشر داشتند بيان مي كردند كه وي از مستمندان بسياري دستگيري كرده و بخشي از ارثيه پدري و دارايي خود را صرف كمك به نيازمندان مي كرد.

راستي دوشنبه به فوايد سيگار پي بردم. گر چه يكي دو بار بر اثر شليك پي در پي گاز اشك آور به خفگي افتادم ولي سيگار اين موجود نازنين به دادم رسيد. چند نفري را ديدم از حال رفتند. گزارش را كه تنظيم مي كردم نفس كشيدن هنوز برايم مشكل بود. تا شب حالت خفگي داشتم؛ ريه و قلب داشتند ناسازگاري مي كردند. كاش آنها كه گاز مي زدند كمي هم به فكر مردم بودند؛ ياد وبلاگ نويساني افتادم كه پشت خودرويي كه بودند اشك آور زدند

نوشته شده توسط خاطرات قم در 20:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385

مرا به جرم اينكه مبادا به قم بروم بازداشت كردند(حاج مسعود وحدت)

مرا به جرم اينكه مبادا به قم بروم بازداشت كردند

http://www.sufinews.blogfa.com/

حاج مسعود وحدت، مجلس دار خرم آباد و رييس سابق بانك ملي خرم آباد

چند روز قبل از شروع ماجرا قم و حمله و تصرف حسينيه در اواخر دي 84 آقايان تلفني با بنده تماس گرفته و گفتند: كه بايد براي پاره اي مسائل به اداره اطلاعات بياييد، وقتي از فرد تلفن زننده پرسيدم كه شما كي هستيد ؟ درجواب گفت : وقتي به اينجا آمديد مي فهميد من كي هستم. لذا به آنجا رفتم بعد از ورود آن يك نفر به دو نفر و دو نفر كم كم به سه نفر افزايش پيدا كردند. ظاهراً خيلي مؤدبانه و محترمانه سر صحبت ها باز شد و ابتدا گفتند : كه آيا مي دانيد كه ده يازده سال است كه با شما كاري نداشتيم (كه منظورش همان دوره رياست جمهوري خاتمي بود ) و دنبال شما نيامديم . در جواب گفتم: منظور؟ گفتند حالا اوضاع فرق كرده و الآن يك سري مسايلي هست . شما با ما همكاري كنيد . گفتم : همكاري من چي هست ؟ گفتند : اسامي ريز فقراء ( دراويش اينجا ) را مي خواهيم ، افرادي را عشريه مي دهند و مشايخ كه مسافرت مي كنند به ما بگوييد كي مي آيند ، چند روز مي مانند و ساعات مجالس و . . . كه ما در عوض وسايل رفاهي شما را فراهم مي كنيم و در اختيار شما قرار مي دهيم . من گفتم : نه مي دانم و نه مي توانم بگويم . آنها در جواب گفتند : ما در مجلس شما را مي بنديم . در جواب گفتم : اگر قانون به شما اجازه مي دهد ، مي توانيد ببنديد . گفتند :چون شما اسم اينجا را گذاشتيد حسينيه، لذا بايد مدارك دال بر اينكه اينجا حسينيه هست را داشته باشيد . گفتم : مدارك چي هست ؟ ظاهراً گفتند : مثل ساير مساجد و غيره كه دارند و صحبت هايي از اين قبيل . من در جواب گفتم : من كه تا به حال نمي دانستم حسينيه بايد مدارك داشته باشد و به شما تسليم كنم ولي به دنبال اين كار مي روم ، در حالي كه مي دانستم حرف آنها منطقي نيست . در آخر آنها گفتند : كه ما تا پس فردا به تو مهلت مي دهيم كه موارد و مداركي كه خواسته ايم را فراهم كني . گفتم : كه چون مشغول كار و تهيهْ بيلان شركت و حسابرسي آن مي باشم نمي رسم ولي بلافاصله به شما جواب مي دهم كه اين كارها براي من مقدور نيست . سپس به نصيحت كردن من پرداختند وشروع كردند به گفتن مسائلي دربارهْ بهائيون و مسيحييون و . . . كه ديديد ما با آنها چه كرديم و چه شد و . . . از احسان طبري و . . . گفتند . كه من گفتم ما كه از اين دسته ها نيستيم و سلسلهْ ما مشخص است . ولي آنها قبول نداشتند و گفتند : ما در هر صورت منتظريم كه با ما همكاري كني. و سپس به شاه نعمت الله ولي و مولوي و غيره پرداختند كه اينها سني هستند و از اين حرفها. خلاصه جلسه بعد از چهار ساعت و نيم به اتمام رسيد و من بيرون آمدم. ولي چون آنها منتظر جواب من بودند ( البته جواب را همانجا صراحتاً گفته بودم ) يكي دو بار نيز زنگ زدند تا يك روز ساعت ده يازدده صبح به محل كارم زنگ زدند ( البته تلفن آنها طوري است كه وقتي زنگ مي زنند شمارة تلفنشان بر روي نمايشگر تلفن ثبت نمي گردد ) و گفتند : آيا قصد مسافرت داري؟ گفتم : نه، چطور مگه؟ مثلاً كجا؟ گفتند : مثلا ً بري قم. گفتم :‌ شايد هم بروم براي زيارت، شايد جاي ديگر، حتي گفتم : مگر سفر كردن در كشور خودم بايد با اجازه باشد؟ گفت : در هر صورت ما به شما گفتيم مسافرت داشتي اطلاع مي دي و گوشي را قطع كرد. سپس در حاليكه ظهر مشغول ناهار خوردن بودم دوباره زنگ زدند و گفتند :‌ بلند شو بيا اطلاعات . رفتم داخل حياط شدم دو نفر بودند گفتم : امرتون؟ گفتند : منتظريم : سيد بيايد. نشستم تا سيد آمد و يك كاغذ جلوي دستم گذاشتند و گفتند : اينو بخوانيد امضاء كنيد. در آن كه يك نوع تعهد نامه بود نوشته بود : من مسافرتي به قم نمي كنم و اگر دراويش نيز خواستند بروند جلوي آنها را مي گيرم و ... گفتم : اين كاغذ كه قانوني نيست. گفتند : قانون از چه لحاظ؟ گفتم شما داريد مرا مجبور مي كنيد كه سفر نروم يا اگر درويشي رفت به من چه ربطي دارد؟‌ من كه از طرف كس ديگري نمي توانم تعهد بدهم و ... كه گفتند : يك تغيير و تحولاتي مي خواهد در مملكت اتفاق بيفتد. شما بايد اين را امضاء كنيد. دوباره امضاء نكردم. گفتند : مي خواهي از خودت قهرمان بسازي؟ گفتم : نه، شما داريد از من قهرمان مي سازيد. من قهرماني به دردم نمي خورد. گزارشاتي آوردند و دوباره تهديدات سري اول رو كردند و منجر به اين شد گفتند : بفرستينش بازداشت . يكي از آنها شروع كرد به واسطه گري و گفت : اين مرد بزرگيست ، مرد عاقليست ، حيف است برود زندان ، اذيتش مي كنند . من در جواب گفتم : آقا شما ميشه بگين چرا دلتون براي من ميسوزه ، در حاليكه من ميخواهم بازداشت بشوم ؟ خلاصه شكنجه روحي و فكري آغاز شد . يكي گفت : من ضامن اين آقا ميشوم ، اصلاً اين برگ را امضاء نكند ، مانعي ندارد ، برود . آن يكي گفت : نه ، اهانت به مصالح مملكت شده ، توهين به نظام مقدس جمهوري اسلامي شده و بايد برود زندان و بازداشتش كنيد . كه يك پيكان سفيد آمد و با لهن خيلي بد و توهين آميزي مرا سوار كرده و سرم را زير صندلي كردند تا نفهمم كه مرا كجا مي برند ( ولي احتمالاً پشت ساختمان اطلاعات بردند ) و يك چشم بند كه خود آنها به آن عينك مي گفتند به من داده و گفتند : در همين زير صندلي اينرا به چشمانت بزن ، ولي با دستان بسته كه نمي شد . بالاخره خودشان آن را به چشمم زدند و وقتي از ماشين پياده ام كردند دو نفر در دو طرفم مرا بردند و داخل ساختماني روي يك صندلي نشاندند و ظاهراً با ايجاد صداي پا رفتند و سكوتي كه حاكي از شروع يك سري شكنجهء روحي و بازي كردن با اعصاب من بود همه جا را فرا گرفت . يك نفر از پشت سر يك فرم به من داد و گفت : عينك را كمي بالا بزن و اين فرم را پركن ( فرم مشخصات فردي ؛ نام ، نام خانوادگي ، سن، مريضي هايي كه داري ، نفرات خانواده ، نشاني و غيره ) زير اوراق امضاء و اثر تمام انگشتان و كلاسه آثار و . . . بعد لباسها و وسايل شخصي را گرفتند وسپس مرا به اتاقي كه همان سلول انفرادي تاريك و ظلمات بود بردند. درب بسته شد و از دريچه اي كه روي آن بود چشم بند را گرفتند . احساس كردم كه مقارن مغرب است . از يكي پرسيدم اذان شده ؟ اگر شده قبله كجاست ؟ دريچهْ سلول باز شد و دوباره چشم بند را به من داد وگفت عينك را بزن ، سپس خود او نيز آمد داخل و من را از پشت گرفت و چرخاند و با دست اشاره كرد كه اين قبله است و صبر كن و تكان نخور تا من بيرون بروم سپس از همان دريچه عينك را بده و مهر را بگير . بعد از اداي فريضه و گذشت نيم ساعت با لحني بد و با اسم كوچك مرا صدا زد و بيا غذاتو بگير . گرفتم و نخوردم . چايي آورد، گرفتم و نخوردم و كنار غذا در گوشهء سلول گذاشتم . سپس از فرط خستگي بر روي همان پتوي سربازي موجود در آنجا خوابم برد . با سرو صدايي كه از باز و بسته كردن در هاي آهني بوجود آوردند ، بيدار شدم . دوباره چشم بند را به من دادند و از اتاق بيرون آمدم بعد از گذر از چند راهرو و سالن مرا در اتاقي بر روي يك صندلي نشاندند. ( بماند كه در طول مسير چون جايي را نمي ديدم مرتب به در و ديوار مي خوردم و . . . ) بازجويي كه فقط صداي او را مي شنيدم با لحني بسيار زشت و ناپسند با اسم كوچك مرا صدا زد و با لهجه اي كردي ، كرمانشاهي ، بروجردي ، لري به من گفت : خوب مسعود جان بگو ببينم مرا مي شناسي ؟ من هم يك روز و روزگاري مثل تو اغفال بودم، سال 76 كرج با هم بوديم پيش اون مرداني . گفتم : نه ، نمي شناسم گفت : خوب هيچ مي داني حسين صورت كل فقراء را به ما داده و با ما همكاري مي كرد . حسين چكار مي كنه ؟ من كه منظور او را مي دانستم ، گفتم : حسين كيه ؟ شما حاج سلطانحسين تابنده را مي گوييد ؟ گفت : خوب ديگه، اين القاب براي خودتونه، آره، همونكه گزارش به ما مي داد و ... گفت : بردار بنويس گه نخور! و توهين هايي از اين قبيل گفتم : چشم مي نويسم. (ولي ننوشتم) خلاصه گفت و گفت . بالاخره من گفتم : حالا كه اينطور شد تا براي من ننويسي پاسخ نمي دهم ( شكنجة روحي به طوري بود كه فرد ديگري كه پشت سر من نشسته بود صداهاي عجيب و غريبي از خود در مي آورد و يكي از من پرسيد شما مشكل اعصاب نداريد؟ كه من گفتم : بحمد الله خير ) خلاصه شروع كرد به نوشتن يك متن كه در آن نوشته بود خانة تيمي. گفتم : اين به اين معني است كه من خانة تيمي دارم و امثال اينها را نوشت كه من در نهايت به او گفتم كه شما مي دانيد كه اگر اعترافي هم از من بگيريد دادگاه اينها را قبول ندارد / پس براي چه مي نويسيد؟ و الآن هم داريد زور مي گوييد. خلاصه گفتم : نمي دانم شما قرآن مي خوانيد يا نه؟ يك آيه از اين قرآن هست كه مي گويد : « ولا تصب الذين يدعون من دون الله .... » گفت : پس قرآن هم مي داني چيه؟‌ گفتم : خوب برو معناشو ببين بعد. بعد از اين حرف يك مقدار تغيير موضع داد و گفت : شنيدم شما شبها زود مي خوابيد! و يك ساعت هم قبل از اذان صبح بيداريد! و ... خلاصه دوازده سيزده برگ آ.چهار مشتمل بر خالت كيه؟ عمت كيه؟ پدر بزرگت كيه؟‌ پدر بزرگم را گفتم گفت باباش كيه؟ گفتم نمي دانم. گفت چطور شجرة خودتو نمي داني؟ و خيلي حرفهاي ديگه. دوباره شروع كرد و گفت : شما يك برگ را امضا نكردي براي اين امضا نكردن اينهمه بدبختي داري مي كشي. ما حاضريم اينهمه اوراق را پاره كنيم و آن برگه را بياوريم امضا كني. چندين برگة جعلي ديگر جلوي من گذاشت مبني بر تعهدات فقراي ديگر كه به ما تعهد داده اند و تو نيز بايد بدهي. گفت : كرج مي روي، منزل كي مي روي؟ گفتم : حسن، حسين، تورج و... شروع كرد به فحاشي و گفت : يعني اينها فاميلي ندارند؟ گفتم : ما فاميلي نمي دانيم و فقط به اسم مي شناسيم و من منزل كسي نمي روم و هتل مي روم. گفت : آن هتلي را كه مي روي بگو. گفتم از اين مسافرخانه ها كه شناسنامه را برمي گردانند. چند برگ ديگر را پر كرد و گفت حاضري با هم بحث كنيم؟ گفتم : بله، ولي نه به اين صورت چون من نمي دانم كي هستيد.

و گفت چون مي خواهم به مسافرت بروم بعداً هم را مي بينيم. من هم گفتم : من بلافاصله حاضر مي شوم ولي چون حالا مي خواهيد به مسافرت برويد من يك كادو به شما مي دهم. گفت : چيه؟

گفتم : اينكه تورا بخشيدم كه در راه اتفاقي برايت نيفتد. ضمن اينكه مي دانستم مسافرتي در كار نيست. دوباره مرا به سلول انفرادي بردند و بعد از مدتي دوباره با همان وضعيتها مرا خواستند و بردند داخل اتاق جديدي. داخل كه شدم آن فرد گفت : عينكت را دربياور. عينك را كه برداشتم ديدم ساعت 20/2 نيمه شب است. گفت : خدا خيري بهت بدهد من مراسم عروسي داشتم، ديدي چه مزاحمتي براي ما بوجود آوردي؟ حالا خوشت آمد اينهممه كاغذ پر كردي؟ گفتم : نه هيچ نگران نيستم. كه در همانجا سه پرونده اي كه برايم ساخته بودند را ديدم و شروع كرد به بازجويي . با اين تفاوت كه اين دفعه بازجو را مي ديدم و دانه دانه شروع كرد به بازخواني اوراق موجود در آنها. كه اين كاغذ مال تو است؟‌اوراق زمان حضرت رضاعليشاه اعلي الله مقامه و غيره و غيره و جرم جديدي بنام توهين به مقام شامخ روحانيت .خلاصه به من گفت : شما مي توانيد به خانه برويد . گفتم : من تا تكليفم روشن نشود به منزل نمي روم . گفت : اخه ما نمي تونيم نگهت داريم و نميشع و . . . گفتم : اگر نمي شود اصلاً چرا مرا آورديد ؟ اگر هم آورديد مرا به جايي ديگري تحويل دهيد و همچنين شما از من خواسته ايد كه مجلس را ببندم ، نمي بندم ، شما از من خواسته ايد كه در را باز نكنم ، در را باز نمي كنم ولي ببينيد كه در باز مي شود . يعني فقراء خودشان براي برگزاري مجلس مي آيند . ( و همين طور هم شد و ازدهام زيادي در مقابل مجلس صورت گرفت و بحمدا لله مجلس آن شب طبق معمول به خوبي برگزار شد ) بالاخره به آن آقا گفتم : مرا منزل خودت ببر. خنديد و گفت آخر من مهمان دارم و . . . . گفتم : هر كاري بكني ،من منزل خودم نمي روم .كه در آنجا ماشين مرا كه به آنجا آورده بودند، به من نشان دادند . گفت : پس يك كاري مي كنيم كه شما تحت نظر باشيد و به خانه ات نروي . گفتم يك مأمورتان را با من بفرستيد تا مرا تحت نظر گيرد . گفت ما نمي توانيم مأمور به شما معرفي نكنيم و اگر شما به خانه ات نروي ما متوجه مي شويم . شما كه حركت بكني ما شما را در نظر داريم . گفتم : حالا كه تحت نظر داري ، پس مأمورت هم بيايد و من مي روم در محل كارم مي خوابم . خلاصه تا بيرون امدم نزديك اذان صبح شده بود. ماشينم را تحويلم دادند سوار شدم. بع از صد متري ك هدور شدم ديدم تعقيبم مي كنند. البته در آخر گفتند كه ( چون عيد مبعث حضرت رسول نزديك بود ) تهرا ن هر وقت خواستي بروي ما را در جريان مي گذاري. كه بك بار هم مراجعه كردم و به سرباز دم در گفتم : فلاني آمد و مي خواست به تهران برود. و بعداً كه به منزلم زنگ زده بودند و همسرم گوشي را برداشته بود به او نيز همان جملات را گفته بودند كه تو هم مي خواهي مثل شوهرت قهرمان بشوي. شما همه قهرمان هستيد و با لحني خيلي زشت و ناپسند با يك زن صحبت كرده و گفته بودند كه شوهر شما در قم تير اندازي كرده و آدم كشته و به او بگوييد بيايد. كه ايشان نيز در جواب گفته بود كه مگر آدم نكشته است، پس او را با حكم دادگستري جلب نماييد. كه آنها در جواب گفته بودند: چشم. با حكم مي آييم! با حكمي كه خودت بفهمي چه حكمي است. و تا 10/3/85 ظاهراً كاري نداشتند

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385

نمايشگاه فتنه انگيزي و آشوب دراويش در قم

نمايشگاه فتنه انگيزي و آشوب دراويش در قم

ابراهیم نبوی  
http://ro0zonline.com/03satire/014299.shtml

در عرض دو روز در دو شهر مذهبي دو اتفاق رخ داد؛ در يک اتفاق يک حرم مطهر که مکان مقدسي براي پيروان يک مذهب بود( شيعيان) توسط گروهي از متعصبان سني منفجر شد و سي درصد اين حرم از بين رفت. يک روز قبل از آن روز در يک شهر مذهبي ديگر(قم) حسينيه يک گروه مذهبي (دراويش شيعه) توسط يک گروه از متعصبان مذهبي با بولدوزر از جا کنده شد و اين حسينيه بکلي از روي زمين حذف شد. به نظر شما در اصل ماجرا چه فرقي مي کند؟

نمايشگاه فتنه انگيزي و آشوب دراويش در قم برگزار شد و برخي مدارک و اسناد و سلاح هايي که اثبات مي کرد دراويش قصد فتنه انگيزي داشتند، به نمايش گذاشته شد. از جمله اين اسناد و مدارک تعدادي چاقو (که معمولا ايرانيان هيچ وقت جز در زمان جنگ به همراه ندارند.)، موبايل، دوربين عکاسي، دوربين فيلمبرداري، سوئيچ اتومبيل (براي فتنه انگيزي سريع)، دزدگير اتومبيل (براي اعتراض به منابع به اصطلاح حقوق بشري)، موبايل دوربين دار (که فقط براي فتنه انگيزي از آن استفاده مي شود)، قمه (ظاهرا واحد حزب الله دراويش هم در اين مکان حضور داشت)، دستکش مردانه چرمي (براي اينکه اثرانگشت به جا نماند)، فندک (براي آتش زدن مراکز اتمي کشور)، سيگار مارلبورو لايت (اين سيگارها مستقيما توسط آمريکايي ها به اسرائيل و از آنجا به لندن و از طريق بصره به اهواز و از آنجا به گناباد و از آنجا به قم حمل شده بود)، چند تسبيح (براي فريب دادن افکار عمومي و اشاعه اکاذيب)، نيم کيلو خيار (ظاهرا دراويش آمريکايي قصد داشتند بعد از فتنه انگيزي و آشوب اگر پيروز شدند، در مرحله عد به تهران بيايند و حکومت را ساقط کنند و بعد از سقوط حکومت جشن بگيرند و ماست و خيار درست کنند و با ودکا بخورند) بود که به نمايش گذاشته شد.

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385

جنيد بغدادي و حسن بصري دستگير شدند

جنيد بغدادي و حسن بصري دستگير شدند

مطلب سید ابراهیم نبوی درباره حمله برای تصرف حسینیه قم

http://amoozesh.pesianblog.com/

در جريان بستن حسينيه دراويش در قم از گاز اشک آور استفاده شد و درگيري شديدي در اين شهر رخ داد. ظاهرا علت حمله به حسينيه دراويش در قم اين بود که حمله کنندگان مي خواستند به جهانيان نشان بدهند که بايد براي مذاهب ديگر احترام قائل شد. ظاهرا اين چهارتا و نصفي مسلماني که در فنلاند و دانمارک و لوکزامبورگ زندگي مي کنند، اگر گير لات و لوت هاي خيابان چهارمردان قم مي افتادند، همه شان را تکه تکه مي کردند و در مساجدشان را گل مي گرفتند. و احتمالا اگر حسن بصري و رابعه عدويه و جنيد بغدادي و ساير دراويش هم در قم بودند، همگي را دستگير کرده و زنداني مي کردند. حمله کنندگان به حسينيه دراويش شعار مي دادند: «مرگ بر صوفيه» و به همين دليل هم قرار است فعلا بخش اعظم ادبيات شيعي که در مورد صوفيه است بريزند توي زباله داني تاريخ و عطارنيشابوري و ابوسعيد ابوالخير و شيخ شهاب‌الدين سهروردي را هم جزو کفار و مهدورالدم به حساب بياورند. آگاهان اعلام کردند که چون برادران حزب الله تا به حال به يهوديان، مسيحيان و اهل سنت حمله کرده بودند، براي اينکه بي‌عدالتي نشود فکر کردند که به يک گروه از شيعيان هم حمله کنند

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم خرداد 1385

اين دراویش قم

اين دراویش قم

http://khodayeman.blogfa.com/post-71.aspx

صوفی، درویش، علی اللهی، اهل حق، اهل طریقت و... صفاتی و القابی است که عده ای از شیعیان سالهای سال است به خود گرفته اند و با ما زندگی می کنند. اغلب رفتار و عقایدشان مثل دیگر شیعیان است لیکن اکثرا با سیبیل بلند و علاقه زیاد به امیرالمومنین است که در میان عامه مردم شناخته می شوند. این افراد که فرقه ها و گروه های مختلفی هستند و عقایدشان بسیار به دیگر شیعیان نزدیک است، از سوی رسانه ها و سیاست رسمی کشور بایکوت شده و مردم نیز اگر رابطه ای خاص با آنان نداشته باشند از آنها بی خبرند. اما بعد از سالها، این روزها درویش ها در قم خبرساز شده اند... (من نه گزارش نویس و خبرنگارم، نه درویش و سمپات آنها، اما چون در حق این عده ظلم می شود و کسی بدان توجه نمی کند، وظیفه ام دانستم حداقل در این جا و به طور محدود در این باره بنویسم).

یکی از بزرگان و مشایخ دراویش به نام ((شریعت)) که سالهاست در قم زندگی می کند و فردی محترم و با آبرو می باشد چند سالی است در خیابان ارم قم (حوالی حرم و کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی)، قطعه زمینی را خریداری کرده و حسینیه ای را ساخته است که خود و دوستانش بهتر بتوانند مراسم و نماز و عزاداری های خود را انجام دهند. سالهای قبل نیز در محرم و عید غدیر و... برنامه های مختلفی داشتند و بی سر و صدا مناسک و مراسم خویش را برگزار می کردند و البته گاهی هم ممانعت هایی برای آنها وجود داشته است. اما از عید غدیر امسال عده ای بسیجی و حزب اللهی حسینیه آنان را تصاحب کرده و در آن سینه زنی راه انداخته و مثلا آن را تسخیر کردند که ظاهرا نیروهای امنیتی و قضایی قم گفته بودند ما در این قضیه دخالتی نداریم. این مسئله انعکاس زیادی در رسانه ها نداشت طنین سکوت از تنها وبلاگ هایی بود که بدان پرداخت.... اما با همت آقای شریعت و طرفداران او که از شهرهای مختلف آمده بودند، حسینیه پس گرفته شد و در آن عزاداری برگزار شد. اما بعد از عاشورا، دوباره عده ای با این عنوان که تصوف باطل و منحرف و این حسینیه خانه شیطان است، قصد تصرف دوباره حسینیه را داشتند که این بار نیز شریعت با فراخوانی طرفدارانش از شهرهای مختلف خصوصا شهرهای کردنشین، مانع این کار شده است. صدها نفر از دروایش از امروز ظهر در قم در کنار حسینیه تحصن کردند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده شد. پیاده رو های خیابان ارم مملو از طرفداران این فرقه بود که ساکت و آرام نشسته بودند و عکس امام و رهبری و عکس شهدایشان را بلند کرده بودند با این منظور که ما هیچ قصد و غرض سیاسی نداریم. حکومت را قبول داریم و شهید داده ایم و اکنون تنها حسینیه مان را می خواهیم... اعتراضی مدنی و بی سر و صدا را دنبال می کردند.... در مقابل اما عده ای بسیجی و حزب اللهی به تدریج جمع شدند، مقابل متحصنین تجمع کردند، اعلامیه هایی پخش می کردند مبنی بر باطل و منحرف بودن صوفیان و کم کم شروع به شعار کردند. شعار می دادند: مرگ بر تصوف، به گفته مراجع تصوف، فتنه انگلیس است، صوفیه حیا کن شهر قم را رها کن، شریعت حیا کن شهر قم را رها کن، این مسجد ضرار است، تخریب باید گردد، اسلام انگلیسی نابود باید گردد و.... کم کم پلیس نیز به جمع اضافه شد و ده ها پلیس دو طرف خیابان را بستند و ترافیک کل خیابان های اطراف حرم را فرا گرفت و بر تعداد بسیجی ها نیز به تدریج اضافه شد که شاید تا آخر به ۱۵۰ نفر رسید که حدود یک سومء جمعیت صوفی ها بود و شاید هزار نفری هم تماشاگر ماجرا بود. به هر حال بعد از مدتی شعار و... و البته سکوت مطلق صوفیها، جمعیت بسیجی با بلندگو اعلام کردند که نیروی انتظامی به ما قول داده امشب هم صوفی ها از اینجا بروند و هم حسینیه تخلیه شود، اگر تا فردا چنین نشد ما زن و مرد، فردا خودمان اینجا را تخلیه می کنیم.

جالب اینجا بود که از هر دو طرف، عده ای در جمعیت تماشاگر به طور خصوصی و جمع های چند نفره صحبت می کردند، برخی روحانیون و بسیجی ها، می گفتند که اینها علی اللهی هستند، کافرند، در حسینیه شان عزاداری نمی کنند بلکه کارهای بسیار سخیف انجام می دهند، اینها فقط اهل طریقت و ظاهرند و شریعت واقعی را فراموش کرده اند و اینجا خانه شیطانی است و مراجع گفته اند باید اینها بروند و...  
از آن طرف یکی از درویش ها می گفت ما هم مثل شما شیعه هستیم، 12 امام را قبول داریم، منتظر امام زمان هستیم، مراجع تقلید را هم قبول داریم، فقط می گوییم، شیعه باید غیر از مرجع شریعت، مرجع طریقت هم داشته باشد و یکسری کارهای دیگر انجام می دهیم، باید دائم الوضو باشیم، باید رو به قبله بخوابیم، قبل از خواب و بعد از خواب شهادتین بگوییم، یک ساعت قبل از اذان صبح عبادت کنیم و....ما دنبال اتحاد مسلمین هستیم و در اینجا هم فقط عزاداری می کنیم و برای امام حسین روضه می گیریم... به هرحال در روزهای آینده معلوم می شود که با این گروه چه خواهند کرد، تحمل خواهند شد یا نه؟

اما برخی مسائل در این میان بیشتر قابل توجه است:

اول انحصار طلبی که در این مملکت در حال رونق است. صدها سال دروایش و صوفی ها به دین و مذهب و شریعت خود بوده اند، اما اکنون پذیرفته نمی شوند.... مثل عزادارانی که در میدان مادر تهران، شام غریبان را برپا می کنند... مثل سیاستمدارانی که هر روز حذف می شوند... مثل مراجع تقلیدی که فاسق و ساده لوح نامیده می شوند و... بعضی خیال می کنند، خود حق مطلقند و حال اگر حق مطلقند و بقیه باطل، آن بقیه حق نفس کشیدن نیز ندارند... ما در کتابها و بحث های روشنفکری مان، شمول گرایی را روشی حداقلی می دانیم و در پی پلورالیسم هستیم، اما سردمداران دین و برخی حافظان اسلام، با نفی شمول و با نفی پذیرش دیگران، انحصار طلبی را به حد اعلای خود رسانده اند.

دوم، نفی حقوق اقلیت ها است، اقلیت های دینی و مذهبی در ایران از حقوق ناچیزی برخوردارند... کاری به غرب و شرق و حقوق بشر در آنجا ندارم، اما از لحاظ انسانی و کرامت و شرافت ذاتی انسان، حتی شیعیانی که تنها در برخی ظواهر با ما متفاوتند، حق آزادی بیان و عمل ندارند. آنها نه تنها از حق داشتن رادیو، روزنامه، کتاب و نشریه و... محرومند و نمی توانند به تبلیغ عقاید و انجام مناسک در ملا عام بپردازند که حسینیه ای که برای عزاداری امام حسین ساخته اند نیز باید تسخیر شود. آنها چنان در بایکوت مطلق به سر می برند که عامه مردم و حتی تحصیل کرده ها نیز از مشی و روش و مناسک آنها بی خبرند... جالب بود امشب در پاسخ به سوال جوانی که می گفت: اینها چه کسانی هستند، گفتم: صوفی و درویش، می گفت یعنی همان وهابی!! سوم استیصال و انفعال نیروهای انتظامی در قبال جمعی است که خود را حزب اللهی نامیده اند... آنها سالهاست هر چه می خواهند می کنند، سخنرانی ها را به هم می زنند، حسینیه آیت الله منتظری را تسخیر می کنند در حالی که قرآن و مفاتیح را پاره می کنند، وزرای دولت را کتک می زنند، سیلی به آیت الله صانعی می زنند، نماز جمعه اصفهان را متشنج می کنند، حجاریان را ترور می کنند، کوی دانشگاه تهران را به خاک و خون می کشند و کشور را با بحران مواجه می کنند، در انتخابات دخالت می کنند و به قول شکست خورده بزرگ انتخابات، صندوق های پر از رای تقلبی را با موتور جابجا می کنند، سفارت خانه ها را آتش می زنند، حسینیه یک عده صوفی ساکت و بی سروصدا را تسخیر می کنند و امشب نیز خیابان را می بندند و شعار می دهند و شهر را متشنج می کنند، اما دریغ از یک برخورد حتی کوچک! دریغ از یک حکم قضایی! امشب نیز به نیروی انتظامی تشر می زنند که اقتدار! اقتدار!، اقدام انقلابی! بگذارید اینجا را نیز باخاک یکسان کنیم که البته اگر دستور برسد، این را نیز می کنند! اینان اگر به حکومت وابسته اند که تنها عامل ضعف آن هستند، اگر وابسته نیستند پس چرا اینگونه؟! ما نیز اگر به اقداماتشان توجه کنیم، خودشیفته و خوشحال می شوند، اگر رهایشان کنیم نیز هر چه بخواهند می کنند.... خاتمی هم آمد و رفت نتوانست این وضعیت را خلاصی دهد، نمی دانم چه هنگام انحصار و انحصار طلبی در ایران ما خاموش خواهد شد؟ و چه هنگام دفاع نیروهای کشوری و لشکری از آنان پایان خواهد پذیرفت؟ واضح و روشن است دفاع نیروهای انتظامی و امنیتی از اینان! وقتی از سخنرانشان داشتم عکس می گرفتم، یکی دستم را گرفت و برد پیش یک حاجی ای، چند نفر هم دورش بودند، مثلا به من اینطور القا کردند که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی هستند! گفت برای چی عکس می گیری؟ گفتم همینجوری، دوست دارم! در حالی که یکی شان داشت به موبایلم ور می رفت، حاجی گفت: بچه کجایی؟ گفتم: قم، آن یکی گفت: بچه کی هستی؟ در حالی که داشتم موبایل را به زحمت از آن یکی می گرفتم، گفتم: بچه هر کی! بچه بابام هستم! و در حالی که جمعیت در حال متفرق شدن بود، من هم سریع سرم را زیر انداختم و رفتم! 

اکنون نگران فردای این دروایش در قم هستم! درویش هایی که امشب احتمالا در همان پیاده رو خوابیده اند! و البته فردا معلوم نیست در کجا؟! درویش هایی که هیچ تناسب و اشتراک فکری با آنان ندارم، مذهب آنان را عمدتا قشری و ظاهری می دانم، اما بدانها حق می دهم آن چه می خواهند باشند!

آن دراویش رفتند

بله آن دراویش رفتند! بی شک گزارش هایی از آن چه امشب (۲۴ بهمن) در قم گذشت، منتشر خواهد شد، از عکس رهبر و امام و شهدا در دست دراویش در دیشب و گل هایی که امروز در دست گرفته بودند و اما از آتش سوزی ها، از خراب کردن اموال عمومی و حق الناس، از گاز اشک آور و شلیک گلوله و کوکتل مولوتف و جنگ و سنگ پرانی میان دراویش و بسیجی ها و نیز جوانانی بی خبر، از موتورهای حامل سنگ و بنزین و از دستگیری تمام دراویش و... من فعلا هیچ در این رابطه نمی نویسم، عکس هایی هم که گرفته ام، نمی گذارم.... چرا که این روزها راحت انگ اقدام علیه امنیت ملی و... زده می شود. من نیز هدفم و وظیفه ام این نیست، اینجا قرار بود حرفهای من درباره خدا، خود و جامعه باشد و هیچ نمی خواهم امنیت ملی کشورم را نیز به هم بزنم!

تنها امشب برایم درس های جامعه شناختی فراوانی به ارمغان داشت... درس رفتار جمعی، درس شایعه سازی، درس چگونه سوار شدن بر احساسات مردم، و بسیار درس هایی که بی شک به درد آینده ام خواهد خورد. برایم سخت است ظلم را ببینم و دم نزنم، اما اکنون چنین شده ام، فعلا که ظاهرا دنبال حفظ خودم و وبلاگم هستم

نوشته شده توسط خاطرات قم در 10:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم خرداد 1385

چگونه بطريها را به داخل حسينيه شريعت بردم (اميرحسين ابراهيمي)

چگونه بطريها را به داخل حسينيه شريعت بردم

من ازمهاجمان به درويشها درقم بودم به ما گفته بودندكه درويشها نماز نميخوانند وتهمتهاي كه ازنوشتن آن شرم دارم حالا كه فهميدم آنها چه كساني هستند فقط خواهش ميكنم مرا ببخشند وحلال كنند

http://www.persian-language.org/Group/ReportComment.asp?ID=157&P=12

01/02/1385 - اينجا قم _ من اميرحسين ابراهيمي

از من خواستيدماجرا را در اينجا يا روزنامه‌ها بازگو كنم احتمال ميدهم اهل ايران نباشي يا معذرت ميخوام خيلي پرتي نميخوام بگم آدم خوبي هستم و حالا عذاب وجدان سراغم اومده نه بحث این حرفا نيست خداييش سوختم به مولا تا حالا اينقدر نسوخته بودم كه برا درويشا سوختم اگه صدام هم در بياد مثل همون درويشا خفم ميكنن  

 من اميرحسين ليسانس بيكار آن شب پسرخاله‌ام كه پدرش از رجال قم است و خودش هم از برادران خودش ميگويد پاسدار است اما خداييش ما كه فقط با لباس شخصي ديديمش و هر وقت ميگيم محل كارت ما رو پاس ميده. به ماچه به قول اون اگه ما هم دلمون واسه نظام جليز وليز ميكرد با مدرك لسانس بيكار نبوديم. پسر خالم اومد خونمون و بعد از كلي زمينه چيني شروع كرد به بدگويي از دراويش و گفت چه كارها كه نميكنن!!!!!!!!!!!!!!! و به خدا آنقدر زشت و ركيك بودند كه من خجالت ميكشم بگم و بعد گفت بچه‌هاي حزب الله از شهرهاي اطراف هم ميان تا اونا رو از قم بيرون كنيم اگه تو هم بياي ميتونم ازحاج..    ... بخوام كه برات يه كار جور كنه فقط كافيه خودت رو جاكني قبول كردم كه بروم البته نه به خاطر كار بخدا فقط براي تنفري كه از درويشها پيدا كرده بودم وقتي رفت مقداري پول در جيب پيراهنم گذاشت و گفت 30هزار تومنه هديه حاج....... وعده مون فردا ساعت 3 بعدازظهر مقابل كتابخانه آيت ا.. مرعشي وقتي رفت ماجرا را برا مادر و پدر كه گفتم مادرم گفت استغفرا... و پدرم گفت حالا نوبت درويشهاست و بعد گفت اين چيزها رو كه به بهاييان نسبت میدادند اينها چرا اينا كه مسلمونند شيعه اند و بعد مادرم از كرامات پدر آقاي شريعت گفت و از آبروداري او گفت و گفت و من گفتم شما كه از درون آدما خبر ندارين با ظاهرشون شما رو خام كردن. مادرم گفت خدا تو را ببخشد و پدرم گفت خدا همه ما رو به راه راست هدايت كنه.

فردا ساعت 2جلوي كتابخانه بودم پسرخاله ام يك شلوار كونگ فو اما به رنگ نظامي (پلنگي) پوشيده بود و به همراه روحاني كه سيد هم بود از روبرو ميآمدند مرا نشان ميداد و چيزي ميگفت نزديك كه آمدند سيد مرا به آغوش كشيد و گفت خدا خيرت دهد انشاالله!!!!!!!!!!! پسر خاله از من خواست همراه او بروم و بعد سوار ماشين پرايدي شديم كه جلوي سازمان تبليغات پارك شده بود به چهارراه سرگرداني رسيديم پسرخاله يك باند هزار توماني از جيبش درآورد و به من داد و گفت همه آن را مشروب بخرم نگاهش كردم خنديد گفتم شايد و بعد در ميان همهمه قرص .شيشه. كريستال ... از يكي از خلافكارها چهار شيشه مشروب در يك گوني نخي آوردم و دوباره راهي محل شديم پسر جواني باندهاي اكو را روي كولش مي آورد سيستم صدا آماده شد سخنراني يا بهتر بگويم فحاشيها شروع شد اولي را يادم نيست اما دومي آقاي شهشهاني بود و حرفهايي ميزد كه از يك آدم موقر و روحانی معمم بدور بود پسر خاله گوني مشروبها را در دست داشت و ديگري برگه هاي استفتائات را برعليه دراويش توزيع ميكردند و دراويش در حاليكه گلهاي سفيدي با روبان سيا در دست داشتند عكس شهداي دراويش و عكسهايي از امام و رهبري در دست داشتند و آرام در پياده رو نشسته بودند شعارهاي مرگ بر صوفيه شروع شد يك پيكان سفيد ايستاد صندوق را بالا زد و يكي از لباس شخصيها چوبهايي را كه در صندوق بود بين افراد حزب الله تقسيم كرديكي از چوبها هم نصيب من شد و بعد سرهنگ سجادي شروع به صحبت كرد و بعد اعلام كرد كه حزب الله وارد عمل شود با چوب و سنگ به طرف درويشها حمله برديم دستها را به هم گره كرده بودند و يا علي ميگفتند بر سر آنها چوب و سنگ ميزدند و آنها به ماگل پرت ميكردند نيروي انتظامي هم وارد صحنه شد ماشين آتش نشاني به آنها آب ميپاشيد و حزب الله و نيروهاي ويژه با چوب و باطوم آنها را سوار اتوبوسها ميكردند. پياده رو كه تخليه شد به همراه نيروي انتظامي به حسينه حمله كرديم و عده‌اي از درويشها از بالاي ساختمان با پرت كردن سنگ مانع از ورود ما ميشدند اما شليكهاي پياپي گاز اشك آور و فشار آب آتشنشاني و عده اي از نيروهاي ويژه كه به همراه نيروهاي حزب الله خود را به پشت بام رساندند و درويشها را از بالاي ساختمان به پائين پرت ميكردند و خوب با چوب و زنجير و چاقو لت وپار ميكردند و بعد آنها را ميبردند محيط حسينه را كه ديدم از خودم شرمم آمد مكان يك مكان كاملا" مذهبي باپارچه هاي سياه در منقبت شهداي كربلا پلاكاردي آتش گرفته بود و روي آن نوشته بود آيا ياري دهنده‌اي نيست كه مرا ياري كند به زير زمين رفتيم خانمها آنجا پناه برده بودند با سنگ و چوب به آنها حمله ميكردند و حرفهاي ناسزا به آنها میدادند یکی از بچه‌ها بنزین بود یا نفت نمیدانم بر روی موکتها و پتوها ریخت و آتش زد صدای جیغ و داد بچه‌ها فضا را پر کرده بود و عده ای ازحزب الله دیوانه وار با زنجیر و چاقو به زنها حمله میکردند پسر خاله ام در حالیکه شمشیری در دست داشت و هنوز گونی مشروب را در دست دیگر داشت چند نفر را صداکرد و گفت بیان بریم خونه شریعت من هم به دنبال آنها رفتم چند درویش در حیاط منزل با چوب ایستاده بودند اما طولی نکشید که توسط ما مغلوب شدند پسر خاله ام وارد زیر زمین شد و بدون گونی مشروب بیرون آمد به داخل منزل حمله بردیم چند زن داخل بودند پسرخاله با لگد به کمدها میکوبید که آنها را بشکند و پیرزن بیچاره به او کلید را میداد و میگفت بیا اگه میخوای بگردی کلید هست پسرخاله نگاه غضبناکی کرد و با لگد کمد را شکست هرچه کاغذ و مدارک بود درون کیسه میریختند یک نفر داخل شد و گفت آقا مهدی از زیر زمین مشروب پیدا کردیم و من حرف پدرم را که میگفت سیاست پدر و مادر نداره درگوشم طنین انداخت نگاهی به گونی انداختم و نگاهی به پسرخاله. پسرخاله خنده احمقانه‌ای کرد و من حالم ازتزویر و نیرنگ به هم خورد به کوچه دویدم حسینه در آتش میسوخت و آخرین درویش که از لباسهایش میتوانست فهمید آشپز یا خدمه آشپزخانه است در میان تونلی از چوب و باطون و لعن و لگد مردم به ماشین پلیس بدرقه شد حزب اللهی ها درمیان مردم شایعه میکردند که ان تو چه خبر بود و از مشروب و وافور از وسایل جاسوسی و اسناد ارتباط با اسرائیل و امریکا میگفتند به دیوار تکیه کردم و به روحانی خیره شدم که با مشت و لگد به ماشین پلیس میزد و میخواست درویشهای درون ماشین را بیرون بیاورد و بکشد حالم از او به هم خورد به طرفش رفتم گفتم حاج آقا شما دیگه چرا گفت میدونی اون تو چه خبر بود گفتم آره من دیدم چه خبر و تو ندیدی....

امیر حسین ابراهیمی قمی

نوشته شده توسط خاطرات قم در 10:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم خرداد 1385

خاطره ی برنا حاتمی(خاطره ی 16)

 

هو

121

أَعُوذُ بِالله مِن شَرِّّ نَفسي

رَبِّّ اشرَح لي صَدري وَ يسِّر لي اَمري وَاحلُل عُقدَتاً مِن لِساني لِيفقَهُوا قُولي

اينجانب برنا حاتمي از فقراي سلسله جليله نعمت اللّهي سلطانعليشاهي گنابادي که در تاريخ 6/5/76 به دست شيخ بزرگوار حضرت درويش صدقعلي سلّمه الله تعالي در کرج مشرّف به فقر شده‌ام در اين نامه شرح مختصري از مسافرتهايي که به شهر قم انجام داده‌ام را در حدّ فهم و استنباط شخصي خود به قلم تحرير در مي‌آورم تا إنشاءالله گوشه‌اي از رسالت خبري که بر عهده تک تک افراد بشراست را انجــام داده باشم "تا که قبول افتد و چه در نظر آيد".

متعاقب اتّفاقاتي که در رابطه با حسينيّه شريعت به وقوع پيوست چند روز پس از عيد غدير خم بنا به وظيفه‌اي که يکايک فقرا نسبت به حفظ و نگهداري از کيان و حيثيّت فقر و اموال مربوط به سلسلهء گنابادي دارند پس از شنيدن احتمال خطر براي جناب آقاي شريعت شيخ بزرگوار سلسله و حسينيه ايشان سفر‌هاي مکرّري را به استان قم انجام دادم؛ تقريباً هر روز صبح به اتّفاق جمعي از فقراء که ميل به سفر و انجام هدف مشترکمان را داشتند به قـم مي‌رفتيم.

در روزهاي اوّليه شنيديم که علي الظّاهر جمعي از برادران حزب الله در قالب هيأتي به نام فاطميّون به سرکردگي "مهدي سلحشور" پس از اذان صبح روز سه شنبه 27/10/84 يک روز مانده به عيد غدير خم - که عيد بزرگ شيعيان علي الخصوص فقراي سلسله نعمت اللّهي گنابادي که پيروان راستين مولاي متّقيان علي (ع) مي‌باشند – درب منزل جناب آقاي شريعت را زده و خود را مسئولين شهرداري معرّفي نموده‌اند و اينطور وانمود کرده‌اند که ما جهت "فکّ پلمپ" حسينيّه شما آمده‌ايم. آقاي بهرامي بدون توجه به اينکه ادارات دولتي – که شهرداري هم جزئي از آنهاست – بايد از ساعت 8 صبح انجام وظيفه خود را شروع کنند، به آنها مي‌گويد: کمي صبر کنيد تا من آقاي شريعت را مطّلع سازم، همينکه آقاي بهرامي ميرود ايشان را صدا کند، آقايان فاطميّون پلمپهاي درب حسينيّه را که به صورت تار‌هاي عنکبوت تنيده شده بود پاره مي‌کنند و وارد حسينيّه مي‌شوند.

زمانيکه آقاي بهرامي از منزل ايشان بيرون مي‌آيد به گفته شاهدان، آقايان شروع به کتک زدن آقاي بهرامي کرده و چند فقير ديگر که در آنجا حضور داشتند و يا عبور مي‌کردند را نيز مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهند و صحنهء اوّل برخورد و تصرّف حسينيّه بوقوع مي‌پيوندد. به گفتهء شاهدان آقاي بهرامي روانه "سي سي يو"ي يکي از بيمارستانهاي شهر قم شده و درويشان مصدوم و مجروح که تعداد آنها هفت نفر بودند، بازداشت گرديدند. بعد از ظهر همانروز که شب عيد غدير مي‌باشد هيأتيون مقدار زيادي فرش، تراکت تبليغاتي، پرچمهاي مختلف، تابلوهاي هيأت و وسائل صوتي از قبيل: باند، بلندگو، آمپلي فاير و ... را داخل حسينيّه مي‌کنند، که شنيديم تني چند از خانمهاي دراويش از جمله خانم آقاي آراسته، خانم آقاي خراساني و فرزند و چند تن که بعداً شنيديم پنج نفر خانم و يکي از آقايان دراويش، به همراه اجناسي که در حال وارد شدن به حسينيّه بود، براي حفظ از حريم و قداست حسينيّه‌شان داخل حسينيّه شدند و در طبقه دوّم که يک سوئيت کامل بود، مستقرّ شدند و اقدامي که ظاهراً شبيه به يک تحصّن بود را آغاز کردند "وفّقهم الله".

دو سه روز بعد از شنيدن اين وقايع، سحرگاهي به همراه چند ماشين ديگر تقريباً بيست تن از فقرا با آقاي دکتر هرسيني به سمت قم حرکت کرديم، صبح در حدود ساعت 30/8 به قم رسيديم و وارد کوي شريعت شديم. از درب ورودي کوچه، داخل حياط ساختمان قديمي حسينيّه شديم و ديديم آقايان هيأتيون با آوردن عدّه‌اي عمله و بنّا اقدام به کشيدن ديواري بدون هيچ مجوّز قانوني با بلوکهاي سيماني بين ساختمان حسينيّه نوساز و منزل پدري جناب آقاي شريعت کرده بودند. "صحنه‌اي بس تأسّف بار". فقرا از همه جاي ايران آمده بودند - در حدود صد نفر - در بدو ورود فقراء با چاي و صبحانه از ما پذيرايي کردند. آقاي دکتر هرسيني و چند تن از فقراء به دادگستري جهت اقامهء دعوي مراجعه کردند، ما همه منتظر ورود جناب آقاي شريعت بوديم، چون طبق روال، ايشان هر روز صبح ساعت 9 جلسه ديدار داشتند، ايشان تشريف آوردند و سخنراني نمودند: «که فقراء متفرّق شويد، به حرم جهت زيارت برويد، به بازار جهت خريد برويد و ...، بنده هشتاد ساله که در قم سکونت دارم، شصت سالش را در بازار دفترخانه داشتم، همه مرا مي‌شناسند، نه پول کسي را خورده‌ام، نه به کسي بدي کرده‌ام، امّا اينها چنين بي‌احترامي‌اي به من کرده‌اند، فقراء با افرادي که آنطرف ديوار هستند صحبت و مراوده ننمايند، آنها غذا خوردنشان، آب خوردنشان و حتّي نماز خواندنشان در ملك غصبي است و درست نيست و... آنها از شما فيلم و عکس مي‌گيرند و بعداً برايتان دردسر درست مي‌کنند، شما هم از آنها فيلم و عکس بگيريد، آنهايي که دوربين دارند، چون اين فيلم و عکسها بعداً به عنوان مستند قانوني بدرد مي‌خورد». و در اين لحظه بنده افسوس خوردم که‌اي کاش من هم دوربين يا موبايلي داشتم که ميتوانستم چنين کاري را انجام دهم، ولي چند تن از فقراء بحمدالله اين کار را کردند. ناگفته نماند که چند تن از آنها که بعداً براي ما محرز شد که از خريداري شدگان اطّلاعات و مخبران آقايان مي‌باشند، از درب کوچه به پشت ديوار مي‌رفتند و .... در اين هنگام آقاي دکتر هرسيني وارد شد و صحبتهايي نمود، آقاي سجّادي از فقراي بابل چند جمله‌اي به عنوان جملهء معترضه خلال صحبتهاي شيخ بزرگوار عرض کرد که: «أعُوذُ بِالله مِن غَضَبٍ الحَليم» و خطاب به آقاي شريعت گفت: «تو ز خوشنامي بدين دام افتاده‌اي». مذاکرات بين شيخ بزرگوار و آقاي دکتر هرسيني انجام شد و وکالتنامه‌اي بينشان در حضور فقراء براي پيگيري کارهاي اداري امضاء شد. فقراء اکثراً پراکنده شدند، عدّه‌اي به طرف ماشينشان، گروهي به طرف حرم، چندتايي به طرف بازار و .... مأمورين نيروي انتظامي سر کوچهء منتهي به دولتسراي شيخ بزرگوار ايستاده بودند، لباس شخصيها به راحتي رفت و آمد داشتند، کارگرها مشغول جا به جايي مصالح بودند، وانت وانت، ماسّه، سيمان و بلوک داخل کوچه آورده مي‌شد و با فرقون به داخل حسينيّه مي‌بردند بدون اينکه کسي توجّهي بکند يا اعتراضي داشته باشد. آقاياني در متفرّق سازي فقراء نقش بسزايي داشتند. آجَــرَهُــمُ الله.

کم کم در تمامي شهر چهره‌هاي آشناي فقراء به چشم مي‌خورد و بر تعدادشان افزوده مي‌شد. جمعي از دراويش براي اينکه بيکار نباشند، در کنار پياده‌روها دست فروشي مي‌کردند؛ پوسترهاي ائمّه، تسبيح، مهر، جاسوئيچي، خودکار و بساط واکسي و حتي فروش برّهء گوسفند! جوّ خيابانهاي اطراف بسيار عاشقانه بود، هر گوشه از شهر پر از درويش بود، هر روز که مي‌گذشت بر تعداد فقراء افزوده مي‌شد. ظهر آنروز غذايي که در منزل آقاي دنياديده يکي از فقراي قم پخته و تهيه شده بود با بسته بندي در ظروف يکبار مصرف به داخل حسينيّه آورده شد و فقراء استفاده کردند. بعد از ظهر به اتّفاق بقيهء هيأت همراه آقاي دکتر به کرج برگشتيم.

تقريباً هر روز صبح با جمعي از فقراء به قم مي‌رفتيم و غروب هم برمي‌گشتيم. هر روز شاهد مطالب جديدي بوديم. يکروز هم مقداري ظروف آشپزي قرض كرده و به قم برديم. صبح، ديدار شيخ بزرگوار بود و گشت و گذار در شهر و بعد از ظهر دل کندن از کانون پر مهر فقراء. يکي از روزها جناب آقاي کاشاني را در وروديّه شهر قم ديديم. در معيّت ايشان به حرم حضرت معصومه (س) و بعد بقعهء مرحوم جناب آقاي شريعت بزرگ سلام الله عليه و بعد به حسينيّه رفتيم، که آنروز شيخ بزرگوار براي ملاقات فقراء به حسينيّه نيامدند و آقاي کاشاني به منزل ايشان رفتند و پس از مدّت زماني بيرون آمدند و قدم زنان به دفاتر آقايان مراجعه کردند و بعد به کتابفروشيهاي شهر سر زدند و تعداد بسيار زيادي هم کتاب خريدند. که در همين روز از ايشان فيلمبرداري زيادي توسّط فاطميّون و ديگران شد که بعداً شنيديم که پس از تخريب ديوار، آن فيلم و عکسها در حسينيه جا مانده است. آنروز، همينطور که در سطح شهر قدم مي‌زديم جناب آقاي شريعت را هم ديديم که در حال گشت و گذار در خيابان ارم بودند. فقيري که بساط واکسي داشت ميخواست کفشهاي ايشان را واکس بزند که امتناع ورزيدند و مرتّب به فقراء مي‌فرمودند: «براي چي دنبال من راه افتاده‌ايد؟ برويد دنبال کارتان»؛ هر روز اتّحاد فقرا بيشتر و بيشتر و بيشتر مي‌شد و عده‌اي از اين موضوع ناراحت بودند. وَاِن لَم تَغفِرلَنا وَ تَرحَمنا لَنَکوُنَّنَ مِنَ الخاسِِِِرين .

يکي از اين روزها که ما به قم نرفتيم، خبر تخريب ديوار-کشيده شده- را توسّط فقراء و ورود به حسينيّه‌مان را شنيديم. چه خبر مسرّت انگيزي! اشک شوق در چشمان همه جمع شد به طوريکه فقيري که اين خبر را در کرج به ما داد، با حالت زيبايي گفت: صلوات بفرستيد! و بعد با صداي بلند خبر تخريب ديوار را اعلام کرد. محبّتها، علاقه‌ها، يکرنگيها بيشتر و بيشتر شد، کمکها و هداياي فقراء به حسينيّهء شريعت قم بيشتر شد، آشپزخانه و وسائلش به زير زمين حسينيّهء جديد منتقل شد، موتورخانه روشن شد. اتاقها و قسمتهاي مختلف حسينيه توسّط چند فقير که بعد از ظهر آنروز به قم رفتند تعمير و تميز شد. در همان روز وسائل و ابزار هيأتيّون به زير زمين منتقل و جمع آوري و حفظ گرديد تا تحويل به ظاهر صاحبانشان داده شود که بعداً متوجّه شديم کلّي از وسائل صوتي و تصويري که صحيح و سالم به زير زمين منتقل شده بود، توسّط نفوذيهاي خود فاطميون منهدم شده بود و حافظه‌هاي دستگاهها و مدارک مهّم و اصلي مربوط به جاسوسي آنها از فقراء توسط هيأتيّون تخريب شده بود. تا مدركي از عملكرد خلاف خود به جا نمانده باشد. عجب!

تلّ بزرگي از آشغال و مصالح ساختماني در گوشه‌اي از حياط جمع شده بود، هنگام اذان مغرب آنروز يکي از فقراء بروي تپّه رفت و اذان مغرب را اقامه کرد. نماز جماعت به دستور شيخ بزرگوار به امامت آقاي دکتر حسن شريعت خوانده شد. چند روزي گذشت.

هر روز صبحانه، نهار، شام در آشپزخانهء حسينيّه طبخ و در سالن طبقهء پايين، سفره‌هايي انداخته مي‌شد و همه دعوت به اطعام مي‌شدند. خداوند به خادمين فقراء اجر دارين عطا کناد. روز به روز بر نظم و ترتيب سرويس دهي افزوده مي‌شد، پس از صرف غذا سينيهاي چاي و پس از آن رختخوابهاي خريداري شده نو و مرغوب تحويل فقراء مي‌شد تا خستگي چندين روزهء خود را که در سرماي زمستان کنار پياده‌روها و در ماشينهاي خود و يا در حرم مي‌خوابيدند را دربياورند و کسي نمي‌دانست که فرداي آنروز چه اتّفاقي ممکن است رخ بدهد. سالن حسينيّه موکت شد، جاکفشيها اضافه شد، نظم و ترتيب خاصّي حکم فرما شد، گويي حسينيّه و فقرا تولّدي تازه يافته بودند. کما آنکه شيطنتهاي معاندين و سرسپردگان حزبهاي مخرّب و خريداري شدگان اطّلاعات رو به تزايد بود. پيغامهايي براي شيخ مي‌آوردند ولي ايشان اهميت نمي‌دادند و به مرحله اجرا در نمي‌آمد، تلفنها جواب داده نمي‌شد. مزدورها کارشکنيها را علني کرده بودند. وا أسفا وا مصيبتا.

وکلاء و حقوقدانان هر روز به ارگانهاي دولتي سر مي‌زدند. يک روز بعد از ظهر آقاي دکتر هرسيني فقراء را داخل سالن جمع نمود تا ايشان را نصيحت کند و شروع به سخنراني کرد که: «مذاکراتي کرديم مبني بر اينکه اينجـا را ترک کنيد، ايجاد مشکل براي ما و خـودتان نکنيد، بگذاريد روال اداري جلـو برود و ...» و کلّي حرفهاي ديگر. پس از اتمام سخنراني دکتر ازدحام و اعتراض فقراء طبق ارق و تعصّب فقريشان شروع شد. مثلاً يـکي از فقراء با صداي بلنـد و لرزان از روي ناراحتـي گفت: «اگر مي‌توانستيم با کاغذ بازي و روال اداري موضوع را حل کنيم، نمي‌بايست حسينيّهء اصفهان را ببندند يا در فلان جا هم همين قول را دادند ولي نشد». ناگهان در ميان جمعيّت، يکي از فقراء به نام مهدي از جا برخاست و جمعيّت خشمگين را به سکوت فرا خواند و اعلام کرد: «من سالها دزد و راهزن بودم، اين درگاه مرا پذيرفت و رام کرد، مي‌دانم که ممکن است حرفهاي يک ديوانه را گوش ندهيد ولي با شلوغي و سرو صدا کاري از پيش نمي‌رود، آقاي دکتر هم وظيفه‌اي داشته و انجام داده و با ما هيچ فرقي ندارد. اگر با از اعتراض به او آرام مي‌شويد، اين گوي و اين ميدان، ولي او مقصّر نيست، به خود مشغول باشيد، کارساز به فکر کار است، تاريخ دوباره تکرار خواهد شد، عاشوراء دوباره برپا مي‌شود، به دل خود بپردازيد، اينجا سحري هست، دلي هست و صاحبدلي، نگران نباشيد». سخنان و اشعار و مطالبي گفت که گويي از دل برخاسته بود چون بر دل همه نشست و همه آرام شدند و در انتظار فردايي روشن "عجب ديوانهء عاقلي".

روزها روشن و روشنتر مي‌شد تا اينکه نزديک ماه محّرم شديم، حسينيّه آذين عزاء بسته شد، درب و ديوار سياه پوش شد پرچم زيباي "کيست حسين را ياري کند" روبري درب ورودي حسينيّه نصب شد. در طول روزهاييکه به قم مي‌رفتيم يگانه هدف ما رضايت الهي و برداشتن قدم مثبتي در اين راه و هدف بود هرچند كسي به ما نگفته بود كه به قم برويم و ما با اجتهاد شخصي سر از قم درآورده بوديم؛ رَبِّ اَدخِلني مُدخِلَ صِدقاً وَ اَخرِجني مِخرِجَ صِدقاً وَ اَجعَلني مِن لَّدُنکَ سُلطاناً نَصيراً.

صبحها به محض ورود و ديدار شيخ بزرگوار و فقراء به دفاتر مراجع مي‌رفتيم، دفاتر آيات عظام. از ايشان استفتاء دربارهء غصب حسينيّه‌مان توسّط افراد مذکور مي‌گرفتيم. اکثر آقايان را حتّي با وقت قبلي هم نمي‌شد ديد. خلاصه، کلّي علمائي شده بوديم. چند فتوا گرفتيم از جمله از حضرت آيت‌الله حاج شيخ حسينعلي منتظري دامت توفيقاته، که پس از ورود به دفترشان بعد از کلّي صحبت با رئيس دفتر ايشان حجّت الاسلام فاتح و اينکه خود او هم اظهار ناراحتي داشت از اينکه حسينيّهء خودشان را هم ازشان گرفتند و در قم اين يک امر عادّي مي‌باشد و همهء اين دوندگي‌هاي شما را خود ما هم انجام داديم و به نتيجه‌اي نرسيده‌ايم. با حاج آقاي مطلّبي موضوع را در ميان گذاشتيم و گفت: صبر کنيد تا حجّت الاسلام ايزدي تشريف بياورند و بعد از يک ربع فردي خوش سيما كه همان حجّت الاسلام ايزدي رئيس دفترشان بود وارد شد و موضوع را با او هم در ميان گذاشتيم و او هم به دفتر شخصي ايشان رفت و پس از اينکه موضوع را با آشيخ حسينعلي در ميان گذاشت حضرتشان ما را به ديدار حضوري پذيرفتند، وارد بيت معظّم له شديم؛ فردي مسّن، فرتوت، شکسته از زمانه امّا حاضر جواب و آخوند. ايشان به ما فرمودند: از کجا آمده‌ايد؟ عرض کرديم: کرج. فرمودند: کَرَجَکُمُ الله. به هرکدام از ما هم يک جلد کتاب "موعود اديان" که جوابيه ايست بر کتاب "مهدي موعود يا مهدي موهوم" از تأليفات خودشان هديه دادند و ازمان پذيرايي کردند و با دست خط خودشان در حضورمان فتوايي به اين مضمون نوشتند كه:

«باسمه تعالي پس از سلام، تصرّف در ملك غير بدون اجازهء او حرام است و تصرّف در اموال موقوفه نيز بدون اذن متولّي حرام مي‌باشد. و شخص غاصب علاوه بر وجوب تخليه اجرت زمان تصرّف را نيز بدهكار است. 8/11/1384»

و مهـر کردند که بعداً کپي آنــرا در دست همگان قرار داديم. أيدَهُ الله.

جهت ديدار با حضرت آيت‌الله ناصر مکارم شيرازي به مدرسهء امام علي (ع) مراجعه کرديم و خواستار ملاقات حضوري شديم، که مسئول تنظيم ملاقاتهاي ايشان به ما گفت که ايشان تا آخر هفته وقت خالي براي ديدار ندارند و اگر عرض کوتاهي داريد در هنگام مراجعت از نماز جماعت ظهر و عصر در بين راه مشكلتان را با ايشان در ميان بگذاريد، در غير اينصورت مطالب خود را به صورت کتبي به دفتر استفتائات تحويل دهيد. امّا ما با سماجت خواستار ديدار و گفتگو با خودشان بوديم، لذا به دفتر ايشان در خيابان ارم بعد از ميدان شهداء مراجعه کرديم و با رئيس دفتر استفتائات "حجّت الاسلام طباطبائي" به مذاکره نشستيم. مطالب ضدّ و نقيض در تکريم و تعظيم طريقهء حقّهء صوفيّه که در کلام علماء و عرفاء آمده است را به مباحثه کشيديم که در گفتگويمان صحبت از امام راحل را به ميان آورديم که او سخت متجرّي شد و گفت: شما فقط يک کتاب از ايشان را که در تکريم صحبت کرده است خوانده‌ايد و بقيّه را ملاحظه نکرده‌ايد و امام هم، صوفيّه و آقاي سلطانعليشاه را که ميگوييد در كتاب "تفسير سورهء حمد" ازشان نام برده، تأييد نکرده‌اند فقط گفته‌اند: «که ايشان هم در تفسير قرآن دستي داشته و راه و روش و مکتبشان را مورد تأييد قرار نداده‌اند». امّا مطالب ديگر علماء را چرا نمي‌گوييد؟ که ما به استاد مطهّري اشاره کرديم که او را هم با کلمات رد کردند. که در اينجا ميثم به داستان برخورد آيت‌الله گلپايگاني در جماران بعد از پيروزي انقلاب اشاره کرد که: «چطور آقاي خميني قبل از انقلاب صوفي بود؟ به اين دليل که فصوص الحکم درس مي‌داد و همين آقاي گلپايگاني و ديگر علماء فتوايي صادر کرده بودند که مصطفي از هر کوزه‌اي آب خورد آن کوزه را يا بشوئيد يا بشکنيد چون پدرش فلسفه درس مي‌دهد ولي در آن ديدار بعد از آنکه مرحوم آقاي خميني يک ليوان آب از سيّد احمد طلب مي‌کند و ميل مي‌کند مقداري از آب، در ته ليوان باقي مي‌ماند، که آقاي گلپايگاني تمام قد از جا برخاسته و آب را به نيّت شفا سرمي کشد. که ناگاه آقاي خميني رو به سيّد احمد مي‌کند و مي‌گويد: ما که قبل از انقلاب صوفي و نجس بوديم، چه شد که به يکباره ته مانده ليوان آب ما شفا شد؟ جواب اين ضدّ و نقيض را چه مي‌گوييد؟ پس قدرت هم جزو مطهّرات است». في ما بين اين مباحثه متوجّه شديم که تمام کارکنان دفتر متوجّه بحث ما شده‌اند و در لحظه‌اي ديديم که دور و اطرافمان را برخي آقايان معممين گرفتند و هر کدام مطلبي مي‌گفتند عَلي قَدرِ عُقُولِهِم. که در اين اثنا بين خود آقايان هم اختلاف نظر افتاد و مسبّب اين اختلاف، شيخي مسن و پير به نام حاج آقاي محمودي که مسئول دريافت وجوهات بود. وي بعد از اهانت به محضر جناب درويش صدقعلي مبني بر اينکه: «اورا مي‌شناسم او همان مرداني کرج است، او که ضالّ است و گمراه کننده»، نامه‌هايي را که آقاي بهرامي در سطح شهر توزيع کرده بود را به ما نشان داد؛ باز هم آقايان او را ساکت کردند و با عتاب به او خطاب کردند که: «حاج آقا توهين نکن! اين بحث بين ماست و شما دخالت نکن». در آخر آخوند جواني که صحبتهاي ما را مي‌شنيد (حجّت الاسلام قاسم نژاد) از ما خواست که آيا کتاب خاصّي در اين زمينه وجود دارد که کلّ آراء و عقايد اين سلسله را مشخص کرده باشد؟ زيرا من مدّتهاست که به دنبال چنين کتابي هستم که مطالعه کنم شايد من متقاعد شوم. در اين جا ميثم ناگهان "رسالهء شريفهء پند صالح" را از کيف خود بيرون آورد و تقديم او کرد و قرار شد پس از آنکه مطالعه کرد بهمان پس بدهد که وعدهء هفتهء آينده را گذاشتيم، او هم با کمال احترام و ادب از ما تشکّر و قدرداني کرد. در اين موقع که آقايان متوجّه شده بودند که محلّي براي اعراب ندارند بحث را در حالت مجادله "کأن لّم يکن" فرو گذاشتند و ما هم که نتيجهء خاصّي نگرفتيم مأيوسانه آنجا را ترک کرديم. در هنگام خروج از درب "حجّت الاسلام فاضلي" رئيس دفتر مراجعات که داشت براي نماز ظهر از اتاقش خارج مي‌شد، در راهرو با ما برخوردکرد و گفت: «بنده مطالب شما را به عرض آقا مي‌رسانم و هفتهء آينده که مراجعه کرديد وقت ملاقاتي برايتان ترتيب خواهم داد» .

در هنگام ظهر به دفتر آيت‌الله بهجت مراجعه کرديم و چون ديدار حضوري ميسّر نشد، به دفتر استفتائات ايشان رفتيم و سؤال خود مبني بر حکم شرعي تصرّف عدواني حسينيّهء شريعت را پرسيدم. در اتاقي که مسئول مکاتبات، "حجّت الاسلام تهراني" حضور داشتند، آيت الله علم الهدي وفّقه الله که جهت اقامه نماز ظهر در حال ترک کردن دفتر بود پس از مکثي با ناراحتي اين عمل را مورد نکوهش قرار داد و اينکار را غيرشرعي خواند و گفت اگر نظر ايشان را مي‌خواهيد کتباً بنويسيد و ما هم نوشتيم و به آيت الله محفوظي رئيس دفتر استفتائات ايشان داديم و آمديم بيرون و براي ديدار حضرت آيت الله، به مسجد فاطميّه هنگام نماز ظهر رفتيم، ولي ديدار ميسّر نشد.

بعد از ظهر همان روز به دفتر آيت الله شيخ يوسف صانعي در خيابان ساحلي مراجعه کرديم. بدليل عدم ديدار ايشان، مکتوبه‌اي نوشتيم و آمديم.

و امّا دفتر آيت الله وحيد خراساني که با اين شأن علمي، رئيس دفتري داشت که مسئول استفتائات ايشان هم بود وي که حاضر نشد خودش را به ما معرّفي کند برخورد تندي با ما كرد و گفت: «ديدار با آقا ميسّر نيست و اصلاً ايشان فتاوي کتبي هم صادر نمي‌کنند و فقط به رساله‌شان مي‌تـوان مراجـعه کرد و يا اينکه پاسخ سؤالات را به طور شفاهي بيان مي‌کنند». که بر اثر اين بي توجّهي و برخورد سرد او تصميم به ترک آنجا را گرفتيم و ما هم جواب خودشان را با بي‌اعتنايي و ترک محل پاسخ گفتيم. کَلِّمَ النّاسُ عَلي قَدرِ عُقُولِهِم. در حياط منزلش شيخي مسن به همراه سرايدار آنجا به دلجويي از ما پرداختند. اما آنقدر رئيس دفتر ايشان بد برخورد كرده بود كه فايده‌اي نداشت.

و امّا قبل از غروب آفتاب به دفتر آيت الله حسين نوري همداني رفتيم. به هنگام ورود رئيس دفتر ايشان در سالني روي زمين نشسته بود و دو دستگاه تلفن جلويش بود و دائم در حال تفأل زدن و استخاره کردن براي کساني بود که مرتباً به او زنگ مي‌زدند. از ما پرسيد چه کار داريد؟ ما هم در خواست ملاقات با حضرت آيت الله را کرديم که او ردّ کرد و گفت هر کاري داريد به بنده بگوييد. ما هم سؤال خود مبني بر تصرّف عدواني مال موقوفه را به صورت سر بسته پرسيديم. که از جواب دادن امتناع کرد، گوئي از کلّ ماجرا با خبر بود و طفره مي‌رفت. گفت اصل مطلب چيست؟ و دنبال چه آمده‌ايد؟ که ما موضوع را شرح و بسط داديم. ناگاه رنگ چهره‌اش عوض شد و متوحّش شد؛ «که شما جوانيد، دنبال اين حرفها نرويد، اين شريعت رو ميگين، اين که وضعش خرابه، تو شهر راه افتاده اطّلاعيه داده توسط اين آقاي بهراميه، کيه، تو حوزه، تو مدارس، ما بهش گفتيم اين اراجيف رو بيا جواب بده، قطب چيه جاي ائمه کردين تو سر مردم؟ که دو ماه ما رو سر کار گذاشت و ما پيغام گذاشتيم براش که بيا بنشينيم صحبت کنيم، اگر جوابگو نباشي تو را رسوا خواهيم کرد و اين کار را نيز کرديم. در راديو معارف عنوان کرديم و در جلسه‌اي که در دارالشّفاء مدرسهء فيضيّهء قم برگزار كرديم (گفتمان هفتم مهدويت) او را رسوا کرديم». ما در ادامهء گفتگويمان کتاب آقاي خميني را به او نشان داديم که گفت: «ما رو چه اومده به آقاي خميني، ما اصلاً اين حرفهارو قبول نداريم»، و سخناني در اين زمينه که به صورت مبسوط همه اين گفتگو را ضبط و در اختيار همگان قرار داديم. در ادامه، همين آقاي مقدّم در خواست ما را جهت معرفي خودش به ما، ردّ کرد و گفت: «من نوکري هستم از نوکران آقا و احتياجي به معرّفي ندارم، چه بسا فردا من اينجا نباشم و مأمور ديگري جاي من باشد» و با نصيحت کردن ما بحث را خاتمه داد و ما را ارجاع داد به سازمان تبليغات اسلامي و راديو معارف و مؤسّسهء فرهنگي انتظار نور براي اخذ نوار سخنراني آقاي نوري همداني در گفتمان هفتم مهدويّت.

از آنجا به سازمان تبليغات اسلامي واقع در ميدان شهداء، واحد صوت رفتيم که تعطيل بود. به خود سازمان مراجعه کرديم که در آنجا ما را به انتشارات امام مهدي (عج) معرّفي کردند. که ما به آنجا رفتيم. در آنجا، پس از چندي گفتگو با چهار آخوند که همديگر را مهندس خطاب مي‌کردند ما را به مؤسسّهء انتظار نور واقع در خيابان راه آهن معرفي کردند ولي چون ساعت اداري منقضي شده بود کار به فرداي آنروز موکول شد و غروب آنروز پس از وداع با فقراي داخل حسينيّهء شريعت برگشتيم.

فرداي آنروز دوباره به اتّفاق برادران: باربد، امين و ميثم دوباره به قم رفتيم پس از زيارت شيخ بزرگوار و بقيّهء برادرانمان رهسپار واحد صوت سازمان تبليغات اسلامي واقع در ميدان شهداء شديم که مارا به دارالاشّفاء مدرسهء فيضيّه معرّفي کردند. در آنجا بعد از کلّي جستجو و گشت و گذار، قسمت مربوطه را پيدا کرديم، "روابط عمومي دارالشّفاء"، در آنجا روحاني خوش برخورد و خوش سيمائي حضور داشت به نام "حجّت الاسلام طيّب حسيني" که رئيس روابط عمومي بود. بعد از سلام و احوالپرسي قبل از سؤال ما از آنجا که فردي با دقّت و با ذکاوت بود و به تمام جوانب و جزئيات حضور فيزيکي ما دقّت داشت، از ميثم سؤال کرد: «آن انگشتري كه در دست شماست حرز است؟» که در جواب به او گفت: «شمايل مولاي متّقيان حيدر کرّار است». سپس در خواستمان را که همان دريافت نوار سخنراني آقاي نوري همداني بود عنوان کرديم. در تماس تلفني که انجام داد ما را به آقاي ربّاني در مؤسّسهء انتظار نور معرّفي نمود و تأکيد کرد که اين جوانان را دست خالي نفرستيد. و ما به آنجا مراجعه کرديم. در آنجا، باربد و ميثم با شخص آقاي ربّاني در رابطه با گرفتن نوار صحبت کردند، که ظواهر امر بيانگر اين بود که نمي‌خواهند اين نوار را به کسي يا احتمالاً به ما بدهند و گفت: «ظهر که مسئول تکثير هست مراجعه کنيد و اينکه اگر دنبال مطالبي از اين دست در ردّ بر صوفيه هستيد به کوچهء بقل نزد "حاج آقاي درودي" برويد». که به آنجا هم رفتيم و در زديم، آخوندي درب را باز کرد و دم درب خواستهء خود را گفتيم. ايشان که بسيار خوشحال شده بود از اينکه افرادي براي شطحيّات و اراجيف ضدّ صوفيه در شهرستان خودشان مراجعه کرده‌اند، سريعاً به داخل رفت و چندين جلد کتاب از جمله: کتاب تک جلدي "رسالهء اثني عشريه" نوشته شيخ حرّ عاملي و کتاب دو جلدي "الإيقاذ من الهجعه بالبرهان الي الرّجعه" نوشتهء شيخ حرّ عاملي و کتاب "به ياد آنکه مذهب حقّ يادگار اوست" را به طور رايگان در اختيار ما قرار داد و گفت: «باز هم اگر مراجعه کنيد چندين مجلّد ديگر در اين رابطه در اختيارتان قرار خواهم داد» و نيز ما را به دفتر آقاي "علي انصاري" که از فعّالين در زمينه ردّ تصّوف مي‌باشد و اخيراً هم مقالهء "خانقاه يا مسجد ضرار" را چاپ کرده و حتّي در نماز جمعهء کرج در تاريخ 30/10/84 پخش شده، ارجاع داد. ظهر همان روز دوباره به مؤسّسهء انتظار نور رفتيم که مسئول مربوطه هنوز نيامده بود و گفتند بعد از ظهر مي‌آيد که ما نزديک نماز مغرب و عشاء رفتيم و مسئول مربوطه را بالاخره ديديم که ايشان نواري از آقاي مصباح يزدي را دستور دادند تکثير شد و همچنين کتاب "گفتمان مهدويت (گفتمان اول و دوم )" را به همراه آن نوار کاست و يک کتاب به نام "به سوي حکمت جهاني امام مهدي" را به ما دادند و گفتند: «دوباره به اينجا سر بزنيد که اگر نوارتان آماده شده بود، در اختيارتان قرار دهند». که غروب آنروز دوباره برگشتيم مطالب جمع آوري شده را در اختيار ديگران هم قرار داديم.

از آن روز به بعد، تقريباً هر روز صبح جهت سفر به قم طبق تصميم خودمان اقدام مي‌نموديم، به حسينيّه مي‌رفتيم، ديدار شيخ بزرگوار را حائز مي‌شديم، حرم حضرت معصومه (س)، زيارت مقبرهء شيخ بزرگوار و گشت و گذار در شهر را برنامه روزانه‌مان قرار داده بوديم. تقريباً با تمام اماکن و قسمتهاي مختلف شهر قم آشنا شده بوديم و ديگر کوچه پس کوچه‌هاي شهر از ديدار ما خسته شده بودند! بالاخره تا روز آخري که در قم بوديم موفّق نشديم آن نوار را پيدا کنيم، شايد هم مصلحت اين بوده، امّا روز آخر که باز مراجعه کرديم يعني روز قبل از درگيري، نزد رئيس مؤسّسهء فرهنگي انتظار نور رفتيم، که حرف آخرش اين بود: «که از طريق راديو معارف استان بهتر مي‌توانيد سراغ اين نوار را بگيريد چون راديو معارف همهء اين سلسله مباحث را ضبط و آرشيو مي‌کند». که آدرس آنجا را به ما داد، امّا ديگر فرصتي نشد و يا نخواهد شد که ما به آنجا مراجعه کنيم.

و امّا بعد ... دوباره وارد حسينيّه مي‌شويم و از اتّفاقات داخل حسينيّه سخن مي‌گوييم؛ روضه خوانيهاي محرم و مراسم عزاداري سيّد و سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين از روز اول محّرم شروع شد. حال آنکه جناب آقاي شريعت و وکيل ايشان چند روز قبل از محّرم طي مذاکراتي که با آقايان داشتند به مدّت ده روز از آنها اجازه خواسته بودند تا عزاداري را برگزار كنند تا بعد فكري كنند و به موضوع بيشتر بپردازند. حسينيّه متعلّق به تک تک فقراء است و ما خود را در آنجا مالك و موقف عليهم مي‌دانستيم. آنها گفته بودند كه بايد حسينيه را از وجود دراويش خالي کنند و کليد آنجا را تحويل نمايندهء ولي فقيه در استان، "آيت الله مروي" بدهند و ديگر در آنجا مراسم نگيرند.

گر مريـــد راه عشقي فکر بد نامي نکن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

درب برروي همگان باز شد و همهء آنهايي که در مجلس عزاداري که از ساعت 3 بعد از ظهر هر روز شروع مي‌شد شرکت مي‌کردند يا فقراء بودند يا کساني بودند که در سالهاي قبل هم در مراسم عزاداري منزل شيخ بزرگوار حضور پيدا مي‌کردند و يا عموماً مأمورين سازمانها و ارگانهاي ضدّ بشري بودند، که مي‌آمدند تا ببينند حسينيّه‌اي که اينهمه در موردش بحث و حرف و گفتگوست چه جايي است؟ إنشا الله که فهميده باشند. امّا مراسم امسال با سالهاي قبل تفاوت داشت! در بدو ورود شيخ بزرگوار مغموم با اخمهاي در هم رفته بر روي صندلي‌اي دم درب اتاق منزل پدري مي‌نشست و به همه مدعوين خوشآمد مي‌گفت. فقير و غير فقير، پير و جوان، مخالف و موافق، همگي به داخل سالن اصلي حسينيّه که مراسم فقط در آنجا انجام مي‌شد مي‌رفتند. آخوندي که بالاي منبر مي‌رفت گويا درويش بود و بسيار زيبا وعظ مي‌کرد، هر روز در ابتداي منبر غزلي از سعدي را مطلع سخنان خود قرار مي‌داد. پس از آن مدّاح و بعد بقيّهء مراسم از جمله سينه زني، امّا متفاوت با سالهاي قبل. حياط، سالن، زير زمين، خلاصه همه جاي حسينيّه مملوء از جمعيّت بود. "مراسمي بس با شکوه امّا با سرانجامي بس أسف بار".

روز‌ها طي مي‌شد امّا هر روز به اندازه قرني مي‌گذشت، تا همهء ميهمانان خارج شوند و دوباره جمع پر مهر فقراء در کنار يکديگر باقي بمانند. در يکي از روز‌ها "سيّد حسين خميني" پسر "آقا مصطفي خميني" وارد شد و با جناب آقاي شريعت و ملازمينشان، زمان روضهء آن روز را به داخل اتاق قديمي جلوئي رفتند و خيلي خوشآمدگويي نمودند. البتّه اين اوّلين باري نبود که ظرف اين مدّت او به اينجا مي‌آمد و در اين روز امام جماعت فقراء "سيّد حسين" بود نه آقاي شريعت. سوز روضهء اباعبدالله، اما شيخ بزرگوار غمگين تر از بقيّه، متأثر از اينهمه نامسلماني كه دربارة خانة حسين (ع) روا داشته بودند.

شبها پس از صرف شام در سالن حسينيّه مراسم زيباي سينه زني اخوان بوشهريمان را داشتيم. چه مراسم با شکوهي! از همه دقايق و لحظات آن بحمدالله فيلمبرداري شده و در اختيار همگان مي‌باشد. آن درويش جوان بروجردي عجب همّتي کرد و عجب يادگار زيبائي در تصويربرداري از اين لحظات به ياد ماندني از خود باقي گذاشت، أيدَهُ الله تَأييداتُه.

يکي از روزها چهره‌اي نا آشنا که بعداً متوجّه شديم يکي از سران هيأت فاطميّون است بدون هيچ سؤال و جوابي، داخل حسينيّه شد و به داخل اتاقهاي منزل پدري آقاي شريعت رفت. من و باربد به اين موضوع معترض شديم. سپس با کنجکاوي که کرديم متوجّه شديم از طرف هيأت مذکور براي ارزيابي و تعيين خسارت وسائل از دست رفته و مطالبهء پول از جناب آقاي شريعت آمده است. ديگران طاقت نياوردند و عليرغم جلوگيري آقاي جان نثار از اين فرد عکس تهيه کردند که بعداً در اختيار بقيّهء برادران قرار گرفته بود. علاوه بر اين فرد، چند نفر از مأموران کلانتري 11 شهداي قم به اتّفاق ملازمين و خدمه‌هاي جناب آقاي شريعت داخل اتاق رفتند و صورتجلسه‌اي را تنظيم کردند که کپي آن هم در دست فقراست و در آن نامه که با سر برگ نيروي انتظامي تهيه شده بود ولي مهري حاکي از تأييد کلانتري در پايان آن زده نشده بود، فقط مهر هيأت مذکور و چند امضاء در پايان آن وجود داشت؛ مسئول روابط عمومي هيأت فاطميّون که همين آقايي بود که عکسش را گرفتند مبلغ خسارت وارده را يک ميليون و پانصد هشتاد و پنج هزار تومان برآورد کرده بود که از سوي حسينيّهء شريعت، مبلغ يک ميليون و ششصد هزار تومان (پانزده هزار تومان اضافه که ديني باقي نماند) به صورت چکهاي بانکي مختلف نقداً تحويل آقاي مهدي جعفرزادگان گرديد و آنها هم نوشتند که در خصوص خسارت به اموال هيأت هيچگونه ادّعايي نداريم و در پايان، نامهء مزبور به امضاي آقايان محمّد جان نثار، مهرداد مصوّري، مهدي جعفرزادگان و گواهان: سيد حسن عبدي و علي حاجيزاده رسيد و مهر هيأت فاطميّون هم درج شد و صورتجلسهء ديگري كه مربوط به ريز اموال بود و آقايان محسن ابراهيمي و علي حاجيزاده از هيأت فاطميون و ستوان يکم احمد روزبهاني از کلانتري 11 شهدا و محمّد جان نثار از طرف حسينيّهء شريعت در تاريخ 7/11/84 تنظيم و امضاء نمودنده بودند را هم ضميمه آن کردند.

در يکي ديگر از همين روزها، فردي بلند قد با کت و شلوار مشکي و شال بلند مشکي که بر گردن داشت وارد حسينيه شد. ما تا گفتيم اين که درويش نيست و براي چه اينجا آمده است؟ برادرانمان که خدا خيرشان بدهد گفتند: مأمور اطّلاعات است. آقاي شريعت فرمودند: «مانعي ندارد داخل جمع مؤمنين باشد» او را به داخل زير زمين بردند و پس از اينکه همه جا را برانداز کرد و جمعيّت فقراي موجود را تخمين زد، به او نهار دادند و چاي. و کاملاً پذيرايي و با احترام خارج شد و در روز‌هاي بعد هم چند باري به حسينيّه آمد و هيچ يک از فقراء با توجّه به جوّ موجود به خود اجازه نمي‌دادند که سؤال و جوابي از او بکنند. "اي رهنماي گمشدگان إهدِنا الصِّراط" .

کم کم به روز‌هاي پاياني روضه نزديک مي‌شديم، تاسوعا و عاشوراي به ياد ماندني در جمع سه هزار نفري دراويش شهرستاني، چه صحنهء زيبايي بود، روزها و شبها به آرامي مي‌گذشت. شبها حتّي جا براي خوابيدن همه نبود و درويشها به صورت شيفتي مي‌خوابيدند و بيدار مي‌ماندند. چون چند روز پشت سر هم تعطيل رسمي بود و فقراء از اقصي نقاط کشور آمده بودند. داخل حياط، پشت بام، زير زمين، سالن، همه جا مملوء از دراويش بود. در هر گوشه‌اي تعدادي فقير را مي‌ديديم که نشسته بودند و از ديدار و مصاحبت با يکديگر لذت مي‌بردند.

در تاريخ جمعه 21 بهمن ماه مصادف با فرداي عاشوراي حسيني، من و باربد قصد رفتن به قم را نموديم، امّا اينبار عهد کرديم که تا تعيين تکليف وضعيت حسينيّهء شريعت، از قم برنگرديم؛ چون فرصت ده روزهء جناب آقاي شريعت در حال اتمام بود و ديگر معلوم نبود چه اتّفاقي ممکن است براي آنجا بيفتد. اتّفاقاً سه تن از فقراي داراب هم رهسپار قم بودند، امّا وسيله نداشتند، که ما در خدمت آنها پس از صرف صبحانهء سحر جمعه عازم قم شديم، غافل از اينکه اين سفر، سفر آخر ما به قم بود و ممکن است ديگر به آنجا نرويم و همينطور هم شد!

حدود ساعت 30/8 صبح جمعه بود که به قم رسيديم، ماشين را در کوي شريعت نبش کوچه پائيني پارک کرديم. داخل حسينيّه شديم و صبح همان روز شيخ بزرگوار جهت ديدار فقراء به حسينيّه تشريف آوردند و فرمايشاتي را به اين مضمون بيان کردند: «ما که با کسي جنگي نداريم، اگر به زور باشد زور اينها از شما بيشتر است، آنها اسلحه دارند، گاز اشک‌آور دارند و شما را شکست مي‌دهند، باز هم ميگم: برويد سر خانه و زندگيتون، ايستادن شما در اينجا هم براي خودتان مشکل ساز است هم براي من و بگذاريد روال قانوني پرونده طي شود».

عليرغم فرمايشات آقاي شريعت دل ما گواهي نكرد كه قم را ترك كنيم و آن بزرگوار را تنها بگذاريم. آنروز را در قم مانديم و همانطور که قبلاً عرض کردم، به علّت اينکه چندين روز پشت سر هم تعطيلي بود فقراء از همه جا جهت برگزاري مراسم عزاداري آمده بودند به طوريکه در داخل حسينيّه جا براي ايستادن هم نبود. در حدود سه هزار نفر درويش آنجا بودند. مراسم با شکوه عزاداري و روضهء اباعبدالله الحسين شب اوّل امام تمام شد. آن شب را به علّت کمي جا در زير يک تخت چوبي که در زير زمين حسينيّه کنار منبر کوچکي قرار داشت به زحمت تا صبح خوابيديم تا صبح شنبه و دوباره شيخ بزرگوار فرمايشاتي را همانند قبل تکرار کردند ولي کسي به صحبتهاي ايشان مبني بر ترك حسينيه و قم گوش نمي‌کرد. يعني كسي دلش نم‌آمد كه آن بزرگوار را تنها بگذارد و برود. تعدادي از فقراء پس از پايان مراسم ديدار براي سکّوي جلوي درب ورودي با چه شور و حال و وجدي در حال ساختن نرده بودند؛ صداي فرز، ضربهء چکّش و جوشکاري، صداهاي دلنشيني بود که در ضمن کر کردن گوش معاندين خارج از حسينيّه براي فقراء روح بخش بود و شايد ديگر تکرار نخواهد شد! در ميان ازدحام و در بين دست و پاي فقراي حاضر در حياط، کار آماده و نصب شد. چه زيبايي به ياد ماندني‌اي بود حتّي يکي از فقراء با کت و شلوار و کلاه شاپو در حال جوشکاري بود که چشم هر بيننده‌اي را به خود خيره مي‌ساخت.

صبح شنبهء آنروز که مصادف با 22 بهمن بود فرصت ده روزهء ما تمام شده بود امّا نه خبري از اوقاف بود و نه اطّلاعات و نه دادگاه و نه نيروي انتظامي. فقراء ميگفتند: اينها راه پيمايي را با موضوع ما خراب نمي‌کنند و همينطور هم شد و روز شنبه خبري نبود ولي تعداد آقايان در بين جمعيّت فقراء زياد شده بود و چهره‌هاي نا آشناي زيادي را مي‌ديديم. در حياط حسينيّه بوديم که با يکي از فقراء در حال صحبت کردن در مورد يکي از اين افراد مشکوک بوديم که ناگهان برادرمان حاج اصغرآقا (بيک‌محمّدي) که صحبتهاي ما را گوش مي‌داد، وارد بحث ما شد و گفت: «اي بابا به اين چيز‌ها زياد فکر نکنيد، الآن تازه تعداد ما با آنها پنجاه پنجاه است».

صبح يکشنبه از خواب که بيدار شديم متوجّه شديم جناب آقاي شريعت نزديکي‌هاي سحر از منزل بيرون رفته‌اند. من و باربد به اتّفاق دو تن از فقراء از حسينيّه بيرون رفتيم که در اين حين حاج اصغر را ديديم که با يک موتورسيکلت در سطح شهر سراسيمه به دنبال ايشان مي‌گشت. در سه راه غفّاري بعد از راه آهن و نزديک موسّسهء انتظار نور بوديم. از فرصت پيش آمده استفاده کرديم و گفتيم براي يکبار ديگر هم به آنجا سر بزنيم شايد موفّق بشويم نوار مزبور را تهيّه کنيم؛ که به قسمت تکثير آنجا رفتيم و در حين اينکه مسئول مربوطه در حال زنگ زدن به قسمتهاي مختلف براي تهيّه نوار بود، من کتابهاي کتابخانه را به طور اجمالي نگاه کردم و کتاب "جامعه شناسي در اديان" نوشته دکتر ابوالحسن تنهايي توجّهم را جلب کرد و در حال تورّق آن بودم که مسئول آنجا گفت: «بعد از ظهر مراجعه کنيد شايد پيدا شد». که بيرون آمديم. يکي از فقراء به موبايلم زنگ زد و گفت: نيروي انتظامي آمده. سوار ماشين شديم و شتابان به طرف حسينيّه رفتيم و ماشين را در جاي سابق پارک کرديم که يکي از مسئولين اداره‌اي که ته کوچه بود گفت: اينجا پارک نکنيد و بعداً فهميديم که چقدر هم خوب شد که آنجا پارک نکرديم و الاّ مانند ديگر ماشينهايي که در آن محل پارک کرده بودند، يا ماشين طعمهء حريق مي‌شد يا اقلّاً تمام شيشه هايش در اثر سنگ اندازيهاي دشمنان خرد مي‌شد. گاهي عدو سبب خير مي‌شود. خلاصه، ماشين را در کوچهء بهجت نبش کوچهء منتهي به حسينيّه پارک کرديم و به طرف ته کوچهء حسينيّه آمديم که ديديم ته کوچه را مأمورين کلانتري 11 شهداي قم مسدود کرده‌اند و مانع از ورود فقراء به کوچه شده‌اند. هر کاري کرديم، نشد وارد کوچه شويم. از سمت خيابان ارم هم آمديم و ديديم نمي‌شود وارد شويم. بنابراين در پياده روي خيابان ارم در کنار ديگر فقرايي که بيرون مانده بودند ايستاديم و در انتظار عاقبت کار بوديم. کم کم در آنروز (يکشنبه) بر تعداد فقراء افزوده شد و تا بعد از ظهر در حدود هزار نفر شديم. جوّ، بسيار متشنّج بود، فقراء يا نشسته بودند و يا قدم مي‌زدند و در رفت و آمد بودند و لحظه به لحظه بر تعدادشان اضافه مي‌شد. پلاکاردهايي که در داخل حسينيّه بر روي در و ديوار نصب شده بود و بر روي آنها اسامي شهداء، مفقودين، جانبازان و اسراي جنگ ايران و عراق که از فقراي اين سلسله بودند به بيرون آورده شد و در دست فقراء و بر روي سينهء آنها و بر در و ديوار محلّ اجتماع فقراء که از سر کوچهء منزل آقاي بهجت تا دم کتابخانهء آيت الله مرعشي بود نصب شد.

تصاويري از امام راحل، رهبر کبير انقلاب هم در دست فقراء بود تا به طور مسکوت نشان دهد که فقراي اين سلسله هم جزوي از اين کشور و انقلاب هستند و بيانگر اعتقاد ما به حفظ وحدت و يکپارچگي اسلام ناب محمّدي و پاسداري حرمت خون شهداء و اعتقاد عملي فقراي سلسلهء نعمت الّلهي گنابادي به نظام مقدّس جمهوري اسلامي ايران بوده و هست. مقدار تقريباً يک نيسان هم گلايل سفيد خريداري شد و در دستان فقراء قرار گرفت تا تمايل ما به صلح و آرامش براي همگان ثابت شود و فقراء گلها را به عابرين هديه مي‌دادند تا به نوعي ابراز برادري و صلح جويي خود را به عابريني که مي‌ايستادند و يا رد مي‌شدند نشان دهيم .

بعضي از افراد توقّف مي‌کردند و از فقراء در مورد جريان بوجود آمده سؤال مي‌کردند. من هم چون اکثراً در حال قدم زدن در خيابان ارم بودم، خودي و غيره با چهرهء من آشنا بودند و هر کس سؤالي داشت، فقراء مي‌گفتند: برويد از اين دو برادر سؤال کنيد. ما هم شده بوديم "پايگاه اطّلاع رساني سيار"! و در حدّ معلومات خود براي افراد رفع شبهه مي‌کرديم و موضوع را توضيح مي‌داديم که چه به سر فقرا آورده‌اند. عدّه‌اي مي‌پرسيدند: «شما براي چه در خيابان تحصّن کرده ايد؟» در جواب مي‌گفتم: «ما تحصّن نکرده‌ايم، ما جهت عزاداري اباعبدالله به اينجا آمده‌ايم، به حسينيّه‌مان آمده‌ايم، اما مأمورين نيروي انتظامي اجازه ورود به ما نمي‌دهند و ما هم منتظر هستيم که درب باز شود و به داخل حسينيّه‌مان برويم و حتّي از اينکه آنها باعث شده‌اند ايجاد سدّ معبر و راه بندان و خداي نکرده مزاحمتي براي شهروندان ايجاد کنيم، ناراحت و معذّب هستيم و به محض باز شدن کوچه، به داخل حسينيّهء شريعت مي‌رويم و الحمدلله اين حسينيه آنقدر بزرگ است که ظرفيّت همهء ما را دارد» .

در اين حين شخصي با پيراهن و شلوار مشکي که کاپشني هم به تن داشت با محاسن نسبتاً بلند در حال عکس گرفتن از جمعيّت فقراي حاضر در آنجا بوسيلهء يک دوربين عکاسي حرفه‌اي بود که به نظر مي‌رسيد در زير کاپشن کلتي هم به کمر دارد و گفت: «من خبرنگارم و از شما خواهش مي‌کنم موضوع را برايم توضيح دهيد که علّت اين تجمّع چيست؟» من هم توضيح دادم که: «ما در اينجا حسينيّه‌اي داريم و براي عزاداريهاي مذهبي مانند ساير مسلمانان ديگر به اينجا آمده‌ايم و الي آخر ... تا اينکه امروز کار به اينجا رسيده که مأمورين دولت از عبادت و عزاداريمان جلوگيري کرده اند». أَرَأَيتَ الَذّي ينهي عَبداً إذا صَلّي. او از همهء ما عکسهاي خوب و واضحي در حالتهاي مختلف تهيّه کرد: فقرا پلاکاردهاي منقّش به اسم شهداي سلسله، عکس امام و شاخه‌هاي گل در دست و ذکر علي در دل و سکوت پرمعنايي داشتند، چه بديع صحنه هايي بود! ناگهان ديدم که لباس شخصي‌ها، اين فرد را گرفتند و از بين جمعيّت فقراء خارجش کردند. گويا مي‌خواستند چنين وانمود کنند که نبايد از اين واقعهء تاريخي فيلم و عکس و گزارش تهيه شود در حاليکه از روي پشت بامها و مغازه‌هاي آنطرف خيابان ارم همه اين کارها به طور محسوس و نامحسوس از طرف افراد مختلف انجام مي‌شد.

ساعتي بعد ديدم که همان فرد، ايندفعه بدون دوربين و تشکيلات دوباره وارد جمع فقراء شد و تظلّم نمايي مي‌کرد. به او گفتم: «آيا اينکه بنده شنيده‌ام اخيراً همهء قضّات و خبرنگاران را مسلّح کرده‌اند، راست است؟» عصباني شد و با غضب گفت: «آنهاييکه اينکار را مي‌کنند نه قاضي هستند و نه خبر نگار و چنين شايعه‌اي کذب محض است» و حتّي توهيني هم به اين گروه افراد کرد و گفت: «بنده اينگونه نيستم، من فقط قصد دارم خبر تهيّه کنم و اطّلاعات کسب نمايم». در اين اثناء دختر خانمي محجّبه وارد بحث ما شد و گفت: «من خبر نگار ايسنا (خبرگزاري دانشجويان ايران) هستم و آمده‌ام خبر تهيه کنم. کدام يک از شما حاضر هستيد جواب بدهيد؟» دوباره فقراء مرا معرّفي کردند. در اين لحظه مرد خبرنگار مرا کنار کشيد و گفت: «براي هر کسي گزارش ندهيد و حتماً کارت شناسايي از او بخواهيد»! من هم همين کار را کردم و او هم "واکمن" خبرنگاري خود را به من نشان داد که در پشت آن شماره اموال "خبرگزاري ايسنا" حک شده بود ولي آن مرد گفت: «اين کافي نيست». به هر حال گزارش کاملي هم از شرح ما وقع براي او پر کردم .

خلاصه افراد زيادي از پير و جوان، زن و مرد، محصّل و دانشجو، کاسب و کارمند، آخوند و ... که واقعاَ موضوع تجمّع غيرمنتظرهء اين همه آدم در جوار حرم حضرت معصومه (س) و در شهر مذهبي قم برايشان سؤال بزرگي شده بود از ما سؤال و جواب مي‌کردند و من هم تا آنجاييکه وظيفهء شرعي خود مي‌دانستم پاسخ مي‌گفتم و رفع شبهه مي‌کردم. در اين بين که من و باربد در حال تردّد بين فقراء در پياده روي خيابان ارم بوديم، پاترولي مشکي رنگ با آرم صدا و سيماي مرکز استان قم در خيابان ارم نزديک کتابخانهء آيت الله مرعشي توقّف کرد و يک فيلمبردار به همراه يک مجري تلويزيوني پايين آمدند و وارد جمع ما شدند. فقراء هم که همه از تهيّهء گزارش حالا به چه دليلي ممانعت مي‌کردند، گفتند: «با اين دو نفر مصاحبه کنيد»، ما هم اين کار را کرديم و اطلاع رساني مفصّلي براي مردم قم انجام داديم که پس از خاتمهء گزارش چند لباس شخصي به خبر نگاران حمله کردند و دوربين آنها را گرفتند و فيلمش را در آوردند و آنها را از معرکه دور کردند.

خلاصه اوضاعي بود. نهار را برادرانمان از داخل حسينيّه برايمان بيرون آوردند. بعد از ظهر هم يک خانم جوان در حيني که ما با آخوند پيري که آمده بود و در کنار ما تقريباً سر کوچهء منزل آقاي بهجت نشسته بود در حال گفتگو بوديم، آمد و خود را خبرنگار معرّفي کرد و گفت: از خبرگزاري شبستان که يک خبرگزاري محلّي قم است آمده است و پس از نشان دادن کارت خبرنگاري خود، اينبار ما و ديگر برادرمان براي او گزارشي از ماجرا داديم.

کم کم به زمان مجلس فقري شب دوشنبه نزديک مي‌شديم، فقراء براي مجلس آماده مي‌شدند. يکي از فقراء مقدار زيادي روزنامه باطله جهت زيرانداز آورد. نماز فرادا در همان پياده‌روها برگزار شد و بعد مجلس. با داخل حسينيّه هم ارتباط تلفني داشتيم و چون شنيديم سيستم آمپلي فاير جهت ارسال صداي مجلس به بيرون برقرار نشد در هر قسمت يکي از اخوان کتاب مي‌خواند؛ اشعاري از حافظ و سعدي و بابا طاهر و همه گوش مي‌دادند و مشغول ذکر و فکر خود بودند. چه مجلس باشکوهي!

پس از اتمام مجلس، عدّه‌اي جوان بسيجي در خيابان ارم جمع شدند و شروع به سردادن شعارهايي عليه فقراء کردند که: «صوفيّه، صوفيّه، حيا کن، شهر قمُ رها کن. به گفتهء مراجع، صوفيّه و تصوّف اخراج بايد گردند. عکس امام، اسم شهيد، قرآن به روي نيزه‌ها، مرگ بر صوفيّه». و شعارها و اراجيف و توهينهايي از اين دست و در اثر بي توجّهي و خونسردي فقراء، خسته شدند و گفتند: «چون سخنرانمان هنوز نرسيده است فردا ساعت 3 بعد از ظهر مي‌آييم» و رفتند. ناگفته نماند که خانه‌ها و مغازه‌ها و پاساژهاي آنطرف خيابان ارم پر از نيرو و به قول خودشان "امّت حزب الله" بود، حتي در يکي از پاساژهاي آن طرف خيابان که خيلي از لحاظ رفت و آمد مشکوک بود و آنروز به کرکره نيمه پايين آورده‌اش پارچه‌هاي مشکي بزرگي آويزان کرده بود و رويش نوشته شده بود به علّت عزاداري پاساژ تعطيل مي‌باشد. امّا عملاً باز بود و مملوء از نيرو بود که آنشب تا صبح داخل آنجا ماندند. شب هنگام تعداد ده دوازده دستگاه اتوبوس شرکت واحد از طرف ميدان شهداء به سمتمان آمدند و پشت سر هم بدون فاصله به رديف توقّف کردند و ديوار حائلي بين آقايان داخل خيابان ارم و پياده روي پر از جمعيت فقراء تشکيل دادند. پس از آنکه فقراي داخل، شام را برايمان از داخل حسينيّه به بيرون آوردند و خورديم، من که از صبح مشغول سر به سر گذاشتن با مأمورين کلانتري 11 شهداء بودم و با برخورد خوب آنها با فقراء تقريباً رفيق شده بوديم راهي به داخل کوچه پيدا کردم و در يک جست و خيز سرعتي به داخل حسينيّه رفتم و موبايل خود و باربد را به داخل بردم و به شارژر وصل کردم تا مشکل شارژ موبايل نداشته باشيم. زمانيکه به حسينيّه وارد شدم، تعداد زيادي در حدود 300 – 400 فقير هم داخل بودند و با آنها در مورد مسائل اتفاق افتادهء بيرون صحبت کرديم و بعد از يکي دو ساعت من هم به بقيهء فقراء که در بيرون کم کم آماده استراحت شده بودند ملحق شدم. شب بسيار سردي بود. با اينکه تقريباً همهء پتوها به پياده رو منتقل شده بود ولي خيلي سرد بود و سردي هوا زمانيکه اتوبوسهاي روشن محل را ترک کردند تشديد شد. فقراء گوش تا گوش در پياده رو خوابيده بودند. در حدود 50 نفر از خانمهاي دراويش هم جلوي درب مطب دکتر شريعت مجزّاء از آقايان خوابيده بودند. آن شب سرد زمستان را تا صبح در پياده رو لرزيديم و امّا سحر بسيار زيبايي بود، همه، جهت تجديد وضوء به سرويس‌هاي بهداشتي يکي از صحن‌هاي حرم رفتيم. فقط در خيابانهاي شهر فقراء پرسه مي‌زدند چون همهء مردم در خواب به سر مي‌بردند. در خيابان ارم تعداد چند عدد اتومبيل پاترول مشکي رنگ را ديديم که مشغول تردّد بودند و سرنشينان آنها افراد عجيب غريبي بودند با لباسهاي چرمي مشکي رنگ با شانه‌ها و آرنجهاي برجستهء چرمي و بعد که به محلّ اقامتمان برگشتيم از مأمورين کلانتري پرسيديم: «اينها کيستند؟» در جواب گفت: «اينها " شواليه" هستند و براي محافظت از شما از ديشب به اينجا آمده‌اند تا کسي گزندي بهتان نرساند!!!». خلاصه، نماز صبح را هم عدّه‌اي از فقراء در حرم و عدّه‌اي در همان پياده رو خواندند.

روز دوشنبه آخرين صبحانه هم که از حسينيّه برايمان آورده بودند را خورديم - عجب آش بي نظيري بود – و به انتظار نشستيم. کسي نمي‌دانست که آخرين روزي است که در قم و در جوار حسينيّه‌مان خواهيم بود. و همه متحيّر و متعصّب، جهت برخورد با فاجعه‌اي مانده بوديم که حتّي در خواب هم به مخيّلهء کسي خطور نمي‌کرد و در انتظار ساعت 3 بعد از ظهر آن روز خونين مانديم. آنروز آخرين گشت و گذارمان در شهر را انجام داديم و به يک قهوه خانه رفتيم و سفارش يک قليون داديم. در اين حين چند تا از بسيجيهايي که ديشب در مقابلمان شعار مي‌دادند را ديديم که در تخت بغلي ما نشسته بودند و به يکديگر مي‌گفتند: «ديروز به هر کس که عکس امام را در دست ميگرفت و جلوي حسينيّهء شريعت مي‌نشست ساعتي سه هزار تومان مي‌دادند، کاش ما هم "سبيل" مصنوعي مي‌چسبانديم و در جمع آنها مي‌نشستيم و پول مي‌گرفتيم». از طرفي دلمان مي‌خواست جوابشان را بدهيم و از طرفي هم نمي‌خواستيم براي موضوعي فرعي درگير ماجرايي شويم و فقط تحمّل کرديم و با بي‌ميلي قليانمان را کشيديم و دوباره به محلّ اجتماع فقراء آمديم.

ساعت دوازده ظهر بود که شيفت مأمورين کلانتري 11 شهداء تمام شد اما مأمورين شيفت جديد که آمدند ديگر با آن قبلي‌ها فرق داشتند و به جاي خوش و بش و همدردي با فقراء بسيار گستاخانه و مغرورانه نويد پيروزي خود و شکست فقراء را مي‌دادند و با طعنه به ما مي‌گفتند: «امروز روز آخرتان است که اينجاييد و بعد از ظهر به سزاي اعمالتان خواهيد رسيد». مأمورين جديد بسيار سرسختانه از عبور و مرور فقراء به داخل کوچه و از ورود و خروج آب و غذا و حتّي داروهاي حياتي مورد نياز بيماران قلبي و بچّه‌ها جلوگيري مي‌کردند. امّا يکي از فقراء به نام سرگرد شريعت پس از معرّفي خود به مأمورين گفت: «اجازه بدهيد من براي مذاکره با سردار صالحي به کلانتري 11 بروم» و او تنها کسي بود که توانست از کوچه بيرون بيايد و پس از مذاکره‌اش با سردار به حسينيّه برگشت و چند دقيقه بعد ديديم که سروان مغرور با بيسيم در حال صحبت کردن است، اما برخلاف نيروهاي شيفت قبل که صداي بيسيمشان بلند بود و ما چند نفري که درست سر کوچه نشسته بوديم مي‌شنيديم، جناب سروان صداي بيسيم را کم کرده بود و آنرا درِ گوشش گرفته بود که ما نشنويم. امّا اينطور به نظر رسيد که سردار صالحي معاونت انتظامي شهر اجازه داد که فقط غذايمان را بيرون بياوريم و چلو گوشت بسيار خوشمزهء آنروز تاريخي را هم خورديم. امّا مأمورين از غذا خوردن امتناع کردند ولي سربازان تمايل داشتند و ميگفتند: به خاطر شما، ما را چند روز آماده باش داده‌اند و در اين چند روز نه خواب داريم و نه خوراک اما دور از چشم فرمانده شان آب و چاي فقراء را مي‌خوردند.

با نزديک شدن به ساعت مقرّر لحظه به لحظه بر تعداد فقراء افزوده مي‌شد. فقراء از همه جاي ايران در حال آمدن به آنجا بودند. حتّي تعداد زيادي از اخوان و همشيره‌ها هم که ديدند به خواهر و برادرانشان در بيرون حسينيّه سخت مي‌گذرد با هر ترتيبي که بود خود را بيرون مي‌رساندند و مأموران به آنها مي‌گفتند: «اگر بيرون بياييد ديگر نمي‌توانيد برگرديد». و آنها هم قبول مي‌کردند و با ملحق شدن به بقيّهء فقراء صحنه‌اي زيبا از يک تظلّم و دادخواهي را با قلم صبر و برد باري در ديد همگان به تصوير مي‌کشيدند.

کم کم به جمعيّت افراد مقابلمان هم افزوده مي‌شد. نيروهاي مردمي، اطّلاعاتي، بسيجي، سپاهي، طلبه، فراخوانده‌شدگان از ارگان‌هاي مختلف، انتظامي، دانشجو، دانش آموز، آخوند(نما) و حتّي تماشاچي که معلوم بود هرکدام از يک جا آمده بودند و همهء آنها قمي نبودند و به تدريج در حال آماده سازي مقدّمات آن نقشهء شوم و ضدّ بشري خود بودند. وسايل صوتي براي افشاي ماهيّت وجودي خودشان به مدعوين و اينکه ابراز کنند که در ماه محرّم الحرام و در شهر مذهبي‌اي همچون قم که به قول خودشان يکي از پايگاههاي فرهنگي عالم اسلام است هم، يک مشت از خدا بيخبر و متجاهر به فسق و فجور که دم از تشيّع و اسلام ميزنند مي‌توانند به راحتي آدم بکشند و مي‌توانند عدّه‌اي مسلمان متشيّع پيرو ولايت فقيه و مقيّد به قانون اساسي اين مرز و بوم را غلّ و قمع کنند و خانه و کاشانهء آنها را يک شبه، اين امّت به قول خودشان حزب الله از صفحه روزگار حذف کنند و به گمان خودشان آب هم از آب تکان نخورد.

آمپلي فايرشان را در پياده روي آنطرف خيابان ارم نصب کردند و يکدفعه ديديم فردي با سرعت برق به همراه يک عدد بلندگو که در دستش بود و گويي دوره ديدهء آموزشهاي تکاوري است به بالاي تک تک تير‌هاي فلزي برق آنطرف خيابان رفته و بلند گو‌ها را نصب کرد و فقراء هم با آرامش و طمأنينه قلبي خاصّي که بحمد الله داشتد و دارند در حال تماشاي آنها بودند. امّا تا اين لحظه که ساعت در حدود 4 بعد از ظهر بود ظاهراً اتّفاقي نيفتاده بود و همچنان در حال تجهيز و لشکرکشي بودند. پس از آماده سازي زمينه، فردي به عنوان مجري برنامه، پشت تريبون رفت و يکسري مطالب را از روي متنهايي که روز قبل بر روي در و ديوار پياده‌روي روبريمان بر روي کاغذ هايي چاپ کرده بودند و چسبانده بودند براي جمعيّت خواند و در اين روز هم آن مطالب بر روي کاغذ‌هاي رنگي بزرگتري چاپ شده بود و در دست حزب الّلهي‌ها ديده مي‌شد که حاکي از احاديثي از ائمه بر ردّ بر صوفيّه با تيتر "صوفيگري" بود و بعد آخوندي که خودش را شهشهاني معرفي نمود شروع به صحبت کرد که در اينجا متن کامل اين سخنراني را درج مي‌نمايم:

«دختر شريعت بزرگ بر اثر نارسايي کُلّيه از قرصهاي آمريکايي که برادر شريعت مي‌داد و اين خانم نارسايي کلّيه پيدا کرد. پنج شب آخر، من سر بالينش بودم. شب اوّل به من گفت: که من دختر شريعت بزرگ، به ذکر و به ولايت و به يا علي بي اعتقاد شدم. من پنج شب با اين زن سر بالينش رفتم، بحث اعتقادي کردم. آقاي شريعت! گوش بده! گفتي بيا که کارِت دارم. گوش بده! من پنج شب بحث اعتقادي کردم، شب پنجم اومدم، گفتم که: خانـم! خانم! يه عمر ذکر علي گفتي. چرا مي‌گي من بي اعتقاد به ذکرم؟ چرا مي‌گي؟ گفت: ذکر کاري ازش نمياد. گفت: ذکر کاري ازش نمياد. من نشستم با گريهء عرفاني و شکسته دمي زمزمه کردم که: بي‌اعتقاد نميره دختر شريعت. گفتم که اين زمزمه رو کردم که: سوگند به تنهايي مولا کمکم کن. زن بي‌اعتقاد از دنيا نرو. تو دختر بزرگ شريعتي، يه عمر يا هو يا هو گفتي. چي طور حالا مي‌گي: من لحظه مرگ، من اعتقاد به ذکر ندارم؟ گفت: توي طلبه چي از من مي‌خواي؟ گفتم: حالا آخر خط فهميدي مي‌خواي بري پس بگو يا علي و مولا. با علي بمير. در منبرش هم در چهلم، در قم، در همين خونه منبر رفتم، اومدن پي من، در منبر گفتم: ذکر علي معرفت مي‌خواد، با رقص و سماع و دود و دخان نمي‌شه عاشق علي شد، عشق علي معرفت مي‌خواد [در اين لحظه امّت حزب الله به قول خودشان شروع کردند به شعار دادن که الله اکبر، الله اکبر، خامنه‌اي رهبر، مرگ بر ضدّ ولايت فقيه، مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل. ولي فقراء در سکوت تمام نشسته بودند و به اين داستانها که اکثراً براي اولين بارشان بود مي‌شنيدند گوش مي‌دادند.] آقاي شريعت چند بار منو دعوت به فرقه‌ات کردي؟ و من اومدم ولي نتونستي منو مجاب کني. من طلبهء سر خوان حوزهء علميه، جانباز جبهه، که تو جبهه‌هاي جنوب بودم، اعلام مي‌کنم، از همين جا اعلام مي‌کنم: آقاي شريعت! من طلبهء سر خوان حاضرم باهات تو قم مباحثه کنم، در برابر تمام فرقه. شأن علماي ما نيست که با تو بنشينن به گفتگو [که مجري برنامه در اينجا با صداي بلند گفت: تکبير و همه دو بار الله اکبر گفتند] اينجا شريعت رو دعوت مي‌گيرم به مناظره. ما اهل در گيري و خشونت نيستيم. علي بيست و پنج سال سکوت کرد، ما بيست و هفت سال سکوت کرديم. ولي الآن هم معتقد نيستيم؛ در يهوديت کليسا، در مسيحيت کليسا، در اسلام مسجد نه خانقاه والسّلام. شريعت شنيدي؟ شنيدي شريعت؟ من شهشهاني هستم. شناختي؟ بشناس. يادته به من پيغام دادي: که افشاء نکن مرگ خواهرمـو. شاهدان، پنج تا دکترم برِ بالينش بودن تو خيابون باجک. گفتي: نگو تو قم. کردي تا امروز افشاء کردم. اينو مخصوص تو سينه نگه داشته بودم که ببرم تو قبر. ولي کاري کردي که امروز افشاش کردم. بيشتر از اينم تو ذهنم هست، افشاء مي‌کنم. شريعت سالي به دوازده ماه آمريکا هستي. اگه واقعاً معتقد به هو يا علي هستي و اينا رو اينجا جمع کردي. چقدرِ اينا از کشوراي اروپايي الآن اينجا نشستن؟ يه سريشون از انگليس اومدن، يه سريشون از آمريکا اومدن، يه سريشون از فرانسه اومدن. در اين جمع کساني هستن که زبان فارسي بلد نيستن، از کشورهاي خارجي هستن. [شنيدن اين حرفها خيلي برايمان زجرآور بود ولي با متانت تمام نشسته بوديم و به آنها گوش مي‌داديم و اين صبر و حوصلهء فقراء بيشتر خشم آنها را به جوش مي‌آورد که چرا هيچ کدام از اينها بلند نمي‌شوند و با او بحث کنند! و فقط سرو صداي مردم در آمد که او آنها را به سکوت فرا خواند] همه بنشينن، بنشين، بنشين عزيزم، اونا که معتقد به ولايت علي هستن بنشينن، بنشين، بنشين عزيزم که اونا منو ببينن، بنشين، بنشين، بنشين. آقاي شريعت! عزيز من گوش بده! گوش بده! آقاي شريعت! من شهشهاني هستم، به من گفتن از جمع خودتون گفتن: اگر افشا کني، مي‌کشيمت. من بچّهء جبهه هستم و حاضرم تکّه تکّه شم. [باز دوباره آنها شروع کردند: الله اکبر، خامنه‌اي رهبر، مرگ بر ضدّ ولايت فقيه، مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل] آقاي شريعت! آقاي شريعت، گوش بده! لحظهء مرگ آخر خواهرتو بگم؛ قرصهاي آمريکايي، بر اثر نارسايي کلّيه کشتش. موقعي که من بر بالينش آمدم، شب آخر زنگ زدي. گفتي: بيا سر بالينش، من اومدم، هر کارش کردم که خواهرت ذکر علي بگه. نگفت. گفت: من معتقد به ذکر نيستم ديگه و با اين حال رفت تو کماء. آقاي شريعت! اگر بيشتر هم باشد افشات مي‌کنم. يا کوتاه مياي، جمعش مي‌کني، يا من با بيان افشات مي‌کنم ... من. ببين در منبر چهلّم گفتم گوش بده. من چهلّم منبر خـواهـرت رفتم، من رفتم منبر چي گفتم؟ تو همين خونه چي گفتم؟ چي گفتم تو اين خونه؟ گفتم: با رقص و سماع و دود و دخان نمي‌شه عاشق عــلي شد. عشق علــي معرفت مي‌خواد» .

امّت حزب الله همچنان همان شعار‌هاي قبلي را تکرار کردند که به خيال خودشان فقراء را از پافشاري در اجراي کوچکترين هدفشان باز دارند و درويشان هم هيچ عکس العملي از خود نشان ندادند.

پس از اتمام سخنراني شهشهاني فردي به پشت تريبون رفت و شروع به سخنراني کرد، که بعداً متوجه شديم که مجيد فولادي عضو مدرسهء معصوميّه و مؤسّسهء فرهنگي بصيرت در قم مي‌باشد و در اينجا عين صحبت‌هاي او را تا آنجا که مقدور مي‌باشد مرقوم مي‌دارم:

«بسم الله الرّحمن الرّحيم، بسم ربّ الشّهداء و الصّديقين، برادران عزير و دوستان بزرگوار ... خيلي از آقايون به من گفتن اين رو امروز اينجا اعلام نکن ميتونه درد سر درست کنه. به اعتقاد من دانستن، حقّ مردمه، اين انقلاب مال مردمه، لذا مردم بايد بدونن [که در اينجا مدعوين شروع کردند به تکبير گفتن] خامنه‌اي رهبر، تکبير عزيزان! الله اکبر الله اکبر خامنه‌اي رهبر. دو تا تقاضا از شما دارم دوستان. خبر موثّق موثّق داريم. همه گوش کنن. برخي از مسئولين از من خواستن اين رو اعلام نکنم. بازم اعلام مي‌کنم. اين آدما بالاي پشت بوم خودشون، آجر آوردن. در جمع خودشون کپسول آتش نشاني آوردند که روي ملّت بپاشند و برخي از اينها مسلّح به سلاح گرمند. ما رسماً به نيروهاي انتظامي و امنيتي اعلام مي‌كنيم عدّه‌اي جمع شدند، خيلي دوستانه و محترمانه و افشاگرانه دارن از مسئولين تقاضاء ميکنن اينها رو جمع کنيد اصلاً سدّ معبر كردند. گوش كنيد اين فِرَق از کجا نشأت گرفته؟ چرا دست وپامون داره مي‌لرزه؟ امروز عدّه‌اي به نام يک فرقه اومدن توي قم، کنار علماء و مراجع، شهر امام زمان، کنار کريمهء اهل بيت ايستادن دارن هر اراجيفي مي‌بافند. عزيزان من يه سؤال دارم، ما خودمون با برخي از اين افراد صحبت کردم و گفتم: آقايون! دوستان عزيز! مگر ما تو مملکتمون، قانون نداريم؟ اعلام کردن: بله، ما قانون داريم. مگر الآن در مجلس شوراي اسلامي ما زرتشتي و کليمي و مسيحي و آشوري و کُلداني‌ها نماينده مجلس نداريم؟ اگر شيعه هستيد، خوب، ما نمايندهء مجلس داريم. مذاهب ديگه، بودجه بهشون داده ميشه. مجلس تصويب مي‌کنه. توي مجلس هم علناً دارن کار مي‌کنن. اما يه چيز رو بدونين مردم شريف! چرا آقايون اومدن حسينيّه رو از دستشون گرفتن؟ سؤال بسيار جالبيه. چرا حسينيّه رو از دست اينا دارن ميگيرن؟ نه، اينا خانقاه رو تبديل به حسينيّه کردن. باشه، ما ميگيم حسينيّه. چرا از دستشون گرفتيد؟ چرا نميزاريد اين داخل برن عزاداري بکنن؟ دليلشو مي‌خوايد بشنويد؟ بدونيد عزيزان 27 ساله اين گروه داخل همين حسينيّه اومده عزاداري و تبليغ مسلک و فرقهء خودش روکرده. باور کنيد به اعتقاد بندهء حقير، مسئولينمون در اينجا کوتاهي کردن. حالا ميگيم مسامحه به خرج دادن. به هر دليل. سمعاً و طاعاً. [با اين جمله بندي ضعيف و نارسا مي‌خواست مردم را عليه درويش‌ها تحريک کند و اين کار را هم کرد و ديگر اينکه پدر جناب آقاي شريعت از چهل سال پيش در آنجا به برگزاري مجالس فقر و درويشي مشغول بودند نه بيست و هفت سال! اما باز هم سکوت، يعني اگر فرصتي براي مباحثه در آنجا وجود داشت حتّي فرزندان فقراء هم مي‌توانستند با اين فرد مذاکره کنند تا چه برسد به آقايان ديگر، چون در جمع فقراي حاضر در آن محلّ از همه قشري داشتيم از دکتر و مهندس گرفته تا وکيل و معاون وزير ولي چون اجازه نداشتيم، کسي حرفي نميزد و همچنان همه مشغول ذکر و فکر خود بودند و هيچ کس در برابر اين توهينها، حتّي خم هم به ابرو نمي‌آورد] ما مطيع مسئولينيم. ما مطيع مسئولينيم. اين گروه‌ها مثل نماينده‌هاي مجلس ديگه، الآن زرتشتي و کليمي که نمايندهء مجلس داريم حقّ نداره طبق قانون جمهوري اسلامي ايران توي تريبون مجلس تبليغ دين خودشو بکنه. حقّ نداره. داخل شهرهاي تهران و جاهاي ديگه، بودجه تصويب ميشه، بهشون ميديم کليسا بسازين. همه چيزي بهشون ميدن، اما حقّ ندارن توي خيابون و بيابون اطّلاعيه رسمي بزنن در مقابل شيعه، که مذهب رسمي کشورمونه قد علم کنن تبليغ كنن. مگر نشنيدين در مدينه پيغمبر اکرم مسائل رفاهي و امنيتي رو به طور کامل حتّي براي کفار تأمين مي‌کرد. مي‌گفت: آقا شما جزيه بديد، فراتر از اون ماليات يه مبلغي پرداخت بکنيد، انسانيد، بندهء خدا هستيد و لذا حقّ داريد که در داخل جمهوري اسلامي حکومت مدينه بياييد زندگي بکنيد. اما چند شرط براي کفّار گذاشته بود. پيغمبر اکرم شرطش چي بود؟ يک، حقّ نداريد در داخل مدينه تبليغ دينتونو بکنيد. دو، با دشمنان ما همکاري نکنيد. سه، کارهاي براندازي و جاسوسي و فتنه گري درست نکنيد. ما اين رو از پيغمبرمون ياد گرفتيم. اينا که ادّعا ميکنن شيعه دوازده امامي هستيم، الحمدلله دستتون درد نکنه. ما حرفي نداريم. بياييد با اينکه صراحتاً ما مطلب داريم از ائمه اطهار و همهء مراجع بالاجماع که اين فرقه رو ضالّه و کافر و مرتد ميدونن با همهء اين اوصاف بيست و هفت سال داخل اين حسينيّه يا همون خانقاهي که ما ادّعا ميگيم، تبليغ کردين. اشکال نداره، بکنين. مسئولين ميگن: آقا اينجا باشين. زن و بچّتو بيارين هر کاري بکنين. آخه چرا دارين قدم گنده تر از دهنتون بر مي‌داريد. پاتونو از گليمتون دراز کرديد. اطّلاعيه مي‌گيريد توي سطح قم و مدارس و حوزهء علميّه و جاي ديگه پخش مي‌کنيد. توي شهر خون و قيام، شهر مرجعيّت، در مقابل شيعه ميخوايد قد علم کنيد. همين برادر عزيز و روحاني و جانبازمون مگه خودش افشا نکرد؟ گفت: همين آقاي شريعت منو دعوت کرد، گفت: آقا بيا فلان فلان بيا به اين فرقهء ما بچسب. عزيز من! برادر من! آقاي شريعت! آقاي شريعت! پاتو از گليمت بيشتر دراز کردي، باور کن اشتباه کردي، همين افراد عزيزاني که از استانهاي مختلف اومدن، برن حقّشونو از آقاي شريعت بگيرن. چرا گنده‌تر از دهنش لقمه برميداره؟ بيست و هشت سال تو اونجا نشستي، ما سکوت کرديم. خون دل خورديم. والله قسم مراجع خون دل ميخوردند. سکوت کرديم. اطّلاعيه ميفرستي توي مدارس و حوزه‌ها و دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها [و منظورش همان اطّلاعيه هايي بود که آقاي بهرامي در سطح شهر پر کرده بود] بهشون گفتيم آقايون اين کارو نکنيد. يکبار، دو بار، سه بار، ده بار اينا هشدار دادن. آقايون قبول نکردن. طبق قانون اومدن جلوشونو گرفتن، حسينيه شونو بستن. [که حتّي خود مدعوين از شنيدن صداي اين فرد خسته شده بودند و همهمهء عجيبي بينشان افتاده بود که مجبور شد به آنها تذکّر بدهد و فقط اين فقراء بودند که با صبر و حوصله و خونسردي بي سر و صدا نشسته بودند و گوش مي‌دادند]. اگه كار اشتباهي انجام دادن، گوش کن! آقايون بنشينند! آقايون! الآن همهء اين افراد، باور بکنيد چه دوستان خودي خودمون هر مطلبي دارن توي جايگاه، تشريف بيارن، اونا، گروه آقاي شريعت، گروه‌هاي صوفي، اگر مطلب دارن، قطعاً باند و بلندگو دارن، برن حرف خودشونو بزنن. ما هـم حاضريم اينجا وايسيم و صحبتهاي اونارو گوش بکنيم. ما صحبتهاشونو گوش مي‌کنيم [اما باز هم فقراء اعتنايي به او و حرف هايش نکردند که همين موضوع بيشتر او را جري مي‌کرد]. عزيزان! اينا در مبناي مذهب و مسلک خودشون دوتا بحث دارن؛ يه بحث طريقت يه بحث شريعت. اينا طريقت رو بر شريعت مقدم ميدونند. يعني چه؟ اينا ميگن اين دين پيامبر که دين شريعته اسلامه، انسان رو به اون جايگاه کمال و اکمال نميرسونه. لذا يك وسيله‌اي يه ابزاري چيزي ميخواد، ميگن: اون ابزار و ظرفيتش چيه؟ ميگه: طريقته. طريقت چيه؟ اين آقاي شريعت و امثال اينها که بهش ميگن: مؤذّن. يعني چي؟ يعني إذن گرفته شده از طرف خداوند. عزيزان! ديروز اينجا نماز جماعت بر قرار شد. امام جماعت نداشتند. هرکي فرادا خوند. سؤال کردم از يکي از اونا: که چرا امام جماعت نداريد؟ گفتند: مؤذّن ما اجازه نداده است. گفتم: يعني چه؟ گفت: تا مؤذّن اجازه ندهد، تکليف نکند، فردي رو برا ما معرّفي نکند ما حقّ نداريم نماز جماعت برگزار بکنيم، لذا فرادا ميخونيم. فردي رو به عنوان مأذون امام جماعت در يکي از شهرستانها انتخاب کرد همين آقاي شريعت. ميگن: چرا؟ ميگه: دخالت نکن. هرچي اين آقاي مؤذّن گفته، إذن داره. ايشون هر کس ايشون رو به عنوان ولي ميشناسه ميدونيد يعني چي؟ يعني همه چيز إذن گرفته از خداونده. [در اين حين بود که مانند شب قبل تعداد ده دوازده دستگاه اتوبوس شرکت واحد از طرف ميدان شهداء به طرف حرم در حال وارد شدن در خيابان ارم بودند اما اينبار درب همهء اتوبوسها باز بود و با فاصله‌اي در حدود دو متر از جدول پياده روي سمت ما حرکت مي‌کردند و ما هم با فقرايي که سر کوي شريعت نشسته بوديم برايمان اينطور به نظر رسيد که دربها را باز گذاشته‌اند تا فقراء را به زور سوار کنند و از محلّ ببرند و بعداً ديدم که متأسفانه همينطور هم شد و فولادي به مدعوينشان ميگفت برويد کنار تا اتوبوسها بيايند] عزيزان اجازه بدين اتوبوسها، عزيز من! اين کار اتوبوسها که دارن ميان وظيفهء نيروي انتظاميه به دستور نيروي امنيتي دارن ميان جلو، همهء عزيزان راه رو باز کنيد. مقدم اين عزيزان رو اتوبوسرانا رو گرامي مي‌داريم. إنشاء الله اميدوارم نيروي انتظامي خودش با اقدام قانوني و انقلابي و عاشورايي بساط اين آقايون رو جمع بکنه إنشاء الله، و نيازي به اين نباشد که امّت حزب الله وارد صحنه بشه. [شخص ديگري پشت بلند گو اعلام كرد: «آقا توجه بفرماييد!»] عزيزان ببخشيد من اين طرح پنتاگون رو براتون بخونم، خيلي قشنگه [ولي ما آن جايگاه را که از پشت آن صحبت مي‌کردند را نمي‌ديديم چون ما بر روي زمين نشسته بوديم و خيابان هم مملوء از جمعيّت بود و امکان اينکه آنطرف خيابان را ببينيم برايمان ميسّر نبود ولي از فقراييکه از راه ميرسيدند دائم سؤال مي‌کرديم که در اطرافمان چه مي‌گذرد. يکي از فقراء گفت: اتوبوس اتوبوس نيروي انتظامي و لباس شخصي مي‌آيد و در ميدان شهداء پياده مي‌شوند و حتّي دو دستگاه ميني بوس هم آمده و پليس ضدّ شورش هم در ميدان شهداء پياده کرده و همچنين از يکي از فقراء شنيديم که از ظهر کلّيهء درب‌هاي حرم حضرت معصومه (س) بسته شده و اين موضوعي بي سابقه براي حرم بود که کلاً آنروز تعطيل شده بود و فولادي هم با ساکت کردن ازدحام جمعيّت خودشان گويا داشت کاغذهايي را اينور و آنور مي‌کرد تا مطلبي را از روي متن قرائت کند] يک، گوش کنيد! گوش کنيد! يه صلوات بفرستيد! آقايون گوش کنيد! گوش کنيد! طرح پنتاگون و بنياد نيکسون بازگشت تصوّف به جامعهء اسلامي. استفشان شوارتز از نويسندگان و تحليلگران پنتاگون فاش مي‌کند، بر اساس اطّلاعات محرمانه که در پنتاگون وزارت دفاع آمريکاء بررسي شده است يکي از هفت هدف دنياي غرب براي موفّق شدن در دنياي اسلام کمک به بازگشت تصوّف به اين جوامع است که به عنوان جايگزين و رقيبي براي اسلام راديکال به شمار مي‌رود. آقاي برنارد موريس هم در يک کنفرانسي که توسطّ بنياد نيکسون برگزار شده بود به دولت بوش پيشنهاد مي‌کند که براي ارتقاء سطح گفتگو بين آمريکا و دنياي اسلام با شيخ محمود حشام کعباني رهبر بزرگترين گروه صوفيّه به مذاکره بنشيند. آقايان راه را باز كنيد اتوبوسها بيان جلو! نويسنده آنگاه خصوصيّت صوفيّه را بررسي کرد و مي‌گويد: ايران، گوش کنيد عزيزان! گوش کنيد! همين نويسنده و تحليلگر آمريکايي به پنتاگون پيشنهاد ميده ايران به عنوان يکي از کانونهاي مهمّ صوفيّه در جهان اسلام مي‌تواند باشد، ايران به عنوان يكي از كانونهاي مهمّ صوفيّه مي‌تواند باشد. وي خاطر نشان مي‌کند که بيشتر آثار صوفيّه بايد به زبان فارسي ترجمه شود. شوارتز مي‌نويسد: پلوراليسم و ناولتي تصوّف چه بسا نقش تعيين کننده‌اي در دورهء گُسان جهان اسلام هم قطعاً خواهد داشت. حالا من طرح سيا براي براندازي شيعه. اصلا يه سؤاله؟ چرا صوفيّه اومد در شيعه نشأت گرفت؟ يه جزوه‌اي بسيار جالب براي علماء و مراجع تهيّه شد بسيار مستند؛ که چرا تصوّف در فرقه‌هاي ديگر مذاهب و آيين‌هاي ديگه رسوخ نکرد؟ در شيعه رسوخ کرد؟ و آقايون در شيعه پيادش کردند؟ چرا؟ جزوه جالبيه، حالا اين برادر عزيزمون، طلبهء بسيار فاضل و بزرگوار و جوان که به قول برادر عزيزمون، ما اصلاً، شأن اين افراد، آقاي شريعت و بزرگتر از اينها رو در اين نميدونيم که يك ملبّس و يک طلبهء امثال ما با اينا بحث بکند. با اين حال با اينها ما بزرگواري مي‌کنيم، همهء عزيزان بزرگواري مي‌کنند، چند دقيقه آقاي شريعت و دوستان عزيزي که از شهر‌هاي ديگه اومديد چند دقيقه به مباحث مربوط به دلائل انحراف اين فرقه توسّط برادر عزيزمون بيان ميشه رو توجه بکنيد، ببينيد يکي از بزرگترين سلاحهايي که ما ميتونيم در مقابل فرقه‌ها و مذاهب داشته باشيم علم و اطّلاعاته. لذا مجهّز شدن به مباحث فقهي و علمي براي همهء عزيزان لازم وضروريه. آرومتر! آقايون دوستان نيروي انتظامي يه مقدار آرومتر! دوستان ما قطعاً با شما همکاري مي‌کنند. وظيفهء نيروي انتظامي تأمين امنيّت هستش و ما هم سمعاً و طاعاً در اختيار نيروي انتظامي هستيم. اگر حرف آخر من و از صحبت برادر عزيزمون استفاده کنيم. يه مقدار بياين جلوتر. سمت اتوبوس فاصله بگيرين. آقايون! گوش کنند! اونائي که از ميدان شهدا، ما شاء الله جمعيّتو نگاه کن! از ميدان شهدا زده بيرون. اين طرفو ديگه نمي‌دونم، اصلاً تهش معلوم نيست. مسئولين نيروي انتظامي! مسئولين نيروهاي امنيّتي استان! چنانچه هر کمکي رو بخواين اين جمعيّت، به اعتقاد بنده نه با دست خودشون، با فوت، فوت، با فُوت خودشون، اينارو جـمع مي‌کنن ميندازن بيـرون [و در اين لحظه دوباره جمعيّت شروع به تکبير سر دادن نمودند] اگر کمک خواستيد ما منتظر اقدام انقلابي و عاشورايي نيروهاي امنيّتي هستيم. إنشاء الله که به وظيفشون عمل ميکنند، اگر نکردند يه پنج در صد اين عزيزان باشند ما خودمون اينارو جمع مي‌کنيم قطعاً. حالا توجه کنيد به بيانات برادر عزيزمون جناب سرهنگ سجّادي ...»

که در اينجا سرهنگ سجّادي که فرماندهي کلانتري 11 ميدان شهداي قم را به عهده داشت و از اوّل هم در جريان کلّ ماجرا بود پشت تريبون رفت و به شرح زير مطالبي را بيان کرد :

«يه صلوات بفرستين. [مدعوين و فقراء يکپارچه صلواتي بلندي فرستادند] الحمدلله رب العالمين و صلّ الله علي محمّدٍ و آله الطّاهرين [در اينجا دوباره صلوات فرستاده شد] من يه چند دقيقه‌اي مزاحم دوستان عزيز مي‌شم. خواهش من اينو گوش کنيد! ما نمي‌خوايم الآن برخورد قهري بکنيم. حزب الّلهي‌ها اومدن حرف منطقي خودشونو بزنن. إنشاء الله که اونهايي که ميشنون، بشنون و اونهايي که نميخوان بشنون و هدف ديگه‌اي دارن، اميدواريم که نظام خودش باهاشون اون جوري که ميدونه برخورد کنه. امّا! من يه تاريخچهء کوتاهي از تصوّف و صوفيّه به شما بگم؛ ببينيد اين جريان از کجا شروع شده و امروز به عنوان يک نقطهء تاريکي در روشنايي تشيّع مانده. خوب، از دوستان انتظامي ميخوام يه تذکّري بدن بعد إنشاء الله بنده ادامه مي‌دم [در اين لحظه مردم شروع کردند به تکبير دادن و ما نميديديم که چه اتّفاق جديدي در دور و اطرافمان افتاده ولي لحظه به لحظه بر جمعيّت دشمنانمان اضافه مي‌شد تا تقريباً تردّد اتومبيل در خيابان ارم قطع شد و فقط افراد پياده در خيابان آمد و شد مي‌کردند] علي رغم اين همه تذکّرات سوء استفادهء زيادي نسبت به اين قضيّه داشتيم. لذا امروز امّت حزب الله اومدن. ببين ديشب هم همين امّت حزب الله اومده بودن. ما بهشون گفتيم: عزيزان کاري نداشته باشين. خواهش کرديم تمنّاء کرديم؛ گفتيم: برين. الآن به هيچ وجه ديگه ما اختياري نداريم نسبت به اينها. تا همين عزيزان خودم، خود جوش، فرزندان انقلاب هستن و با توجّه به اينکه انقلاب را به سختي بدست آوردن، به راحتي از دست نخواهند داد. [که مردم شروع کردند به سر دادن شعار که: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خامنه‌اي رهبر، مرگ بر ضدّ ولايت فقيه و ازدحام عجيبي شد و مي‌گفتند: نيروي انتظامي حمايتت مي‌کنيم، نيروي انتظامي حمايتت مي‌کنيم، نيروي انتظامي حمايتت مي‌کنيم، نيروي انتظامي ... [و در اينجا اگر مي‌شد با سرهنگ سجّادي وارد مذاکره شد به او با دليل و مدرک ثابت مي‌کرديم که ما که براي براندازي انقلابي که خودمان به ثمر رسانديم که اينجا نيامده‌ايم و‌اي آقاي سرهنگ فرماندهء يک کلانتري اين مملکت چرا مي‌گويي: ما ديگر هيچ اختياري نداريم نسبت به امت حزب الله؟ مگر وظيفهء شما اين نيست که جلوي کوچکترين تظاهرات بدون مجوز را بگيريد؟ مگر اين وظيفهء شما نيست که از ايجاد هرگونه در گيري جلوگيري کنيد؟ مگر وظيفه شما حفظ آرامش و برقراري نظم و امنيّت در شهرها نيست؟ چرا اجازه ميدهيد کسي بغير از نيروهاي انتظامي و امنيّتي در برقراري نظم اجتماعي دخالت کند؟ و هزارن چراي ديگر] مجدداً باز تذکر مي‌دم. قبلاً هم گفتم؛ عزيزان حسينيهء شريعت! قطعاً چهرهء من براي شما آشناست. بنده سرهنگ سجّادي، رئيس کلانتري 11 شهداء هستم. خودتون در جريان هستين. علي رغم دستورات قضائي، متأسّفانه جهت بعضي از مسائل مجبوراً و اجباراً اقدام به اين شد، مماشات باهاتون بکنيم. لذا متأسّفانه از فرصت سوء استفاده کرديد. علي رغم اينکه متأسّفانه يا خوشبختانه بعضي از چيز‌ها رو نميشه گفت. نمايندهء شما که خود آقاي شريعت، زيرِ نامه رو تعهّد اخلاقي و کتباً امضاء کرده که من، يک هفته به من فرصت بدين من اينجارو ترک مي‌کنم. ايشان به انضمام دکتر هرسيني تعهّد را امضاء کردند. متأسّفانه به تعهّداتشون عمل نکردن. لذا ما هيچ از اين لحظه به بعد ما هيچ انتظاري از ما نداشته باشيد که بيايم بخوايم خداي نکرده به بچّه‌هاي حزب الله بگيم آقا شما كاري نداشته باشين [باز دوباره مردم تکبير گفتند در ضمن اتوبوسهاي زيادي هم وارد خيابان ارم شده بودند] تو اين يه هفته خود سردار جانشين اومدن [منظور سردار صالحي بود، دوباره جمعيّت تكبير فرستادند] خود سردار جانشين اومدن به جهت اينکه براي شما مشکلي پيش نياد، اومدن باهاتون مذاکره کردن، خواهش کرديم، تمنّاء کرديم، متأسّفانه گوش نکردين. براي آخرين بار بهتون اخطار ميشه! براي آخرين بار بهتون اخطار ميشه! اتوبوس هاييکه هست سوار اتوبوسها بشين، در غير اين صورت تکليف شما با بچّه‌هاي حزب الله است، هيچ وظيفه‌اي ما در اين خصوص نداريم.»

در خلال صحبتها تعداد چند دستگاه ماشين آتش نشاني هم از طرف ميدان شهداء وارد خيابان ارم شدند و اتوبوس‌ها نيز همگي توقّف کردند ولي مثل ديشب سپر به سپر يکديگر نچسبانده بودند و در بين آنها دو سه متري فاصله بود و از بين آنها مي‌توانستند به راحتي به طرفمان هجوم بياورند و برخلاف ديشب درب همه اتوبوسها باز بود. عدّه‌اي از حزب الّلهي‌ها در بين صحبت‌هاي سرهنگ سجّادي به بالاي اتوبوسها رفته بودند تا به فقراء کاملاً مسلّط باشند و در دقايق پاياني سخنراني تعداد زيادي به ظاهر مأمور نيروي انتظامي از سمت ميدان شهداء به طرف حرم حضرت معصومه (س) حدّ فاصل اتوبوسها و جمعيّت فقراء با نظم و ترتيب خاصّي آمدند. ما و چند فقيري که در کنار هم بوديم به عينه ديديم که "اونيفرم"‌هاي آنها نوي نو بود و معلوم بود براي اوّلين بار به تن شده‌اند و آنها اصلاً مأمور نيروي انتظامي نبودند و درجهء اکثر آنها يا سرواني بود و يا سرهنگي و با اعلام آخرين جملهء سرهنگ سجّادي آنها به فقراء حمله کردند و با زور چک و لگد و باتوم فقراء را به داخل اتوبوسها مي‌کشاندند. تعداد بسيار زيادي از فقراء را جلوي چشممان با اين وضعيت سوار کردند و يکدفعه عدّه‌اي از لباس شخصي‌ها هم وارد عمل شدند و ما هم که ديديم آن وحشي‌ها به طرف زنها هجوم آوردند چند نفرمان به سرعت وارد کوچه شديم و ديواره‌اي تشکيل داديم و بقيّه هم، زنها را به طرف داخل کوچه هدايت کردند و بعد از اينکه مطمئن شديم همهء زنها صحيح و سالم داخل حسينيّه شدند خودمان نيز به داخل رفتيم و به ديگر برادرانمان ملحق شديم.

آن متجاهرين به فسق و فجور از اينکه ديدند عدّهء زيادي جان سالم به در بردند و از دستشان در رفتند بلا فاصله به داخل کوچه چندين گاز اشک آور و شيميايي پرتاب کردند و وقتي داخل حسينيّه شديم ديديم داخل هم همين وضعيت را دارد و فقراء در حال خفه شدن بودند که سريعاً مقداري از پتوهاي به جا مانده را آتش زديم و از دود آن براي خنثي سازي اثرات گازها استشمام مي‌کرديم. آن نامردان با هماهنگي آتش نشاني توسّط ماشينهايي که آورده بودند به داخل حسينيّه آب مي‌پاشيدند تا اثرات گازها تشديد شود. تعداد زيادي زن و مرد و طفل و کودک در يک محيط بسته که دور و اطراف آنرا هم عده‌اي نمک به حرام محاصره کرده بودند بدون هيچگونه وسيلهء دفاعي با مرگ و زندگي دست و پنجه نرم مي‌کردند.

اي دل اندر بنـد زلفش از پريشاني منال مرغ زيرک چون به دام افتد تحمّل بايدش

در پشت بام ساختمان‌هاي اطراف هم، اينطور که به نظر مي‌رسيد مقدار زيادي پاره آجر و موزائيک شکسته و سنگ‌هاي گرانيت جهت پرتاب به فقراء جمع کرده بودند و با بي شرمي تمام به فقراييکه بر روي پشت بام‌هاي حسينيّه و منزل جناب آقاي شريعت و مطب دکتر مستقر بودند پرتاب مي‌کردند. گوئي با اين خواهر و برادران مهمانشان پدر کشتگي داشتند. پس از نيم ساعت سنگ پراني سرهنگ سجّادي پشت بلنـد گو اعلام کرد که يك ربع ديگر به شما وقت مي‌دهيم تا اينجا را تخليه نماييد. در اين فرصت فقراء بر روي پشت بامها و داخل حسينيّه اذان مغرب را گفتند و همه مشغول اقامهء نماز شدند و آنها هم در اين فرصت به تجديد قوا و تجهيز و آرايش جديد نيروهايشان پرداختند. چه نماز با شکوهي در ميدان جنگ برگزار شد و براي همگان به تصوير کشيده شد.

پس از نيم ساعت وقفه ابتداء برق کلّ منطقه را قطع کردند و دوباره حملات خود را ايندفعه با شدّت بيشتري آغاز کردند. از در و ديوار سنگ بود که وارد حسينيّه مي‌شد، همهء شيشه‌ها شکسته شده بود اکثر قسمت‌ها تخريب شده بود. کوکتل مولوتف‌هاي زيادي هم به داخل حسينيّه پرتاب کردند و سر و صورت و دست و پاي فقراء مي‌سوخت. زنها و مردان داخل حسينيّه همگي آسيب‌هاي جدّي ديده بودند، چند تن از آقايان دکتر‌ها در زير زمين مشغول مداواي مجروحـين بودند و هر کس کاري از دستش بر مي‌آمد براي آنها انجام مي‌داد. تمام حسينيّه را خون و آتش فرا گرفته بود و صداي نالهء مجروحين از گوشه وکنار حسينيّه به گوش مي‌رسيد. "صحنه‌اي دلخراش از يک مظلوميّت و ناباوري". در پشت بامهاي اماکن مجاور و مشرف به حسينيّه، نيروهاي پليس ضدّ شورش هجوم آورده بودند و در پشت سر آنها لباس شخصي‌ها مشغول پرتاب سنگ به اين مردم بي‌دفاع بودند، اسلحه‌هاي زيادي با خود داشتند که يکي از آنها تفنگ وينچستر بود که به چند تن از فقراء با بي‌رحمي شليک کردند و صدمات جبران ناپذيري هم ايجاد شد. از جمله چشم يکي از فقراء ترکيد و سريعاً به زيرزمين منتقل شد و توسّط پزشکان مورد پانسمان قرار گرفت و با اسلحه‌هايي که در شهرداري‌ها در قسمت ستاد اتلاف سگها از آن استفاده مي‌شود به طرف فقراء تيراندازي کردند که باعث مجروح شدن عدّهء بي شماري از آنها شد، اين اسلحه‌ها تکه‌هاي کوچک آهن خورده و ساچمه‌هاي ريز از خود پرتاب مي‌کرد که پس از شليک، آنها در شعاع زيادي پخش مي‌شدند و به دست و پاي فقراء اصابت ميکردند. زماني فرا رسيد که همه تصميم گرفتيم كه مقاومت ديگر بس است و قرار شد كه فقراء دو به دو و يا بيشتر با سربلندي و حفظ آرامش کامل از حسينيّه خارج شوند و آخرين نفر که از آنجا بيرون آمد درب‌ها را قفل کند و کليدها را هم با خود بياورد و من به تمام قسمتها رفتم و اين را به همه ابلاغ کردم، امّا با جملات و کلماتي که نمي‌دانستم از کجا به زبان من مي‌آيند، با اين عبارت که: «اين يک آزمايشي براي فقراء بوده و تا اينجا همهء شما از اين آزمايش سربلند بيرون آمده‌ايد و ميل مبارک مولايمان اينست که ايشان دوست ندارند که فرزندانش از بين بروند، همهء شما موفّق شده‌ايد» و پس از بيان اين مطالب خودم جزو اولين نفرات به آرامي از حسينيّه بيرون آمدم و با موضوعي مواجه شدم که تا اين لحظه هنوز برايم باور نکردني است. در هنگام خروج از درب حسينيه در حدود ساعت 30/8 – 9 شب، آنها برزنت سقف حياط را آتش زدند و مغول وار از درب و ديوار به داخل حسينيّه هجوم آوردند، تعداد زيادي از مأمورين نيروي انتظامي و لباس شخصي، حتّي خود سرهنگ سجّادي وارد حسينيّه شدند و با التماس از لباس شخصيهايي که هنوز در حال سنگ زني بودند مي‌گفتند بس است ديگر، من فرماندهء شما هستم. نزنيد اينها مي‌خواهند بيرون بيايند، سنگ نزنيد امّا آنها به علّت تاريکي مطلقي که وجود داشت همچنان سنگ و آجر به داخل مي‌انداختند و ديگر فقط مأمورين و نيرو‌هاي خودشان را مورد ضرب و شتم قرار مي‌دادند چون همهء فقراء يا داخل زير زمين رفته بودند و يا در دو اتاق جلويي جمع شده بودند و با ديدن صحنهء کتک کاري بين خود لباس شخصي‌ها و مأمورين انتظامي، حسينيّه را ترک کردم و خارج شدم و اين صحنه براي من بسيار عجيب بود که هيچ کدام از آنها اصلاً مرا نمي‌ديدند و با هيچ يک از آنها حتّي برخورد هم نمي‌کردم و به راحتي از لابلاي جمعيّت آنها عبور کردم. در خيابان ارم غُلغله‌اي شده بود پر از جمعيّت و نيروهاي امنيتّي و نظامـي بود، دهها دستگاه آمبولانس، ماشين آتش نشاني، انواع و اقسام ماشينهاي پليس و چهره‌هاي مختلف، خيابانها پر از دود و آتش بود. از بين جمعيّت که عبور مي‌کردم يکي مي‌گفت: برويم و يک درويش را بکشيم تا ما هم صواب ببريم، ديگري ميگفت: دست زدن به صوفيها هم کراهت دارد چون اينها نجس هستند و.... تا بالأخره به ميدان شهداء رسيدم و از آنجا به طرف پارکينگ ساحلي رفتم و اتفاقاً دو تن از فقراء با ماشينشان در حال گذر بودند که مرا ديدند و سوار کردند و به اتّفاق آنها برگشتيم و در حين خروج از شهر در همه جا صداي بوق آمبولانس و ماشين پليس و همهمهء مردم آخرين صداهايي بود که از اين شهر در گوشم باقي مانده است.

وَ هذا يومٌ فَرِحَت بِهِ آلِ زيادٍ وَ آلِ مَروانٍ بِقَتلِهِمُ الحُسين (ع).

اين بود شرح مختصري از وقايع و اتّفاقاتي که در طول اين مدّت در شهر قم و در حسينيّهء شريعت اتّفاق افتاد که البتّه تمام اين مطالب برداشت شخصي بنده از اين جريان است و قصد به يادگار ماندن آنها بود براي ذهن خودم و اينکه اين واقعهء تاريخي براي هميشه در ذهنها به يادگار بماند.

خاک پاي فقراء برنا حاتمي غفرالله ذنوبه و ستر عيوبه 

نوشته شده توسط خاطرات قم در 20:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

خاطره میثم محمدرضا رضایی(خاطره ی15)

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین

گروه فشار چادر و روسریهای همشیره‌ها را می کشیدند

سحر روز شنبه مورخ 12 محرم 1427(ش.ق) به سمت قم رفتم و در صبح شنبه به قم رسیدم. روز یکشنبه صبح بعد از فرمایشات آقای شریعت (فیضعلی)، با چند تن از اخوان کرج به بیرون از حسينيه رفتیم ولی بعد از برگشت عده‌اي از ماموران نیروی انتظامی، ورودی کوچه (کوی شریعت) و همچنین پشت کوچه حسینیه را بسته بودند و اجازه ورود و خروج به فقرای سلسله شاه نعمت اللهی گنابادی را نمیدادند و به ناچار فقرا مجبور شدند در پیاده رو بمانند و نماز را در همانجا بخوانند.

خیلی از مردم و سکنه علت تحصن درویشان را سؤال می کردند و فقرا جواب آنها را میدادند و بالاخره در بعد از ظهر یکشنبه نماز را در پياده‌رو خواندیم و مجلس فقري را در پیاده رو برگزار کردیم. مدتی پس از مجلس یک عده مقدس مآب در مقابل کوچه حسینیه تجمع کردند و شروع به شعار و توهیناتی بر علیه درویشی و صوفیه و همچنین آقای شریعت (فیضعلی) كردند. فقرا در برابر این عمل زشت و توهینات آنها سکوت اختیار کردند، در حالیکه به شدت عصبانی بودند و قصد دفاع از این توهینات را داشتند ولی چند نفری که در خدمت آقای شریعت بودند گفتند که ساکت بنشینید و کاری انجام ندهید. آن عده که قصد درگیری با فقرایی که تحصن کرده بودند را داشتند. 8 الی 9 دستگاه اتوبوس بین ما و آن عده حائل شد و سپس نیروی انتظامی آنها عده را متفرق کردند. اتوبوسها حدودا" 2تا 3 ساعتی حائل بودند ولی بعد از این مدت رفتند و در نهایت فقرا یکشنبه شب را در پیاده رو گذراندند.

در روز دوشنبه که فکر می کنم حول و حوش ساعت 45/3 دقیقه بعد از ظهر بود آن عده در مقابل کوچه حسینیه در آن طرف خیابان تجمع کردند و یک نفر از آنها از تیر بالا رفت و بلندگویی را در آنجا نصب کرد و یکی از آنها که نمی دانم اسمش چه بود ولی گويي شباهتاً ده نمکی بود گفت یک آیه و روایتی برای درویشی وجود ندارد. (پس چرا پیامبر(ص) می فرماید: الفقرفخری، من به درویشی افتخار می کنم ) و این آقا درویشان را خارجی قلمداد می کرد و می گفت این درویشان بلد نیستند فارسی صحبت کنند و اسلام آنها صهیونیستی است. بعد شهشهانی پشت بلندگو قرار گرفت و از زمانی که خواهر آقای شریعت در بستر بیماری بود سخن می گفت و همچنین از جانب خواهر آقای شریعت می گفت: که من به ذکری که تو (يعني شهشهاني) میگویي، اعتقادی ندارم و شهشهانی به خواهر آقای شریعت می گفت که در لحظه های آخر عمر توبه کن و همچنین آقای شریعت را به فامیلی می خواند و می گفت یادت است که مرا دعوت کردی به درویشی ولی من نپذیرفتم. در حالي که قرآن همه را به درويشي دعوت می کند. درویشان با این لحن صحبت و تهمتهای شهشهانی به شدت عصبانی شده بودند و قصد دفاع در برابر این توهینات را داشتند ولی آن چند تن که در خدمت آقای شریعت بودند می گفتند ساکت بنشینید و اگر شما را هم زدند به طرف آنها گل پرتاب کنید و به ناچار درویشان اطاعت امر کردند و در نهایت شهشهانی گفت ما فردا می آییم و از مأمورین نیروی انتظامی می خواهیم که این دراویش را جمع کنند و بعد مجدداً همان شبه ده نمکی آمد و شعارهایی داد و انصارش تکرار می کردند. همچنان به تعداد آنها افزوده میشد. سپس سرهنگ سجادی آمد و گفت دیگر از دست ما کاری بر نمی آید و من شما را به مردم حزب الله میسپارم.

در آن لحظه اتوبوسها را دوباره جلوی درویشان آوردند ولی این دفعه برای سوار کردن و چند دقیقه بعد سربازان نیروی انتظامی با ضرب و شتم شروع به سوار کردن درویشانی که در پیاده رو متحصن بودند کردند و تعداد کثیری از درویشان در مقابل این امر مقابله می کردند و در نهایت درگیری نیروی انتظامی با درویشان به جلوی کوچه حسینیه رسید که اینجانب در آنجا بودم. تعدادی از همشیره ها هم در پیاده رو متحصن بودند. سربازان نیروی انتظامی قصد داشتند با ضرب و شتم همشیره‌ها را وارد اتوبوس کنند و آنها همراه با افراد گروه فشار داشتند چادر و روسریهای همشیره‌ها را می کشیدند که با مداخله تعداد کثیری از درویشان روبرو شدند و درویشان در جلوی همشیره‌ها به صورت زنجیر ايستادند و اینجانب جزو این زنجیر بودم.

همشیره‌ها را به داخل کوچه هدایت کردیم ولی متأسفانه هر 3 تا 4 نفر نیروی انتظامی یک نفر را با ضرب و شتم و باتوم می گرفت و وارد اتوبوس می کردند و بالاخره سوار اتوبوس شدیم که در ابتدا ما را به خارج از شهر و به پایگاه بسیج قم بردند و از آنجا به هلال احمر رفتیم و در هلال احمر چند تن از فقرای کرج هم بودند و سپس ما را به نیروی انتظامی نزدیک حرم بردند و در تدارک جایی برای ما بودند. در نهایت ما را دوشنبه شب به زنداني واقع در جاده کاشان به نام شهيد لنگرودي بردند و شب را در آنجا سپری کردیم. حدودا" در ساعت 30/12 تعدادی ديگر از فقرا که در حسینیه بودند و از حسینیه دفاع می کردند و در حالی که بعضی از آنها به شدت مجروح بودند را به بند ما آوردند.

در صبح روز سه شنبه مأمورین اطلاعات از فقرای شاه نعمت الله ولی با چشمهای بسته در ابتدا به صورت 5 تا 5 تا بازجویی می کردند و در نهایت این رقم به 20 تا 20 تا رسید. در زمان بازجویی 2 برگ در جلویم گذاشتند که یکی مبنی بر نرفتن به حسینیه قم و دیگر مشخصات فردی بود که اینجانب برگه مشخصات فردی را پر کردم و سپس امضا و انگشت زدم. مأمور بازجو مرا تهدید به اعدام کرد و در جواب گفتم مانعی ندارد من آماده‌ام و آنها می خواستند از درویشان تعهدی مبنی بر اینکه درویشان اخلالگر نظام هستند و مورد عفو رهبری قرار گرفته‌اند بگيرند كه خوشبختانه درویشان آنرا نپذیرفتند.

در روز چهارشنبه از تمام انگشتان دست ما اثر انگشت گرفتند و سپس با شماره عكس انداختند. شب چهارشنبه 3 نفر آمدند و سئوالاتی راجع به درویشی و صوفیه كردند. اخوانی که در آنجا بودند جوابهای منطقی و مستدل به این 3 نفر دادند و سپس آن 3 نفر گفتند که حسینیه قم تخریب شد كه باعث تأثر شدید همه گرديد.

در روز پنجشنبه هر 10 نفر را با چشمهای بسته در یک اتاق می بردند و چند نفری بودند که درباره قانون صحبت می کردند و علت تجمع ما را در پیاده رو سؤال می کردند و می گفتند که در چنین شرایطی که براي نظام حساس است چرا این کار را کردید. در جواب گفتیم که شما و افراد شما کوچه را بسته بودید و اجازه ورود به حسینیه را نمی دادید و ما ناچاراً تحصن کردیم. دوباره به تنهایی مورد بازجویی قرار گرفتیم و آن مأمور اطلاعات در بازجویی گفت شما غیرقانونی تحصن کرده‌اید. در جواب گفتم: چطور حسینیه‌ای که برای فقرا است و حق مسلم دراویش سلسله شاه نعمت الله ولی است و برای آن تحصن کرده‌اند خلاف قانون است ولی هیئت فاطمیون پلمپ درب حسینیه را میشکند و مولودی می گیرد خلاف قانون نیست!!!. در نهایت بعد از بحث آن مأمور اطلاعات گفت من می گذارم بروی ولی بیشتر فکر کن. در جواب گفتم من فکرم را کرده‌ام. بعد از آن ما را به شهر خودمان برگرداندند.

خاک پای فقرای سلسله شاه نعمت الله ولی میثم محمدرضا رضایی

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

کالبدشکافي يک حادثه: تخريب حسينيه دراويش گنابادي با چه هدفي؟

کالبدشکافي يک حادثه: تخريب حسينيه دراويش گنابادي با چه هدفي؟

عبدالله شهبازي

يکشنبه 28 اسفند 1384/ 19 مارس 2006، ساعت 4 صبح

 از زمان وقوع درگيري قم و تخريب حسينيه دراويش گنابادي (24 بهمن 1384) به اين حادثه به ديده بدبيني ‌نگريستم. شم سياسي و تجربه تاريخي به من مي‌گفت که در اوضاع حساس کنوني منطقه و تهديدات عليه ايران اين بلوا نمي‌تواند طبيعي باشد. ولي چند و چون ماجرا برايم روشن نبود. نمي‌دانستم اين فتنه را که برافروخته و تحريکات از جانب که سازماندهي شده است: دراويش گنابادي، مقامات امنيتي قم يا محافل افراطي؟ در روزهاي اخير فرصتي پيش آمد تا با دو تن از مطلعين ساکن قم مصاحبه کنم و ابعاد حادثه را بسنجم. منابع اصلي يادداشت حاضر گفتگوي من با اين دو تن است: يکي از فضلا و مجتهدان جوان و مورد وثوق است و ديگري از بنيانگذاران و گردانندگان هيئت فاطميون قم که در ماجرا دخيل بود. سرانجام، ديشب در وبگاه «فردا» گزارشي از نتيجه بررسي کميته تفحص در پيرامون حادثه قم ديدم. در اين گزارش آمده است:

کميته بررسي کننده ماجراي تخريب حسينيه دراويش گنابادي در قم حمله به اين حسينيه را کاري اشتباه و ناشي از ارائه اطلاعات غلط به مسئولان، علما و مراجع تقليد دانست... کميته... در گزارشي به مسئولان اعلام کرد که دراويش گنابادي يکي از فرق همراه با اسلام و تشيع و انقلاب بوده و از جانب آنان هيچ خطري متوجه جامعه شيعي نيست. بر اساس اين گزارش، بزرگنمايي خطر اين گروه باعث تحريک گروه‌هايي از مردم و برخي از علما و مسئولان شد که اين امر ماجراي تخريب حسينيه آنان در قم را به همراه داشت... کميته بررسي کننده اين ماجرا- که در آن افرادي از وزارت اطلاعات، وزارت کشور، نيروي انتظامي و نيروي مقاومت بسيج حضور داشتند- اعلام کرد که اختلاف بر سر مالکيت حسينيه دراويش گنابادي قم يک امر کوچک شهري بود و مي‌توانست به‌وسيله شهرداري و اوقاف و مالک آن (شريعت) حل‌و‌فصل شود ولي با دخالت برخي نهادها و افراد غيرمسئول در اين ماجرا يک پديده محلي به يک ماجراي امنيتي و ملّي تبديل شد که قطعاً کاري ناشايست بود. اين امر پس از ماجراي اهانت به ساحت حضرت رسول (ص) در اروپا و انسجامي که در اعتراض به اين امر در جهان اسلام ايجاد شد يک امر تفرقه‌افکنانه محسوب مي‌شود و اين در حالي است که ايجاد جنگ و تفرقه مذهبي در دستور کار دشمنان اسلام قرار دارد...

گزارش فوق مؤيد فرضيات اوّليه و نتايج بررسي من بود. در نتيجه مصمم شدم که ديدگاه خود را منتشر کنم. روشن است که تعلقي به دراويش ندارم که به‌عکس در مقالات [1] و مصاحبه‌هاي [2] خود از نقش کانون‌هاي استعماري در تقويت يا ايجاد برخي از فرقه‌هاي دراويش، مانند بکتاشيان، گفته ‎ام. بهرروي، نتيجه بررسي من به شرح زير است:

در ماجراي تخريب حسينيه دراويش گنابادي در قم سه نيرو مؤثر بودند: هيئت فاطميون قم، يکي از دستگاه‌هاي امنيتي کشور در استان قم، دراويش طريقت گنابادي.

مقتداي معنوي هيئت فاطميون حجت‌الاسلام و المسلمين شيخ مرتضي آقا تهراني، از فضلاي ميان‌سال حوزه علميه قم، است که در ماه‌هاي اخير، پس از صعود دولت دکتر احمدي‌نژاد، شهرت يافته است. او در انتخابات اخير سفرهايي به برخي نقاط کشور کرد و کوشيد تا نظر علما را به سود رياست‌جمهوري احمدي‌نژاد جلب کند. آقاي تهراني اخيراً به عنوان معلم اخلاق دولت دکتر احمدي‌نژاد شهرت يافت و تصاوير وي در جلسات هيئت دولت را خبرگزاري‌ها پخش کردند. همين پيشينه کافي بود تا آقاي تهراني را به آماج برخي انتقام‌جويي‌ها و دسيسه‌هاي پيچيده بدل کند. پيوند هيئت فاطميون با آقاي تهراني از يکسو و پيوند تهراني با احمدي‌نژاد به‌گونه‌اي است که هر گونه عملکرد سوء و حرکت افراطي از سوي هيئت فاطميون را به سادگي مي‌توان به آقاي تهراني و از اين طريق به دولت احمدي‌نژاد نسبت داد و چنين القاء کرد که حاميان معنوي و روحاني دکتر احمدي‌نژاد گروهي از روحانيون قشري و افراطي هستند که با به قدرت رسيدن دولت جديد فضا را براي يکه‌تازي و افراطي‌گري مساعد يافته‌اند و مانع و رادعي نمي‌شناسند.

هيئت فاطميون قم از سال‌ها پيش در جستجوي مکاني براي انجام فعاليت‌هاي مذهبي- هيئتي خود بود ولي به دليل عدم تمکن مالي موفق نمي‌شد. رئيس هيئت، که از مداحان معروف کشور به شمار مي‌رود، به شدت از عدم امکان مالي هيئت و نداشتن مکاني مناسب دلگير بود.

از سوي ديگر، آقاي سيد احمد شريعت، شيخ سلسله گنابادي، و برادر وي، دکتر سيد حسن شريعت، از مدتي پيش قصد داشتند در جوار ساختمان مطب دکتر شريعت و خانه مسکوني سيد احمد شريعت در نبش خيابان ارم (بهترين نقطه قم) حسينيه‌اي احداث کنند. آنان ابتدا به‌طور علني ساخت و ساز را شروع کردند ولي يکي از دستگاه‌هاي امنيتي استان از ادامه کار جلوگيري کرد. در نتيجه، مخفيانه ساخت و ساز را ادامه دادند و از طريق ساختمان شريعت و کوچه پشت احداث بنا را به پايان بردند. دستگاه امنيتي فوق، به‌رغم اطلاع، از عمليات ساخت جلوگيري نکرد و اجازه داد که بناي حسينيه، با صرف صدها ميليون تومان، به اتمام رسد. پس از اتمام و افتتاح ساختمان فوق، دستگاه امنيتي به آقاي سيد احمد شريعت مراجعه کرد و خواستار تعطيل آن شد. شريعت گفت که حسينيه موقوفه است. پاسخ داده شد که اگر موقوفه است بايد اداره اوقاف درباره صلاحيت متولي نظر دهد. اين خواست بهانه‌جويي و برخلاف عرف است زيرا بسياري از مراجع و علما، که نمي‌خواهند موقوفات مربوط به آنان زير نظر اداره اوقاف باشد، موقوفات را به‌نام خود ثبت مي‌کنند. اين‌گونه املاک از نظر ثبتي شخصي است ولي از نظر شرعي موقوفه به‌شمار مي‌رود. بهرروي، کمي بعد دستگاه امنيتي اعلام کرد که متولي حسينيه از نظر اداره اوقاف صلاحيت ندارد و بايد ساختمان را به اوقاف تحويل دهد. اين در حالي است که آقايان شريعت در قم به تدين شهرت دارند و پسر دکتر شريعت، به‌نام محمد شريعت، شهيد انقلاب يا جنگ تحميلي است و کوچه‌اي در محله صفائيه (منشعب از کوچه بيگدلي) به‌نام اوست. به‌علاوه، دراويش سلسله گنابادي در ميان طريقت‌هاي مختلف صوفيه معتدل‌ترين ايشان به‌شمار مي‌روند؛ برخلاف برخي از فرقه‌هاي صوفيه در موضع عناد با جمهوري اسلامي ايران قرار ندارند، از نظر شرعي قطعاً مسلمان شيعه محسوب مي‌شوند، و به تبع آن اموال و موقوفات‌شان محترم است و کسي حق تعرض به آن را ندارد. دراويش گنابادي نه تنها به تقليد از مجتهد جامع‌الشرايط باور دارند، و بنا به ادعاي خود ايشان بعضاً مقلد آيت‌الله‌العظمي خامنه‌اي مي‌باشند، بلکه حتي به احداث مکاني به‌نام «خانقاه» اعتقاد ندارند و مسجد را محل عبادت مي‌دانند. در وبگاه اين طريقت چنين مي‌خوانيم:

اين سلسله چون در ظاهر و وظايف شرعيه هيچگونه اختلافي در اعمال و اعتقادات با علماي اعلام و شيعه حقه اثني‌عشريه ندارند به حسب ظاهر و لباس و محل عبادت که مسجد است تمايزي نداشته و حتي محل خاصي به‌نام خانقاه را که موجب دوئيت و تشتت گردد معتقد نيستند چه بزرگ‌ترين علت ضعف و انحطاط اسلام را همين ايجاد فرق مختلف اسلام مي‌دانند... (سيد هبت الله جذبي اصفهاني، خلاصه اصول تعليمات و رويه سلسله نعمت‌اللهي سلطانعليشاهي گنابادي)

دستگاه امنيتي حسينيه شريعت را تعطيل و مهروموم کرد و سپس مسئول دستگاه فوق، که از وضع مالي هيئت فاطميون و علاقه و تلاش رئيس آن براي داشتن مکان آبرومندي مطلع بود، به وي پيشنهاد کرد که مي‌تواند حسينيه آماده و مجهزي را در اختيار هيئت قرار دهد؛ حسينيه‌اي که به‌قول مسئول فوق در دست «معاندين نظام» است و نظر مسئولين نظام و مراجع عظام بر خلع‌يد از آنان است. در اين زمان حجت‌الاسلام و المسلمين تهراني در سفر آمريکا بود. دستگاه امنيتي از حسينيه رفع پلمب کرد و در روز عيد غدير خم (28 دي 1384) مراسم افتتاح حسينيه با حضور اعضاي هيئت فاطميون و مسئولين استان در محل فوق برگزار شد. رئيس هيئت مي‌گويد که در تماس تلفني با آقاي تهراني ايشان تنها اجازه داد که اعضاي هيئت در مراسم افتتاح حسينيه شرکت کنند نه بيش‌تر و هيئت قصد تصرف و استقرار در حسينيه را نداشت. از عيد غدير حسينيه در اختيار هيئت فاطميون قرار گرفت.

اندکي بعد آقاي تهراني از آمريکا بازگشت و با مسئول دستگاه امنيتي ملاقات کرد. آقاي تهراني از مقام امنيتي پرسيد که چه مدارک کتبي دال بر نظر موافق مسئولين نظام با تصرف حسينيه شريعت در اختيار دارد. مسئول فوق گفت که مدرکي در اختيار ندارد. آقاي تهراني پس از احراز عدم وجود مجوز شرعي و قانوني گفت: «به چه دليل اموال مسلمين را مصادره مي‌کنيد، مال مسلم محترم است.» در پي اين ملاقات آقاي تهراني دستور خروج هيئت از حسينيه را صادر کرد و در 5 بهمن 1384 هيئت مکان فوق را تخليه نمود.

آقاي .... (از بنيانگذاران و گردانندگان هيئت فاطميون) در گفتگو با من ديدگاه آقاي تهراني را چنين بيان کرد:

حاج آقا تهراني جريان ملاقات با ... [مسئول امنيتي] را برايم گفت. حجت شرعي مي‌خواهد. [مسئول امنيتي] مي‌گويد که نظر دستگاه متبوعش است. حاج آقا مي‌گويد: «نظر دستگاه متبوع وي براي ما حجت شرعي ايجاد نمي‌کند.» [مسئول امنيتي] مي‌گويد: [نظر مراجع درباره تخريب حسينيه] در روزنامه‌ها هست. حاج آقا مي‌گويد: «روزنامه‌ها براي ما حجت نمي‌شود. از اوّل هم بچه‌ها اشتباه کردند.» (آن موقع [زمان اشغال] حاج آقا نبودند، در آمريکا بودند.) بعد حاج آقا فرمودند که اينجا را خالي کنيد.

با حاج آقا که صحبت کردم، حاج آقا فرمودند که من اصلاً نظرم اين نبوده که بروند تو. قبل از تلفن به حاج آقا [در آمريکا]، آقاي ... [رئيس هيئت] با من تلفني صحبت کرد که اينجور و آنجور. من گفتم: فکر نمي‌کنم حاج آقا راضي بشوند. مي‌شود مثل جريان حسينيه شيرازي [حسينيه آيت‌الله سيد محمد شيرازي] و اصلاً درست نيست براي هيئت. من گفتم که از حاج آقا تهراني بپرس. من چهار روز قبل پيش حاج آقا [تهراني] بودم، حاج آقا گفت: ديدي چي پشت سر من مي‌گويند؟ گفتم: چي مي‌گويند؟ گفتند: مي‌گويند از اوّل هم شما گفتيد بروند آنجا [حسينيه را اشغال کنند.] در حالي‌که نظر من اين نبوده. گفتم: حاج آقا متأسفانه مي‌سازند. خود حاج آقا گفت که من اصلاً نگفتم بروند.

اين‌ها مي‌خواهند توپ ببندند در زمين ما، والا پيشنهاد اصلي از طرف خود آقاي ... [مسئول دستگاه امنيتي] بوده.

با خروج هيئت فاطميون، دراويش در حسينيه مستقر شدند و به اموال باقيمانده از هيئت مطلقاً تعرض نکردند. پس از استقرار دراويش، دستگاه امنيتي اعلام کرد که بايد مکان را تخليه کنند. دراويش گنابادي از سراسر ايران، به‌ويژه از کردستان و لرستان، براي حمايت از حسينيه وارد قم شدند و به مدت سه روز در خيابان ارم و کوچه منتهي به حسينيه تحصن کردند. دستگاه امنيتي اعلام کرد که تحصن دراويش مخل نظم عمومي است و حاضر است با اتوبوس آن‌ها را به خارج از شهر قم هدايت کند. دراويش نپذيرفتند. در نتيجه گروهي به‌نام «مردم» عليه آن‌ها وارد عمل شدند. دراويش بر روي پشت‌بام‌هاي منتهي به حسينيه مستقر شدند و با چوب و سنگ مقابله کردند. نيروي انتظامي نيز وارد عمل شد. تا ساعت 9:30 بعد از ظهر خيابان ارم مملو از جمعيتي کثير بود که بيش‌تر آن‌ها براي تماشا گرد آمده بودند. در اين حادثه حدود 1200 الي 2000 نفر از دراويش دستگير و زنداني و حدود 300 نفر زخمي شدند.

فرداي آن روز ساختمان حسينيه و ساختمان مسکوني آقاي شريعت و مطب دکتر شريعت با لودر تخريب شد، استاندار قم ماجرا را به عنوان توطئه صوفيه مطرح کرد و نمايشگاهي برگزار شد که در آن عمليات غيراخلاقي برخي از گروه‌ها و فرقه‌هاي دراويش به گنابادي‌ها نسبت داده مي‌شد. منابعي که با آنان مصاحبه کردم، هر دو، انتساب برخي مفاسد نسبت داده شده به حسينيه و دراويش گنابادي را، که در رسانه‌ها انعکاس يافت، به‌کلي منکر بوده و آن‌ها را جعليات مضحکي دانستند که مورد تمسخر مردم قم قرار گرفته است.

به اين ترتيب، در پي اين شعبده، سلسله دراويش گنابادي که، چنان‌که گفتم، در ميان فرقه‌هاي موجود دراويش معتدل‌ترين آنان به‌شمار مي‌رفت و داراي پيروان کثيري در سراسر کشور، از جمله در لرستان و کردستان، است عملاً به يک معضل مهم امنيتي بدل شد؛ و در پيامد آن از يکسو دولت دکتر احمدي‌نژاد به سرکوب فرقه‌هاي ديني بي‌آزار متهم شد و از سوي ديگر موج تبليغاتي گسترده‌اي عليه جمهوري اسلامي به راه افتاد.

يکي از منابع من، که از فضلا و مجتهدان مورد وثوق قم است، گفت:

بسياري از مردم قم تا پيش از اين درگيري اصولاً از وجود دراويش گنابادي در شهر قم مطلع نبودند. اين حادثه علاوه بر بزرگنمايي طريقت فوق و ايجاد مظلوميت شديد براي آن کاهش شديد محبوبيت دولت احمدي‌نژاد را در شهر قم سبب شد. مردم مي‌پرسند: چگونه است که يهوديان و مسيحيان مي‌توانند در ايران داراي ملک و عبادتگاه باشند و دولت از حقوق آن‌ها حمايت مي‌کند ولي به‌ناگاه گروهي از دراويش معتدل مسلمان و شيعه، که تاکنون برکنار از مسائل سياسي بودند، به عنوان نيروي معاند معرفي مي‌شوند و حق داشتن عبادتگاه و حتي وقف کردن اموال شخصي از ايشان سلب مي‌شود؟

تشکيل کميته تحقيق و گزارش صريح و منصفانه آن دال بر محکوميت اقدام جاهلانه، و به گمان من توطئه سنجيده و سازمان‌يافته، اشغال و تخريب حسينيه شريعت اقدامي جسورانه و قابل ستايش از سوي دولت دکتر احمدي‌نژاد است که بايد با ريشه‌يابي دقيق ماجرا و شناسايي انگيزه عاملان آن کامل شود. جسورانه از اينرو که گزارش فوق برخلاف جو سنگيني است که در پوشش مقابله با صوفيه و دفاع از حرمت و تقدّس شهر قم ايجاد شده بود. در گذشته نيز از اين‌گونه اقدامات خودسرانه و مشکوک رخ مي‌داد، که بعضاً تبعات سنگين بين‌المللي داشت، ولي مسئولين وقت در قبال آن سکوت و با حادثه‌سازان مماشات مي‌کردند. دکتر احمدي‌نژاد با تشکيل کميته فوق نشان داد که اجازه نمي‌دهد ماجراجويان خودسر يا دست‌هاي مشکوک در برهه حساس کنوني ماجراهاي ديگري از اين دست بيافرينند.

سه‌شنبه 8 فروردين 1385/ 28 مارس 2006، ساعت 5:30 صبح:

پس از انتشار يادداشت پيشين به سندي دست يافتم که مؤيد تحليلم است دال بر غيرمعاند بودن دراويش گنابادي و حفظ حرمت آنان در سال‌هاي گذشته. اين سند به امضاي آيت‌الله محمد محمدي گيلاني، حاکم شرع وقت، است و به سال 1360 تعلق دارد.

 چرا فرقه‌اي که حتي در سال‌هاي 1360 نيز حقوق‌اش محترم شمرده مي‌شد، اينک بايد چنين مورد تعرض قرار گيرد؟

پرسش ديگر من، وقوع جنايت انفجار حرمين کاظمين در سامرا (3 اسفند 1384) و حمله اخير (6 فروردين 1385) نظاميان آمريکايي به حسينيه شيعيان در بغداد و شهادت حداقل 20 تن است پس از حادثه حسينيه شريعت قم (24 بهمن 1384). آيا حادثه حسينيه دراويش گنابادي در قم مقدمه هتک حرمت اماکن مقدس شيعيان در عراق نبود و توجيه لازم را براي جنايات کانون‌هاي توطئه‌گر صهيونيستي فراهم نمي‌کرد؟ توجه شود که برخي محافل تلاش مي‌کنند تا حادثه سامرا را به گروه‌هاي افراطي سني و وهابي نسبت دهند و چنين عنوان مي‌کنند که در قم يک فرقه مسلمان مکان مقدس فرقه مسلمان ديگر را تخريب کرد و در سامرا نيز همين حادثه تکرار شد؛ پس تفاوتي ميان اين دو نيست

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

گفتني‌هاي اميرفرشاد ابراهيمي

اشغال حسینیه دراویش و دو روز  خونین  در قم

گفتني‌هاي اميرفرشاد ابراهيمي

http://www.farshadebrahimi.blogsky.com/?PostID=75

ظهر روز یکشنبه بیست و سوم بهمن ماه دراویش نعمت اللهی قم در حالی در پیاده روی خیابان ارم به نماز ایستاده بودند، که تصور نمی کردند عصر همانروز آن منطقه خیابان ارم در قلب شهر قم آبستن چه حوادثی است.کمی زودتر از ساعت چهار بعد از ظهرمردم که شاهد بسته شدن خیابان های اطراف به خیابان ارم بودند تک تک و دسته دسته از روی کنجکاوی به سمت این خیابان در حرکت بودند.دراویش نعمت اللهی قم و دراویشی که از سایر نقاط کشور بخصوص مناطق کردنشین به قم آمده بودند حدود ساعت چهار در پی حضور نیروهایی که خواستار بسته شدن این حسینیه بودند در پیاده روی خیابان ارم حدفاصل کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی تا کوچه آقازاده در حالی شاخه های گل گلایول سفید در دست داشتند و واکنشی نشان نمی دادند به ردیف در پیاده رو نشسته بودند.از میان جماعت تماشاچی و افرادی که خواستار بسته شدن حسینیه بودند در حال صحبت و اعلام مواضع بود و زمانی که یک روحانی خواست تابه عنوان نماینده « طلاب حزب الله قم »  با دراویش وارد بحث شود نیروی انتظامی چهار اتوبوس را به داخل خیابان ارم و مقابل کوچه 2 متری که حسینیه دراویش در آن قرار دارد هدایت کرد و از جمعیت خواست تا سوار اتوبوس شده و خیابان را ترک کنند. در همین زمان شخصی که خود را رئیس کلانتری 11 قم معرفی می کرد ( سرهنگ عباس یاسینی )  شروع به صحبت کرد و خطاب به دراویشی که داخل حسینیه و بر بالای بام آن سنگر گرفته بودند اعلام کرد که یا با اتوبوس صحنه را ترک کنند یا ما دیگر نمی توانیم جلوی اقدام نیروی حزب الله را بگیریم. ناظران نزدیک به حسینیه گزارش دادند که زمانی که  یاسینی  پشت بلندگو اعلام کرد ما دیگر نمی توانیم جلوی اقدام نیروی حزب الله را بگیریم  روحانی حزب اللهی که بوی کول یکی از مخالفان رفته بود فریاد زد تا نیروی انتظامی نخواهد ما اقدام نمی کنیم. جمعیت هر لحظه بیشتر شده و مخالفان به شیوه همیشگی حزب الله با موتور و وانت به محل آورده می شدند  حوالی ساعت چهار عصر . چند نفر با لباس شخصی که یکی از آنها بی سیم در دست داشت به بالای اتوبوس رفتند، و به عنوان آخرین اخطار حزب الله از دراویش خواستند تا هر چه سریعتر از قم خارج شوند ٬ گفتنی است مخالفان از بلندگوی نیروی انتظامی برای بیان مخالفت خود استفاده می کردند . پس از این بود که نیروهای موسوم به حزب الله که جمعیتشان رفته رفته بیشتر می شد با شعار نیروی انتظامی حمایت حمایت و مرگ بر صوفیه، مرگ بر شریعت، صوفیه حیاکن شهر قم را رها کن با میله های آهنی برای شکستن درب حسینیه و سه نردبان برای بالا رفتن از دیوار حسینه به سمت حسینیه حمله ور شدند . در حالی که دراویش بر بام حسینیه چند چادر برپا کرده بودند و تعدادی از آنها بر بالای پشت بام از حسینیه مراقبت می کردند، دو جوان از دیوار بالا رفتند تا از پشت بام خود را به داخل حسینیه برسانند. در حالی که این دو جوان به پشت بام می‌رسیدند دروایشی که برای حفاظت از حسینیه بر بالای پشت بام سنگر گرفته بودند شروع به سنگ پرانی کردند و سنگ پرانی آنان از داخل جمعیت پاسخ داده شد.

نیروهای گارد ضد شورش در این زمان وارد صحنه شدند و خود را به کوچه حسینیه رساندند، در این زمان صدای نیروی انتظامی تشکر تشکر از میان جمعیت به گوش می رسید. نیروهای ضد شورش پس از چند دقیقه بازگشتند و دوباره وارد صحنه شدند و در حالی که از دیوار خود را به پشت بام حسینیه می رساندند اولین گلوله گاز اشک آور شلیک شد.

در حالی که جمعیت برای فرار از گاز خود را از صحنه دور می کردند نیروهای ضد شورش که حدود 20 نفر بودند خود را به بالای پشت بام حسینیه رساندند و شلیک گازهای اشک آور ادامه پیدا کرد و در همین حال دراویش با پرتاب سنگ و آجر از خود دفاع می کردند. با مقاومت و افروختن آتش بر بالای حسینیه نیروهای ضد شورش امکان پیشروی نداشتند و با شلیک مداوم گاز اشک آور که تعدادی از آنها توسط دراویش به داخل خیابان بازگردانده می شد کنترل اوضاع را در دست گرفتند.

در هر گوشه این خیابان آتشی افروخته شده بود و برای حفاظت مردم از گاز یک لاستیک را نیز مقابل کوچه حسینیه آتش زده بودند.

حداقل 3 ماشین آبپاش آتش نشانی به ترتیب بر بالای حسینیه آب می پاشید و آژیر آمبولانس ها و اتومبیل های نیروی انتظامی و صدای شلیک گلوله صحنه جنگی به آن منطقه بخشیده بود و جمعیت زیادی را به آن سو می کشید.

تا ساعت 7 شب هنوز درگیری ادامه داشت و هزاران نفر از مردم به تماشا ایستاده بودند. بوی ده ها گاز اشک آور شلیک شده تا فاصله زیادی از منطقه درگیری کامل محسوس بود.

حدود ساعت 5 برخی که موبایل داشتند می گفتند موبایل ها در این منطقه قطع شده است. و از حدود ساعت 6 برق منطقه به کلی قطع شده و خیابان در تاریکی فرو رفته بود.

در همین حال سه ماشین آب پاش ضد شورش که هیچ آرمی بروی خود نداشت و برنگ سیاه بود از دوسوی خیابان به حسینیه نزدیک شده و با فشار آب جوش جمعیت را متفرق نموده و نیروهای ضد شورش که از فرم لباس سربازان مشهود بوده متعلق به سپاه پاسداران می باشند با پرتاب نارنجک اشک اور سعی به وارد شدن داخل حسینیه داشتند . هر دو سوی خیابان با دو اتوبوس بسته شد   صدای انفجار و آژیر آمبولانسها و ماشینهای پلیس تا ساعاتی از شب ادامه داشته . گفتنی است تا شب دوشنبه ۲۴ بهمن ماه وضعیت حسینیه و خیابان ارم ناآرام بوده و دراویش و نیروهای حزب الله و انتظامی همچنان در جنگ و گریز و مقاومت می باشند.

نوشته شده توسط خاطرات قم در 19:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

خاطره ی عالیه شکرمیان(خاطره ی 14)

مشاهدات فرزند شاهد از با آتش سوزاندن صورت يكي از فقرا

اینجانب عالیه شکرمیان فرزند شهید عبدالله که با عنایت و لطف خداوند که شامل حال این فقیر گشت بعد از ازدواج حدود 6 سال است که خدمت جناب آقای شریعت مشرف به فقر شدم.

در روزهای اول محرم به اتفاق فقرای شهمیرزاد برای زیارت به قم رفتیم. وضعیت آنجا ناآرام و با دلهره بود. آقای شریعت با چهره‌ای خسته و غمگين، در فرمایشاتشان بارها اصرار به رفتن و برگشتن فقرا به شهر خودشان داشتند. در دهه دوم محرم من و همسرم با دست کشیدن از کار مغازه و بچه‌هایمان به اتفاق مادرش به قم سفر کردیم. حدود ساعت 7 شب به آنجا رسیدیم. وضعیت خیابان بسیار ناآرام بود و دو طرف خیابان اصلی را بسته بودند. ماشین را در پشت حسینیه پارک کردیم و به طرف حسینیه حرکت کردیم. عده فقرایی که قبل از ما برای تحصن در آنجا جمع شده بودند بسیار زیاد بود. من ابتدا با مادر همسرم تنها در کنار خیابان بودیم و بعد به اتفاق چند همشیره به داخل حسینیه رفتیم و تا صبح در حسینیه ماندیم. ساعت 7 صبح در بیرون حسینیه به همشیره‌های کنار خیابان ملحق شدم. ساعت 9 صبح بود که شاخه گلهایی سفید با روبانهای مشکی در جمعیت توزیع شد و عکسهای آقایان خامنه‌ای و خمینی و نام شهدایمان در دست بعضی از فقرا بود. فقرای دیگر با دلی سرشار از عشق با شکلات و چیزهای دیگر از بقیه پذیرایی می کردند. ساعت 5 / 3 بعد از ظهر بود که به جمعیت مردم اضافه میشد. و بخشهاي تدارکات بلندگو و باندها را آماده کردند و بعد با صدای الله اکبر شروع کردند به سخنرانی.

باید بگویم با کمال تاسف من که از یک خانواده مذهبی و فرزند شهید بودم، از حرفهای آنها که سرشار از توهینها و کذبها بود خجالت می‌کشیدم. آیا این است مسلمانی و آیا اینگونه گفت کتاب قرآن؟ شعارها هرکدام مانند پتک روی سرم می خورد و خجالت می‌کشیدم. آخر چرا و به کدامین گناه؟

تا اینکه اتوبوسهای واحد و یگانهای ویژه با باتوم صف عظیمی را تشکیل دادند و سعی در پراکنده کردن فقرا داشتند. دستور از یک افسر نیروی انتظامی صادر شد و باید بگویم با کمال بیرحمی هجوم مردم از روی اتوبوس ها و زیر آن نشان و گواهی تمام وقایع و جنایتها را می‌داد. ما که در پشت زنجیر عظیم اخوی ها بودیم به شدت مورد فشار قرار گرفتیم و با فریاد یا علی یا علی قم را به لرزه انداختیم. این صدا مانند زلزله‌ای در دل آنها خوف و وحشت انداخت و با زور بیشتری متوسل شدند. مردی که در کتابخانه مجاور حسینیه بود با صدای فریاد بعضی از همشیره‌ها درب را باز کرد و من که بین آنها بودم با فشار همشیره‌ها و اخویها به داخل کتابخانه پرت شدم. تعدادمان حدود 20 تا 30 نفر بود. سر و صدا و گازهای متعددی که می‌انداختند خیلی زیاد بود. در دل خودم از مولایم کمک خواستم و میگفتم یا مجذوب یا مجذوب. به ما گفته بودند چادرهایمان را خیس کنیم و دور دهانمان بپیچیم. کودکانی هم بودند که در آغوش مادرانشان خیره مانده بودند و بعضی هم گریه می کردند. نمی دانم ما چند ساعت به این حال بودیم. برقها قطع شده بود و گروه افراط گران سعی به شکستن درب کتابخانه را داشتند، تا از راه پشت به حسینیه راه پیدا کنند. همه با ذکر قوت شکستن یک درب آهنی قدیمی را از آنها گرفته بودند. مولایم در آنجا حضور داشت. فریاد زن و کودک و پیر و جوان از داخل حسینیه همه صحنه‌های روز عاشورا را کامل زنده کرده بود. علی اصغر، زینب، ابوالفضل، علی اکبر و حر همه و همه در آنجا بودند ولی من لایق آن نبودم و به جای اینکه برای دفاع در بین جمعیت فقرا در بیرون باشم، در گوشه ای پناه برده بودم. بالاخره بعد از ساعتی درب شکسته شد و همه به داخل حمله کردند. یک اخوی که همراه ما به داخل آمده بود گفت ساکت در گوشه‌ای بنشینید.

من نزدیک به در بودم که آنها جوانی که از فقرای خودمان بود را با کتک به داخل آوردند و با مشعلی که در دستشان بود آتشي درست کردند و سر او را جلوی آتش بردند و سوزاندند و تا شعله آتش بلند شد متوجه حضور ما شدند و او را به گوشه‌ای بردند و جلوی او ایستادند.

با حضور ماموران نیروی انتظامی ما را به داخل اتوبوس بردند که با فحشها و ناسزاها و مشتهای مردم روبرو شدیم. در اتوبوس کودکی فریاد میزد و گریه می‌کرد و می گفت آقا پلیس چرا ما را می زنید ما هم علی را دوست داریم، ما هم نماز می‌خوانیم، قرآن می‌خوانیم و بعد ما را به کلانتری 12 بردند و 2ساعتی آنجا با لباسهای خیس و سرما ایستادیم. طی تماس با همسرم گفتم که ما را دستگیر کردند. اتوبوسهای دیگر می‌آمدند که به ظاهر خالی بود ولی وقتی جلو رفتم دیدم که اخویهای سرشکسته با بدنهای خون آلود در کف اتوبوس روی هم خوابیده بودند و خدا می‌داند که ناله‌ای سرنمی‌دادند و وقتی با دیدن آنها گریمان می‌گرفت آنها نیشخند میزدند. ساعت حدود 5 / 12 بود که ما را به بهزیستی خارج شهر بردند و در آنجا دیوانه‌وار به اینطرف و آنطرف میرفتم که دوستم که از همشیره‌های شهمیرزاد است من را صدا زد و ما با هم به کمک نگهبان و یکی از افسرهای نیروی انتظامی فرار کردیم. ساعت 2 بود که به طرف ماشین که پشت حسینیه بود رفتیم و با جمعیت خشمناک روبرو شدیم که تشنه خون ما بودند و شیشه‌های ماشین فقرا که رویش نام اعظم مولا علی بود را خورد می کردند. من و دوستم به داخل ماشین رفتیم و با کمک یکی از آقایان که صادقی نام داشت که بعدا" فهمیدم از ماموران اطلاعات بود در شهر دور زدیم و به مسافرخانه‌ای رفتیم. چون دوستم کارت شناسایی نداشت از پذیرفتن ما خودداری کردند. وقتی کارتم را درآوردم آقای صادقی متوجه شد که من فرزند شهید هستم و شروع کرد به بحث و انتقاد و با دوستم بسیار بحث کرد.

از همسرانمان بیخبر بودیم و فقط برای نجات مادر همسرم دوباره به بهزیستی برگشتیم و دوستم برای صدا زدن مادر همسرم رفته بود و گیر افتاده بود. من تنها تا صبح در ماشین در اتوبان بودم و گریه امانم نمی‌داد و خستگی و دلهره مرا در برگرفته بود ولی باید بگویم عکس آقای شریعت بالای سرم در ماشین دلم را آرام می کرد. در هر کجا که میرفتیم از ما می پرسیدند که شما کی هستید و با جسارت می‌گفتیم: حسینیه شریعت. که این جسارت ما تعجب آنها را بیشتر می کرد. تا ساعت 5/7 صبح در ماشین بودم تا اینکه همان آقای صادقی من را دید و گفت بیا دوستت را ببر و وقتی من وارد بهزیستی شدم، زنی که از اطلاعات بود دستور داد و گفت او را بگیرید او موبایل هم دارد. مرا دوره کردند و موبایلم را گرفتند و من را بازرسی بدنی کردند و آقای صادقی گفت کارت شناسایی‌ات را بده. چون فرزند شهیدی تو را نگه می‌دارند. من کارت شناسایی را داخل ماشین جاسازی کرده بودم. اسم و فامیل خود را چیز دیگری معرفی کردم که اگر من را در طی مسیر گرفتند دستگیر نشوم.

ساعت 5 / 8 بود که به اتفاق دوستم و مادر همسرم راهی شدیم و توانستیم شوهر دوستم را پیدا کنیم ولی از همسرم خبری نبود و بعد فهمیدم او را هم گرفته‌اند و من با اینکه در رانندگی ناشی بودم مادر همسرم را سوار کردم و به اتفاق دوستانمان به شهمیرزاد برگشتیم و 3 روز بعد همسرم به خانه برگشت

نوشته شده توسط خاطرات قم در 21:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

قم شهر هزار مصیبت است !

از نام و نام خانوادگی که بگذریم 25 سال دارم. مسلمان هستم و شیعه 12 امامی و به هیچ فرقه یا گروه خاصی هم دلبستگی و وابستگی ندارم .حرف حق را از کودک نیز می پذیرم و سعی کرده ام جز بر اساس منطق و عقل مطلبی را رد یا قبول نکنم و متحجر و متعصب نباشم (مشاهده متن کامل)
نوشته شده توسط خاطرات قم در 21:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

در بیان حمله حاسدان به حسینیه شريعت قم در محرم الحرام 1427

هو

۱۲۱

ای رفیق عارف و درویش من / لاله وش بازا و بنشین پیش من

از بلای دیگری گویم سخن / اینکه از خون سرخ شد دشت و دمن

شهر قم گردید دشت کربلا / شد ز حق سوء القضا، حسن القضا

بی شرف آن مردک دزد و دغل / آنکه شیطان را نهاده در بغل

با چماق آمد به جنگ یار ما / اینکه از دل متصل شد با خدا

اینکه آقای شریعت نام اوست / اینکه پر از باده هو جام اوست

حب مولا در دل مجنون نشست / در به روی هر چه جز لیلا ببست

با گل و شیرینی و مهر با صفا / سینه ای پرشور از عشق و وفا

یاعلی گویان ز جا برخاستیم / مردمان شهر قم را خواستیم

کین بدانيد این شریعت جان ماست / شیخ ما، مأذون آن جانان ماست

اینکه گفتا این بنا وقف شماست / حضرت معصومه هم از ما رضاست

در کنار مرقدش ثابت قدم / یا علی گفتیم و یا رب دم به دم

ما فقیر و بی پناهیم ای خدا / کی بود این ظلم ها بر ما روا

هم اجازت گر دهید ای دوستان / باشد اینجا با شما چون بوستان

ما گدایان حسینیم الصلا / نیست ما را هیچ جز ذکر خدا

«خانه باشد از برای دوستان / دوست آید خانه گردد بوستان»

عارفان در راه صلح و آشتی / هر زمان بذر محبت کاشتی

در میان مردم قم شیخ ما / هیج ناورده بجز نیکی بجا

«چونکه با شیخی تو دور از زشتیی / روز شب سیاری و در کشتیی»

هم پدر هم جد و هم اخوان او / جمله‌ی افعالشان باشد نکو

خاندانی پاک از نسل رسول / نزد مردم بوده در تقوا قبول

هم شریعت، هم طریقت پیشه‌اش / باشد او در حوض کوثر ریشه‌اش

جمع آداب شریعت با طریق / باشدا تنها نجات هر غریق

گر شریعت با طریقت آیدا / میوه پاکش حقیقت باشدا

جاهلان هم با طمع بر ملک ری / از درخت دوستی کندند پی

نزد مردم دشمنانش را بگو / هم شقی باشند و هم بی آبرو

چهره پیغمبر رحمت نگر / گشته مخدوش اینچنین زاهل شرر

کار دشمن چون نفاق افکندن است / هرچه خواهد او مکن مستهجن است

آنکه زد با بمب ماوای امام / می کند تخریب اینجا را تمام

بار دیگر از حسد آن حاسدان / حمله آوردند بر ما عاشقان

ما به این در سوی کویش آمدیم / واله و شیدای رویش آمدیم

گر هزاران تیر بارد ز آسمان / بر نمی داریم دست از یارمان

روز عاشورا کنار شیخ خود / با حسین عقد شهادت بسته شد

شد میان مردمان افشای راز / جنگ انسان بود با مشتی گراز

ابن سعد و شمر و خولی و یزید / بار دیگر در جهان آمد پدید

گاز خردل، گاز اشک آور زدند / پشت پا بر دین پیغمبر زدند

تیر بر ایمان کجا دارد اثر! / خدعه ابلیس کی دارد ثمر!

گله‌ای از فاسقان بی خدا / در حسینیه چو مار و اژدها

روی ما درهای مسجد بسته بود / برگشودیم ار چه تنها خسته بود

با سلاح آتشین بر سر زدند / تا که ایمان را ز دلها بر کنند

خانه او بوده و اجداد او / باش تا یزدان بگیرد داد او

در عنق‌هاشان چو شیطان جا گرفت / آتش و دودش تن ما را گرفت

او پی نیرنگ ابلیس رجیم / ناشنیده بوی رحمان و رحیم

آدمیت را به گمراهی فروخت / خانه فرزند پیغمبر بسوخت

از حسینیه فغان یا حسین / در فضا پیچید یا مولا حسین

احمقی تا چند ای شیطان صفت / لعن مردم بر تو، بر ما منقبت

آن چراغی را که ایزد برفروخت / هر که نتوان دیدنش چشمش بدوخت

پف کند هر کس چراغ ایزدی / سوزد او ریشش ز قهر سرمدی

سر به مهر آورده و خاشع شدیم / جان به او بسپرده و خاضع شدیم

مصطفی انا فتحنا خوانده بود / حاسدان را تا به دوزخ رانده بود

پس خدا ناخواست حق گیرد مکان / تا بگیرد عشق مولا لامکان

تیشه‌ها خوردیم از جور حسود / بر سر فرهاد جز شیرین نبود

عشق مولا کی زجان بیرون شود / حاش لله، ور جهان پرخون شود

زآنکه یزدان خواست باشد اینچنین / باعث خیر آن عدو شد در زمین

گر به ظاهر شد حسینیه خراب / بس حسین آمد به دنیا در صواب

دل قوی کن امتحان بودست این / ممتحن از عرش آمد بر زمین

خود پذیرفته است رب العالمین / این بشارت باد بر ما مومنین

آنکه آتش زد حسینیه، چرا / ما نگوییمش زد دل «تبت یدا»؟

زآنکه ما از اهل نفرین نیستیم / خالق «الرحمن» بود ما کیستیم

ملک باقی ماند از کفر ای خدا / لیک با این ظلم کی ماند بجا

آن حسینیه نبود از سنگ و خاک / بود از عطر گل جانهای پاک

هر کجا شمع شریعت روشن است / ما در آنجا دستمان بر دامن است

کهف ما بوده است و ما اصحاب او / سوختش از حرص آن بی آبرو

ما همه مهمان عاشورا شدیم / مست از عشقش حسین آسا شدیم

با گل و شیرینی و مفتاح غیب / جملگی مشغول ذکر و سر به جیب

دست یاری سویشان برداشتیم / هر قدم بذر محبت کاشتیم

لامکان عشق ما را سینه‌هاست / نور حق در سینه بی کینه‌هاست

جسم ما و روح ما و جان ما / باشد این سان در ید جانان ما

معنی انا فتحا را ببین / در محرم ظلم ظالم شد مبین

من فدای همت آن یار حق / کو کشد بر دوش از جان بار حق

همچو عباس علی سوی بلا / خوش بیامد کل ارض کربلا

ناکسان کشتند مردان خدا / خویشتن افتاده در دام بلا

بین حق و باطل اینجا صلح نیست / ناصر الله را دیدیم كه کیست !

خون ما و اشک مردم بر زمین / «لا یضیع الله اجر المحسنین»

شهر قم از اشک مردم تر بشد / بیستون عشق محکمتر بشد

وارهان از ظلم ما را ناجیا / همچو یونس از دهان اژدها

این حکایت باقی و ما مست او / برکشیم از قعر دل فریاد هو

 

نوشته شده توسط خاطرات قم در 21:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

خاطره ی علی رضا حیذری (خاطره ی 13)

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

اينجانب علي رضا حيدري ساكن شهميرزاد توفيق آن را داشتم تا براي دفاع از خانه و زادگاهم به اتفاق مادر و همسرم راهي قم شوم.

وقتي به قم رسيديم فقرا در حسينيه و در كنار پياده روها تجمع و تحصن كرده بودند، ما هم به آنها ملحق شديم. تمام فقرا در پياده روها روي كاغذ روزنامه نشسته بودند و فقراي خدمه كه سعادت خدمت را داشتند ما را شرمنده مي كردند و فقرا دسته دسته اضافه مي شدند و بايد بگويم ضيافت باشكوهي بود.

صبح روز بعد شاخه گل سفيد با روبان مشكي به اضافه متنهايي كه نام شهدايي از فقرا روي آن نوشته شده بود تهيه و در دست گرفتيم. اين حركت تعجب مردم را بيشتر كرد و هر كس چيزي ميگفت، بعضي حق و بعضي ناحق.

بعد از نماز و صرف غذا به قول خودشان فرصت ما هم به پايان رسيده بود كه عده مردم و دسته‌هاي افراطيون بيشتر ميشد. بعد بلند گويي وصل كردند و فردي نادان و جاهل شروع به ايراد حرفهاي تحريك كننده و زشت كرد. ازكلمات و حرفهايش معلوم بود كه بويي از منطق وعقل و شعور يك انسان را نبرده. بايد اقرار كنم فقرا با اينكه دلشان سوخته بود ولي به حرفهاي مزخرف آن جاهل نيشخند ميزدند. در همان لحظات شعارهايي ميدادند كه هيچ ربطي به تجمع و تحصن ما نداشت از جمله: انرژي هسته اي حق مسلم ماست و... و شعارهاي ديگري كه مردم را به شدت تحريك مي كرد. البته مردم كه نه يكسري افراد تقريباً متحد الشكلي كه معلوم بود مخصوصاً از جاي خاصي آورده‌اند. در همان لحظات خشونت اين گروه لحظه لحظه بيشتر ميشد تا اينكه اتوبوسهاي واحد در راستاي خيابان قرار گرفتند. من در صف جلو با بقيه فقرا زنجيري درست كرديم و آنها با باتوم به دستهايمان ميزدند تا اين زنجيرها پاره شود و ما يكصدا فرياد يا علي سر داده بوديم. ولي آنها با كمال بيرحمي به زن و مرد حمله مي كردند. بايد اعتراف كنم اول ته دلم خالي شد و فرياد زدم يا مولا و كمك خواستم و بعد قدرتي پيدا كردم كه ديگر هيچ ترس و واهمه‌اي به من غلبه نكرد.

من از آن دسته افرادي بودم كه اول به داخل اتوبوس انداختند. در داخل اتوبوس ما گاز اشك آوري انداختند و فقيري كه يك بچه 4 ساله داشت فرياد ميزد شما را به خدا به اين طفل علي اصغر رحم كنيد. ولي رحم و مروت از اين طايفه دور بود و در جواب با چوب و چماغ به سرما مي كوبيدند. در داخل اتوبوس با يكي برخي اخوان شهميرزاد بوديم كه با مشاهده صحنه‌اي كه دو تا از همشيره‌ها را مورد فشار و حمله قرار داده بودند، از راننده اتوبوس با اصرار و تمنا خواستيم كه درب را باز كند و او هم درب را باز كرد و من با برخورد و درگيري با افراطيون زد و خورد را شروع كردم ولي دوباره آنها من را به داخل اتوبوس انداختند. با اصرار، يكي از درجه داران نيروي انتظامي درب را برويمان باز كرد و من دوباره بيرون رفتم و در بين زد و خورد 2 نفر از آنها دستم را به شدت گاز گرفتند و بعد ما را با باتوم به داخل اتوبوس انداختند و اتوبوس به راه افتاد. راننده ما را در 2 خيابان جلوتر پياده كرد و با عده‌اي از فقرا تا نزديك حسينيه آمديم و ديديم كه دور تا دور حسينيه را محاصره كرده‌اند. فقرا با تمام وجود دفاع مي كردند و عده‌اي از مردم از خانه‌هاي مجاور حسينيه به فقرا سنگ پرتاب مي كردند.

در همين اوضاع و احوال با 2 نفر از فقرا به طرف پاركينگ حرم راه افتاديم. از قضا افرادي كه آنها در شهر پراكنده كرده بودند ما را دستگير كردند و به كلانتري 11 بردند. افرادي با باتوم در راهروي كلانتري در دو طرف ايستاده بودند و وقتي ما از آنجا رد مي شديم با باتوم ما را مورد ضرب و شتم قرار ميدادند. ما را بازرسي مي كردند و وسائل و مدارك ما را مي گرفتند. به اصطلاح خودشان غنيمت جنگي بود. گردنبندي كه پسرم به من هديه داده بود كه نوشته مولايم علي روي آن بود را يكي از آنها به شدت كشيد و پاره كرد و در جيبش گذاست و به قلاده حيوان نسبت داد.

ما را در يك اتاق كوچك بازداشت كردند. تعداد فقرا لحظه به لحظه بيشتر ميشد. مجروح و زخمي و پير و جوان همه در يك اتاق بوديم كه نفس كشيدن براي همه مشكل شده بود حتي بعضي از فقرا از كمبود هواي آزاد از حال ميرفتند. بعد از يك ساعت ما را به يك سالن ورزشي بردند كه ظرفيت آنجا 300 نفرو جمعيت ما 500 نفر بود. صحنه‌هاي دلخراشي از مجروح شدن يكايك فقرا مثل تركيدن چشم يكي كه خونابه از چشمانش سرازير بود همه را متأثر كرده بود. ولي او خونسرد و لبخند به لبانش بود و ناله‌اي سر نمي داد. من كاري از دستم برنمي آمد. شب بسيار سختي بود چون نه جايي براي نشستن و نه جايي براي استراحت مجروحين بود. بي خبر ازحال مادر و همسرم بودم. تا بالاخره متوجه شدم همسرم و بقيه همشيره ها هم دستگير شده‌اند.

تا صبح فردا آقاي دكتر عباسي كه از اخوان به اسارت گرفته شده بود مشغول مداواي ديگر فقرا بود. من حدود 3 شب در آنجا بازداشت بودم. در اين اوقات از لطف مولا به عشاقش خبردار شدم و از اينكه ياعلي گفتم و عشق آغاز شد شاكر و سپاسگزار درگاه كرمش گرديم. اميد است كه نعمت با او بودن و در راه او بودن به همه ما عطا فرمايد

نوشته شده توسط خاطرات قم در 17:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

و زمستان تمام شد و رو سياهي به زغالدان ماند(خاطره ی 12)

و زمستان تمام شد و رو سياهي به زغالدان ماند

ك احمدي هستم ساكن شهر شهميرزاد در استان سمنان، مدت يكسال و اندي است كه بنا به رحمت و مشيت خداوند به فقر نايل و خداي منان را بي نهايت شاكر هستم. دو هفته قبل از واقعه حسينيه قم يك اتوبوس از فقراي شهميرزاد براي زيارت آقاي شريعت به حسينيه شريعت قم رفتيم. در آنجا متوجه شديم كه يك سري از افراد ناشناس قصد تخريب حسينيه را دارند و آقاي شريعت فرمودند كه هيچكس نماند و همگي برگرديد ولي ما با رجوع به عقل ايماني خود دريافتيم كه دفاع از حسينيه‌اي كه حق قانوني ما فقرا است و به نام ما وقف شده است به عهده خود ما ميباشد. و متولي حسينيه خود ما ميباشيم و حق گرفتني است نه دادني. لذا تصميم گرفتيم براي گرفتن حق قانوني خود اقدام كرده و به تحصن بنشينيم. اين يك نداي دروني بود، لذا نداي دروني خود را لبيك گفتيم.

به شهر خود برگشتم و وصيت خود را به بستگانم كردم واز بچه ها و زندگي دست شسته با همسر خود به شهر قم آمديم. به محضي كه وارد شديم متوجه شديم كه چندين هزار نفر هم جلوتر از ما جلوي حسينيه و داخل حسينيه به تحصن نشسته‌اند. من هم داخل جمعيت شدم و گوشه پياده رو داخل همشيره‌ها نشستم و به مدت دو روز و يك شب در پياده روي جلوي حسينيه مانديم و با تحصن خود كه به ذكر خدا مشغول بوديم از خداوند ميخواستيم كه اين افراطيون به اشتباه خودشان پي ببرند و از تخريب حسينيه منصرف شوند.

جوانان افراطي و بيعقل و كم سن و سال، سعي در عصباني كردن جوانان ما را داشتند تا بدين ترتيب درگيري ايجاد كنند و بگويند كه در گيري از طرف ما بوده. ولي چون دستور سكوت داشتيم، به سكوت نشستيم و به ذكر مشغول بوديم و كار را به خدا محول مي كرديم.

ساعت 3 بعد از ظهر در حاليكه 6 اتوبوس شهرداري جلوي پياده رو پارك كرده بودند كه رهگذران ما را نبينند، اتوبوسها را عقب كشيده و انتها و ابتداي خيابان را بستند و بلندگويي نصب كردند و شخصي كه بي سوادي و بي تمدني او كاملا" از صحبتهايش مشهود بود شروع به سخنراني كرد. او دربارة آقاي شريعت و خواهر مرحومشان سخناني ميراند كه اين سخنان اثبات مي كرد كه اينها از دين و تمدن بشري و علم بويي نبرده‌اند. آنها حرفهايي ميزدند كه غيراصولي بود و هر كودكي اين سخنان را مي شنيد متوجه مي شد كه سخنان تو خالي و به قول عوام خاله زنك بازي است و براي تحريك يك مشت نادان و بي سواد گفته شده.

او سعي مي كرد با صحبت درباره خواهر آقاي شريعت غيرت فقرا را برانگيزد و درگيري ايجاد شود. ولي فقراي پخته و با ايمان كه ايمان علوي آنها كاملا" مشهود بود در دل، به كودكي و بازي آنها مي خنديدند. آنها در ساعت 4 بعد از ظهر به ما حمله كردند. اخويها فورا" دستها را زنجير كردند و ما چون باور نمي كرديم كه يك عده مسلمان، چون حيواناتي رفتار كنند كه حيوانات جنگل از آن اعمال شرم دارند. آنهم يكسري مسلماني كه خود را عالم دين و مرجع مي دانند. در پشت اين زنجيري كه اخويها درست كرده بودند و آنها دائما" با باتوم دستهاي آنها را مورد ضرب و شتم قرار مي دادند تا اين زنجير باز شود همه ما خانمها قرار گرفته بوديم. من در راهي كه توسط اخوي ها باز شد با فرياد يا علي به داخل حسينيه رفتم . در داخل حسينيه پيرزنها و زنها و بچه ها در طبقه بالا و اخويها كه بيشتر پيرمردها بودند جاي گرفته بودند و داخل حسينيه مملو از گاز اشك آور و گاز تند با بوي خردل و فلفل بود. گويي تمام صورتمان آتش گرفته بود و هيچ اكسي‍‍ژني براي تنفس نداشتيم. چادرها را خيس كرديم و لباسها را سوزانديم كه دود گاز اشك آور را از بين ببرد. بچه‌ها به نفس تنگي افتادند و زنهاي مسن دچار مشكل شده بودند. در آنوقت در گيري شروع شد و آنها با تفنگ ساچمه‌اي و سنگهايي كه از قبل آماده كرده بودند بچه‌هاي ما را در داخل حسينيه مورد حمله قرار دادند. به مدت 5 ساعت از حسينيه دفاع كرديم و دائم به آتش زدن لباسها براي از بين بردن گاز اشك آور مشغول بوديم و من با التماس از همشيره‌اي كه در جلوي در نشسته بود در خواست كردم كه به من اجازه بدهد براي پانسمان و كمك به اخويها بروم. به طبقه پايين و در كنار 2 همشيره ديگر به پرستاري زخميها پرداختيم. باند نداشتيم و پارچه‌هاي سفيد را تكه تكه مي كرديم و از آن به عنوان باند استفاده مي كرديم و در بين زخميها يك اخوي بود كه دستش در حالت قطع بود و بيهوش بر زمين افتاده بود.

در ساعت 10 شب به ما گفتند كه حضرت آقا دستور فرمودند كه حسينيه را ترك كنيد. ما به پليس 110 زنگ زديم و از يگان ويژه خواستيم كه اين افراطيون را كه به ما حمله كرده بودند و با آتش زدن حسينيه ما را محاصره كرده‌اند و ما آنها را مي ديديم كه ميخواهند از پنجره‌ها وارد شوند را به عقب بكشد.

كل همشيره ها و اخوي ها به طبقه پايين حسينيه رفتيم. تا يگان ويژه آمد.

ديگر اكسيژني براي تنفس نبود. ما را در دو اتاق كه اصلا" جاي تكان خوردن نبود فرستادند و دستشويي را خرد كرده بودند. ما را گشتند و تمام پولها و موبايل و طلاي فقرا را گرفتند و ما را در حياط رو به ديوار نشاندند و بعد با رفتاري كاملا" خشن ما را به اتوبوسها فرستادند. در راه يكسري جوانان با موتور دنبال اتوبوس ما آمدند و در دست هر كدام از آنها چوبي به طول يك متر بود و با آنكه به ما فحاشي مي كردند با اين چوبها به شيشه اتوبوس مي زدند و شيشه ها روي بچه‌هاي خردسال و همشيره‌ها ميريخت.

ما را به بهزيستي بردند. در بهزيستي با يكي از نگهبانان آنجا صحبت كردم و از او خواستم كه ما را از آنجا فراري دهد تا بتوانم داخل شهر رفته و همسرم را پيدا كنم. او هم كه دل پري از اينها داشت گفت به اتاق نگهباني برو و برق را خاموش كن و آرام بنشين و هر موقع مامورين اطلاعات رفتند به تو مي گويم و ميتواني بروي. من از او خواستم كه ميخواهم يكي از دوستانم را هم با خود ببرم و او گفت برو و سريع او را صدا كن. رفتم و او را صدا كردم و در تاريكي از كنار ديوار آمديم و در اتاق نگهباني پنهان شديم. آنوقت نگهبان ما را فراري داد. ساعت 5/2 شب بود به شهر قم آمديم. در جلوي حسينيه ديديم عده زيادي دور حسينيه جمع شده بودند و عده‌اي از طرفداران نادان آنها با ديدن ما دو نفر گفتند كه بياييد بچه ها طعمه پيدا كرديم و به دنبال ما راه افتادند ولي ما كه متوجه قصد شوم آنها شديم به يگان ويژه پناهنده شديم و گفتيم كه از حسينيه شريعت هستيم، ما را آزاد كرده‌اند و ما مي خواهيم به كنار ماشينمان برويم و به شهر خود برگرديم ولي اينها قصد مزاحمت دارند. يگان ويژه آنها را دور كرد و ما به پشت حسينيه كه ماشين در آنجا بود رفتيم. ابتدا و انتهاي كوچه را بسته بودند و ديديم كه باز هم يك سري از اراذل قصد آزار ما را دارند. به مامور اطلاعاتي پناهنده شديم و به او گفتيم كه اينها قصد آزار ما را دارند. او گفت من شما را همراهي مي كنم و ما را به كنار ماشينمان برد و خودش پشت رل نشست تا در راه براي ما مزاحمت ايجاد نكنند. ما را به مسافرخانه‌اي برد ولي چون شناسنامه ما را در بازجويي گرفته بودند و شناسنامه نداشتيم صاحب مسافرخانه ما را نپذيرفت و او آنوقت دوباره ما را به بهزيستي برگرداند.

در آنجا عده‌اي از طرف اطلاعات آمدند و فرمهايي به ما دادند و به ما گفتند تا اينها را پر نكنيد اجازه رفتن به شما نمي دهيم و از ما عكس گرفتند و ما را صبح آزاد كردند. در صورتيكه گرسنه و خسته و لباسهايمان خيس بود و از سرما مي لرزيديم. دوباره به قم برگشتيم. در راه يك سرهنگ اطلاعات كه خود را صادقي نيا معرفي كرده بود با ما صحبت كرد و بعد از يك ساعت حالش دگرگون شد و گفت من چگونه مي توانم راهم را پيدا كنم. گفتم اگر خدا را خالصانه و بدون ريا صدا كني راهت را پيدا خواهي كرد. فرداي آنروز كه در بهزيستي بوديم بعد از آزاد كردن ما به دنبال ما مي دويد و فرياد مي زد كه تو را به ولاي علي قسم از من ناراحت نباشيد. اگر شما را به بهزيستي آوردم براي اين بود كه جانتان در خطر بود.

بعد در قم همسرم را پيدا كرده و متوجه شدم همسر دوستم زنداني است و ما به شهر خود آمديم و سه روز بعد همسر دوستم آزاد شد

و زمستان تمام شد و رو سياهي به زغالدان ماند.

ك احمدي

نوشته شده توسط خاطرات قم در 17:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

خاطره حميد رضا حسني(خاطره ی 11)

رجزخواني شمر در كربلاي قم

اينجانب حميد رضا حسني از فقراي شهميرزاد هستم. مدت يك سال و نيم است كه بنا به مشيت خداوند به فقر و درويشي نائل شده‌ام. 10 روز قبل از حادثه قم با جمعي از فقراي شهميرزاد براي زيارت آقاي شريعت به شهر قم سفر كرديم و در آنجا متوجه شديم كه عده‌اي عالم نما قصد تخريب حسينيه فقراي قم را دارند. فرداي آنروز به شهر شهميرزاد مراجعت كرديم و در روز دوازدهم محرم با همسرم دوباره به شهر قم رفتيم.

فقراي شهرهاي مختلف در پياده روي جلوي حسينيه و عده اي در داخل حسينيه تحصن كرده بودند و ما هم به آنها پيوستيم و شب و فرداي آنروز در پياده رو به تحصن خود ادامه داديم. حدود ساعت 3 بعدالظهر افرادي ميكروفن و بلندگويي داخل خيابان نصب كرده و فردي پشت ميكروفن بر عليه دراويش شعارهايي سر مي داد و عده اي ناآگاه ديگر شعارهاي اين فرد را تكرار مي كردند و بعد فرد ديگري پشت ميكروفن بر عليه آقاي شريعت و خانواده ايشان توهينهاي زيادي كرد. وي واقعاً آبروي علما و علم را برد. اگر نتيجه علوم اين است كه من دعا ميكنم كه خدايا اين سواد الفباء را هم كه به ما آموخته‌اند از من بگير كه بيسوادي هزار بار بهتر از ننگ اينگونه علم و عالم بودن است. سخنراني اين آخوندها همانند رجزخواني شمر در صحراي كربلا بود. قبل از حمله لشگريان ابن سعد شمر همچنين سخنراني و رجزخواني كرد. اين سخنرانان ميگفتند ما اين درويشها را با فوت از قم بيرون ميكنيم. يا هنوز ندانسته بود كه شمر كه ميگفت حسين خارجي است منظورش اين بود بر عليه امام زمانش (كه به خيال آنها يزيد بود خروج كرده) اين آخوندي كه در قم در اين جريان سخنراني ميكرد ميگفت اي مردم اينها خارجي هستند يعني از خارج كشور آمده‌اند و فارسي هم بلد نيستند. عجب دروغگويي بود حتي خواسته بود از اربابش شمر هم تقليد كند نتوانسته بود. اينقدر هم آدمي ... ميشود؟!

چند اتوبوس آوردند و فقرا را تهديد به سوار شدن كردند و ما فقط با سكوت به سمت آنها گل پرتاب مي كرديم. پس از چند لحظه به ما حمله ور شدند و من و اخويهاي ديگر به طور زنجيروار دستهايمان را بستيم و آنها با باتوم به دستهايمان ميزدند و به زور داخل اتوبوس مي انداختند. من و چند تن از فقراي ديگر را داخل اتوبوس انداختند و ما درب اتوبوس را از كار انداخته و باز كرديم و بيرون آمديم. در همين موقع گاز اشك آور پرتاب كردند و من با سرفه‌هاي شديد و چشمهاي اشك آلود به كوچه هاي اطراف فرار كردم و دوباره چند تن از ماموران من را دستگير و باز مجدداً فرار كردم و چند ساعتي در داخل شهر قم به دنبال همسرم و دوستم مي گشتم كه متوجه شدم همسرم داخل حسينيه دستگير و دوستم داخل خيابان دستگير شده اند.

فرداي آنروز همسرم را آزاد كرده ولي دوستم چند روز زندان بود و ما به شهميرزاد برگشتيم ولي دانستيم كه چگونه حقيقت با حسين عليه السلام بود و يزيديان كه بودند و چه بودند و چگونه فكر ميكردند.

فقير حقير حميد رضا حسني

نوشته شده توسط خاطرات قم در 17:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم اردیبهشت 1385

شرح حمله شريعتمداران اسلام ناب به خلوتگاه طريقت مداران

حمله وحشيانه پاسداران اسلام ناب انقلابي محمدي به دستور دكان داران شريعت درقم آنچه را درتاريخ از حمله مغولها خوانده بوديم پيش چشمانمان زنده كرد. من آنجا نبودم اما روايت شاهدي از حق گذاران كه خود از روحانيون بيزار از ولايت جهل و جور و فساد است اشك به ديده ام آورد ... روايت را بخوانيد:(مشاهده متن کامل)
نوشته شده توسط خاطرات قم در 20:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم اردیبهشت 1385

11روز زنداني زوري به تلافي زيارت قم (خاطره ی 10)

11روز زنداني زوري به تلافي زيارت قم

بنام دوست

اين حقير جمشيد لك از فقراي شهرستان دورود كه در تاريخ 28 دي 1384براي عيد سعيد غدير به شهرستان قم وارد شدم. وقتي به ديدار جناب آقاي شريعت رفتم ديدم ايشان تشريف ندارند. متوجه شدم كه عده‌اي بنام هيئت فاطميون وسط حياط حسينيه و مجلس سابق دارند ديوار كشي ميكنند. بي نهايت نارحت شدم و از فقرا سوال كردم كه چه بايد كرد گفتند الان رئيس كلانتري آقاي سجادي و معاون دادستاني ميخواهند براي صحبت كردن به اينجا بيايند اگر صحبتي داري با آنها بگو. بعد از چند لحظه آقاي سرهنگ سجادي و معاون دادستاني آمدند و فقرا با كمال ادب با آنها برخورد داشتند ولي آنها به فقرا گفتند شما بايد به شهرهايتان برويد تا مسائل مربوط به اين مكان با طي مراحل قانوني حل شود تا ببينيم حسينيه مال شماست يا مال ماست. من نارحت شدم و اجازه خواستم كه دو دقيقه صحبت كنم و به آقاي معاون دادستان گفتم من لرم و سواد زيادي ندارم ولي اين را ميفهمم كه اين حسينيه متعلق به ما فقراي نعمت اللهي سلطانعليشاهي گنبادي است و شما داريد زور ميگوييد. گفتند سوال شما حقوقي است بايد يكي ازوكلاي شما با ما صحبت كند.

با منزل تماس گرفتم. خانم به من گفت: دعوا كردي؟ گفتم: خير. گفت: اداره اطلاعات دورود زنگ زده كه شوهرت هر جا هست بايد بيايد. گفتم نميدانم كجاست. گفتند هر جا هست با هواپيما و يا هر وسيله بايد بيايد. گفتم فردا ميايم. فرداي آن روز به زيارت حرم حضرت معصومه رفتم و شب به دوررد برگشتم. چون روز جمعه بود با خود گفتم كه شنبه به اطلاعات مي روم. صبح روز شنبه در تاريخ 1 بهمن 84 ساعت 7:30 به اداره اطلاعات زنگ زدم. آنها گفتند 10 دقيقه با شما كار داريم شما ساعت 8 اينجا باشيد.

ساعت 8 صبح خودم را به اطلاعات معرفي كردم. يكي از مامورين كه خودش را آقاي امين معرفي كرد گفت اين چند روز كجا بودي؟ گفتم قم. گفت براي چه كاري رفتي؟ گفتم براي زیارت حرم معصومه و برای جشن عید غدیر و زیارت آقای شریعت. وقتی اسم زیارت را آوردم گفت زیارت نگو بگو دیدار و دراین حین یک آقایی وارد شد که دیدم آقای امین جلوی او بلند شد و سلام کرد من هم سلام کردم. به محض سلام با سیلی گذاشت توی صورتم و چند تا پشت سرهم زد و فحاشی کرد: عمری - نجس - کثافت- لجن و گفت آقای امین با ایشان صحبت نکن تا سبیلهایشان را بزند و الا حرام است با او صحبت کنی. بعد از یک لحظه سربازی را صدا کرد که ماشین را بیار تا سیبلهایش را بزنم. سرباز هم از ترس رفت دو تا ماشین یکی برقی و یکی دستی آورد. آقای امین بلند شد گفت وقتی خواست به خرم آباد برود آقای رضائی سبیلش را کوتاه میکند. گفتم مرا بکشید سبیلم را کوتاه نمیکنم شما میخواهید کوتاه کنید مطلب دیگري است.

گفتند شما در قم گفتید من لرم و گردن کلفت هستم و الان زنگ میزنم 20 اتوبوس بیاید. گفتم با هم میرویم قم و از مسؤول كلانتري و معاون دادستانی و معاون اطلاعات که در قم خود را آقای شجری معرفی کرد و یکی دیگر هم بود بنام آقای حضرتی ميپرسيم. اگر آنها اين موضوع را اينطور كه شما ميگوئيد گفتند هر کاری دوست داشتید بکنید. گفتند تو آنجا گردن کلفتی کردی. بنده هرچه گفتم آقا اصلا درگیری نشد. گفتند دروغ میگویی شاید این تهمت دروغ را 100 بار تکرا ر کردند. میگفتند ما حرفهايت را قبول نمیکنیم.

خلاصه تا ساعت 12 آنجا بودم که متوجه دندان درد شدید شدم. گفتند تو باید فردا ساعت 8 به اطلاعات خرم آباد بروی. خانمت هم باید ساعت 8 به اینجا بیاید و نامه نوشتند و به بنده دادند. گفتم خانم بنده مریض احوال و دیسک کمر دارد گفتند خانم تو فقرای دورود را با تلفن خبردار کرده. گفتم که او خبر ندارد. گفت نه این فتنه و آشوب قم را خانم تو و خود تو در قم به پا کرده‌اید. به هر حال از اطلاعات بیرون آمدم دیدم پسرم با چند تا از فقرا روبروی اطلاعات ایستاده بودند. به محض دیدن این فقیر فورا به طرف من آمدند و بعد از احوال پرسی به خانه رفتم. وقتی با خودم فکر گردم گفتم با یکی از فامیلهایمان تماس بگیرم و موضوع را با ایشان بگویم. ایشان گفتند شما خرم آباد نروید و یک نامه برای اطلاعات بنویسيد که

اداره اطلاعات دورود

باسلام

بنده برای این به خرم آباد نرفتم چونکه شما رفتار غیراسلامی با این حقیر داشتید و به خرم آباد نميروم.

با احترام جمشيد لك

و نامه را پست کردم و خودم شب دوباره به قم آمدم. خیلی گرفته و ناراحت بودم. صبح فقرا همه جمع بودند. ساعت 9 صدای پیرزنی می‌آمد. وقتی بیرون کوچه آمدم دیدم کسی نیست نگاه کردم دیدم کسی نیست به کوچه بن بست نگاه کردم دیدم پیرزنی دارد ناله میکند و سر به درب حسینه گذاشته و یک دفعه یک مامور با باتوم برقی او را مورد ضرب شتم قرار داد و پیرزن با صدای بلند یا امیرالمومنین گریه میکرد. من دیدم خيلي ناراحت شدم گفتم همشیره را کشتند. همه فقرا از جا بلند شدند و به حسینه هجوم آوردند و درب حسینیه از ازدحام فقرا شکست و وارد حسینیه شدیم. تقریبا 5 دقیقه بیشتر طول نکشید وقتی وارد سالن شدیم هیچ ماموری پیدا نبود و تمام فقرا خوشحال شدند و به من گفتند یک شعر از لیلی و مجنون بخوانم. این حقیر این شعر را با حالتی که با حال صبح هزاران برابر فاصله داشت خواندم و این شعر بود:

کوچه نسبت داشت چون با یار او

سجده بر روی و در و دیوار او 

چون قدم بر کوچه لیلی نهاد

بانگ یا لیلی برآورد از نهاد ...

فقرا خوشحال بودند و سر از پا نمی شناختيم.

با شخصی راجع به اطلاعات دورود صحبت کردم که او را نمی شناختم. ایشان گفتند شکایت کن و رفت. یک شخصی در تهران جهت تنظیم شکایت معرفی کرد و من او را نمی شناختم فقط می‌دانستم فقیر است. طبق راهنمایی ایشان عمل کردم و بعد از دو روز وارد شهرستان دورود شدم و چند تا از فقرا هم به منزل این حقیر آمدند. همسرم گفت در این چند روز اطلاعات هر روز تلفن میزد و مزاحم میشد. همان روز به این حقیر زنگ زدند و گفتند باید به اطلاعات بیایی. گفتم يک بار آمدم ولی شما با رفتار غیراسلامی که با من داشتید دیگر نمي‌آیم. گفتند این نامه با پست شهری را تو نوشته‌ای؟ گفتم کدام نامه؟ گفت همین نامه که از طرف شجی لره؟ گفتم این حرفت هم خلاف است من زیر نامه نوشتم جمشید لک. گفت خوب حالا به اطلاعات میایی و يا گردنت را میشکنم. گفتم با حکم قضایی. قطع کرد دوباره زنگ زد که اگر بیایی به نفع تو است به همسرت گفتم با حکم قضایی می‌آیم. گفت کاری نكن كه تو را وصل كنم به آقای رضایی. گفتم برای چه؟ گفت دیدی چطور از تو پذیرایی کرد. گفتم وصل کن ایشان گوشی را برداشت و گفت بفرمائید گفتم شما با من کار دارید؟ گفت میایی یا بزور بیارمت. گفتم طبق حکم قضایی اگر باشد مطیع قانون هستم. گفت باشد

روزسه شنبه 23 اسفند 84 سر کار بودم که تلفن سالن تراشکاری زنگ زد. وقتی برداشتم گفت من سید هاشم موسوی هستم رئیس اطلاعات. فهمیدم خود رضائی است. گفتم بفرمائید. گفت باید فردا صبح سر کار نروی. بنابر حکم قضایی باید به اطلاعات بیایی. گفتم برای چه جرمی گفت کاری نکن بيایم الیگودرز و تا دورود با لگد بزنمت و گردنت را خورد کنم. تلفن را قطع کرد.

چند لحظه بعد مدیر شرکت مرا خواست و گفت که تو باید بروی و رضایت اطلاعات را بگیری در غیر این صورت سرکار نیا. گفنم پس مرخصی به من بدهید گفت مرخصی نمی خواهد شما فقط کاری که میکنید رضایت آنها را باید بیاوری تا اجازه کار داشته باشی. غروب که از کارخانه به منزل آمدم همسرم گفت از اطلاعات چندین بار زنگ زدند. ناگفته نماند قبل از رفتن به خانه ديدم يكي از مامورين اطلاعات درب منزل ايستاده و شماره پلاك خانه و كوچه را مينويسد. گفتم سلام گفت آقاي لك گفتم بله گفت بيا برويم اطلاعات با آقاي موسوي شما را صلح بدهم و به شما كمك كنم و مبلغي پول هم به شما ميدهم. گفتم من با ايشان صلح و يا دوستي يا دشمني ندارم. او گفت يك نامه سه برگي براي ما آمده آن را تو نوشتي؟ گفتم بله. گفت به چند جا نوشتي گفتم به 9 جا نوشته‌ام. گفت بد كاري كردي. گفتم من درد دل داشتم. پس درد دل خود را به كي بگويم؟ خيلي در مورد پيشنهاد خود پا فشاري كرد و رفت. فردا صبح ساعت 8 صبح همان مامور كه آقاي امين نام دارد با حكم قضايي به در خانه آمد. سلام كردم. گفت اين حكم قضايي نگاه كردم ديدم مهر دادگستري دارد گفتم باشد الان مي آيم. او گفت من ميروم و خودت بيا. گفتم باشد شما برويد فورا با يك وكيل تماس تلفني برقرار كردم. او گفت اشكالي ندارد و من ساعت 9 صبح خودم را به اطلاعات معرفي كردم.

به محض ورود دوباره با لحن تند آقاي موسوي گفت اگر حرف اضافه بزني گردنت را خورد ميكنم. تو اين نامه را نوشتي؟ گفتم بله گفت اين هم امضاي توست؟ گفتم بله. گفت بايد بگويي اين نامه را كي نوشتي و توسط كي بوده است. گفتم اين نامه را درتهران ميدان امام درب كاخ دادگستري به يك نامه نويس دادم برايم نوشت. آنها مرا مسخره كردند كه همه حرفهايش دروغ است و اين نامه در سه صفحه نوشته شده و در هر خط تو به ما توهين كرده‌اي بايد جواب بدهي. گفتم كجاي آن توهين است گفت تو ما را دزد و جنايتكار و شرابخوار و دنبال ناموس مردم و زير نظر ابر قدرتها معرفي كردي. گفتم من خبر ندارم معني اين كلمات را هم نمي دانم نامه نويس نوشته. گفت مگر براي تو نخوانده گفت خوانده ولي معني فسق و فجور و خبيث را نميدانم و آنهم براي من معني نكرده. گفت تو بايد بگويي نويسنده آقاي هرسيني بوده است. گفتم او روحش هم خبر نداره. مرتبا اين جمله را تكرار ميكرد كه او يعني آقاي دكتر هرسيني اين كار را انجام داده است و تو آدم ساده لوحي هستي. كسي كه اين نامه را نوشته تو را با سر به چاه انداخته است. حالا بيايد و تو را درآورد. گفت تو چطور در دادگاه جواب اين بيحرمتي را ميدهي گفتم در دادگاه جوابگو خواهم بود. گفتند تو چرا از اين آقايان پيروي ميكني بيا از اين مراجع پيروي كن تو سبيلهايت را بزن و قول بده مجلس نروي و هر جا خواستي بروي بايد با هماهنگي ما و با اطلاع ستاد خبري باشد و مسائل را اطلاع بدهي تا كاري با تو نداشته باشيم. گفتم اگر همسرم كه مريض احوال است مثلا ساعت 3 نصف شب حالش خراب شد بايد با شما هماهنگي كنم. گفت آري. گفتم من اين كار را انجام نميدهم. گفت تو بدبخت هستي دست كم 7 سال زندان به تو ميدهند. گفتم باشد بدهند. خلاصه تا ساعت 12:30 ظهر ادامه داشت. بعد براي صرف نهار رفتند و مرا تنها در اطاق گذاشتند. من هم نماز خودم را خواندم و سربازي برايم نهارآورد. گفتم نمي‌خورم. گفت خواهش ميكنم بخور. نگاه به صورت او كردم ديدم حال التماس دارد. يك قاشق به اجبار خوردم.

ساعت 1 دوباره بازجويي شروع شد كه نام بچه‌ها و همسرت و برادر و خواهر و پدر و مادر و سن آنها را پرسيدند و گفتند كار آنها چيست و در كجا زندگي ميكنند من هم به انها گفتم اينها را قبلا به اداره‌ي اطلاعات گفتم. بعد به آنها گفتم شما به من توهين كرديد اين توهينها هيچي نيست؟ دوباره آقاي موسوي گفت هنوز هم ميزنم و توهين ميكنم. من به آقاي امين گفتم شما به من پيشنهاد پول نكردي؟ جلوي رئيس اطلاعات گفت قربان دروغ ميگويد. خواستم به او كمك كنم ولي ديگر برايش كاري نمي كنم. گفتم كمك نكن كسي كه بخواهد كمك كند ميكند. اين بازجويي تا ساعت 5 بعدازظهر ادامه داشت. به يكي از آنها گفت بازداشتش كنم ديگري گفت نه برود بعد از عيد ميآيد. رو به من كرد گفت قول ميدهي بيايي. گفتم بله و از اطلاعات بيرون آمدم و يكسره به خانه رفتم.

فردا ساعت 8 صبح تلفن زنگ خورد برداشتم. ديدم دوباره از اطلاعات است. گفتم بفرمائيد گفت چند لحظه بيايد با شما كار داريم. گفتم مي خواهي مرا به زندان ببري گفت نه خدا شاهد است كه فقط چند تا سوال از شما دارم. به اطلاعات رفتم گفت سوار ماشين بشو. گفتم براي چه گفت دادستان با شما كار دارد. گفتم مگر ديروز نگفتيد بعد از عيد بيا. گفت چيزي نيست فقط چند سوال دارد آقاي امين از مامورين اطلاعات با پرونده وارد دفتر دادستان شد و من در اطاق انتظار ماندم. بعد از چند لحظه آقاي امين بيرون آمد و گفت شما باشيد من الان ميايم و رفت بعد از چند لحظه دادستان كه آقاي شهباز نام دارد مرا احضار كرد گفت اين نامه را تو نوشتي گفتم بله گفت به دستور چه كسي؟ گفتم دستوري در كار نيست فقط درد دلي بود كه با رهبر كبير انقلاب و مسئولين مملكتي داشتم. گفت چرا به آنها توهين كرده‌اي؟ گفتم توهين نكرده‌ام. گفت چرا تمام خط به خط اين نامه توهين است. اسامي فقرا را چرا نمي دهي؟ گفتم من در قم كسي را نديدم گفت چرا تو هفت ماه است كه سر كار نمي روي گفتم من يك دقيقه غيبت ندارم اگر ميخواهيد تماس بگيريد. گفت الان تماس ميگيرم. گفتم اگر حرف شما راست بود مرا بكشيد و در اطلاعات هم گفته بودم كه من چنين كاري نميكنم كه اسامي فقرا را به شما بدهم. يا به من چه ربطي دارد كه چه كسي در قم بوده يا نبوده. دادستان با كارخنه تماس گرفت. گفت چرا در قم درگير شدي؟ حقير گفتم در قم درگير نشده‌ام و فورا نامه زندان اين حقير را نوشت و به اين حقير دستبند زدند و در صورتي كه اينبار هيچ اخطاريه‌اي در كار نبود و خودم با پاي خودم به آنجا رفته بودم مرا روانه زندان كردند.

وقتي وارد زندان شدم داخل يك اطاق كه همه اعدامي بودند مرا هم در آنجا انداختند. هر چند دقيقه يكي از مامورين مرا صدا ميكرد كه بايد شارب خود را بزني. ميگفتم مرد حسابي من بخاطر شارب اينجا هستم و تو ميگويي كه شارب خود را كوتاه كن. ديگري و ديگري را همين جواب ميدادم. تا بعد از 11 روز زنداني كشيدن صبح 5 فروردين 84 ساعت 9:30 صبح بلند گو صدا كرد جمشيد لك ملاقات حضوري دارد. وقتي به سالن ملاقات آمدم چشمم به آقاي دانشجو افتاد. حقيقت بياد چهره ملكوتي مبارك حضرت درويش صدقعلي يكي از مردان خدا افتادم. به ياد حرفهاي مامورين اطلاعات كه ميگفتند حالا بيايند به داد شما برسند. گفتم كجائيد كه ببنيد چه شده و حقيقتا حالي برايم پيش آمد كه اين حقير سراپا تقصيرچرا بايد مزاحم اين بزگواران و مردان خدا باشم. با آقاي دانشجو گفتم من نخواستم مزاحم شما باشم و براي شما ايجاد زحمت شد كه تشريف آورديد. آقاي دانشجو نارحت شدند كه چرا من چنين حرفي زدم و گفت امروز يا فردا شما را آزاد ميكنم. گفتم حالا ديگر غمي نيست وقتي كه مردان خدا اين حقير را ياد ميكنند حالا ديگر به 10 سال زنداني هم به من بدهند غمي نيست.

آقاي دانشجو رفتند بعد از نماز ظهر يا بلندگو مرا صدا كردند كه آزاد هستي. در آن لحظه چند تا از اعدامي‌ها مرا صدا كردند كه اگر خدمت بزرگتان رفتيد عرض كنيد كه دعا كنند تا ما را مورد عفو قرار دهند بعضيها مي گفتنند كه بگو براي ما دعا كنند. نميدانيد چه حالي براي اين حقير پيش آمد با چشم اشكبار از زندان خارج شدم. وقتي به محوطه زندان رسيدم آقاي دانشجو را ديدم. گفت اطلاعات همسرت را خواسته و او الان در اطلاعات است. دوباره گفتم اين بار چه نقشه‌اي در سر دارند. آقاي دانشجو گفتند چيزي نيست الان او را آزاد ميكنند. ديدم رئيس زندان بيرون آمد و گفت آقاي دانشجو بفرمائيد نهار. آقاي دانشجو گفتند من نهار نميخورم اصرار كردند. گفتند من از اين محيط حالم دارد بهم ميخورد و بعد از چند لحظه گفت شما با جمشيد چند دقيقه به اطلاعات برويد. آقاي دانشجو گفتند باشد ما با يك تاكسي كه مسافر براي ملاقاتي زنداني آورده بود رفتيم وقتي نزديك اطلاعات رسيديم آقاي دانشجو گفت شما برويد من سري بزنم ببينم در اطلاعات با همسرت چه كار دارند.

من به خانه رفتم. وقتي رسيدم پست سر من هم همسرم آمد. پشت سر او هم آقاي دانشجو آمدند و گفت فورا حركت كن برويم كه الان دوباره حكم جلب تو را ميگيرند و چون فرصت نبود حركت كرديم و به تهران رفتيم و الان هم در اين شهر هستم ...

حقير سرا پا تقصير جمشيد لك 

نوشته شده توسط خاطرات قم در 20:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم اردیبهشت 1385

خاطره فريد رابطي(خاطره ی9)

خاطره فريد رابطي

عصر روز عاشورا با دوستم وارد قم شديم. در حسينيه مراسم عزاداري برپا بود. فردا صبح آقاي شريعت به حسينيه آمدند و دستور دادند كه همه از حسينيه بروند. يك نفر بلند شد گفت: ما كي اطاعت امر كرديم كه حالا اطاعت كنيم؟ يكي گفت به شرطي مي رويم كه اينها تضمين بدهند كه جان شما و حسينيه در امان است. معذالك آنروز خيلي ها برگشتند. شب حسينيه خيلي شوغ بود، شايد بيش از 3000 نفر در حسينيه بودند و طوري بود كه همه فقرا درحسينيه كتابي خوابيدم و جايي براي خوابيدن نبود. با وجود سرما فقرا در حياط هم خوابيده بودند و جا براي راه رفتن هم نبود. من مي خواستم از حسينيه خارج شوم و به كرج بروم تا در مجلس شب دوشنبه شركت كنم ولي نشد. چون كه موقع ظهر بود كه گروه فشار و نظاميان آنجا را محاصره كردند.

مدتي استرس زيادي داشتيم و ساعت 2 براي نهار رفتم. دسته دسته ميرفتيم نهار خورديم و برميگشتيم و دستة ديگري ميرفتند.

ساعت 4 الي 5 گروه فشار آمدند و بعد از كلي اهانت و فحاشي قطعنامه‌اي خواندند و نيروي انتظامي ظاهراً از فقرا مواظبت ميكرد و نمي‌گذاشت كه گروه فشار به فقرا حمله ور شوند. از حدود ظهر آمدن فقرا از شهرهاي مختلف به آنجا شروع شده بود و چون پليس از آمدن آنها به داخل حسينيه ممانعت مي كرد، آنها بالاجبار در بيرون حسينيه مي‌نشستند.

قطعنامه‌اي فاطميون خواندند مبني بر آن بود كه تا ساعت 3 بعد الظهر فردا به نيروي انتظامي مهلت مي دهيم كه اين صوفيه را از شهر قم بيرون كنند و شعار مي دادند: شريعت بي حيا شهر قم رها كن. شب تا صبح مامورين نيروي انتظامي را هر دو ساعت به دو ساعت عوض مي كردند ولي نيروي فشار آنجا را ترك كرده بودند. در اين فاصله فقرا به مامورين نيروي انتظامي آب و خوراك و چايي مي دادند و حتي مي خواستيم به آنها پتو بدهيم. بعضي از آنها قبول كرده و بعضيها نكردند. شب را تا صبح به دعا و راز و نياز پرداختيم. آنشب شب عاشوراي فقرا بود.

فردا ظهر دوباره تدابير امنيتي شديد شد. تا ساعت 3 بعد الظهر كه فاطميون و گروه فشار آمدند و باز قطعنامه‌اي خواندند. بترتيب: سلحشور– شهشهاني – فولادي- سجادي سخنراني كردند. بعد گروه فشار از پشت بام كتابخانه مرعشي نجفي سنگ پرتاب كردند و نيروي انتظامي را زخمي كردند تا حمله را آغاز كنند.

گارد نيروي انتظامي خود را آماده و سپرهايشان را مرتب كردند. ما حدودا" نيم ساعت با افسر فرمانده نيروهاي ضد شورش مذاكره كرديم كه نتيجه بخش نبود و آخرين جمله او اين بود كه گفت: تيغ نظام دو لبه است، يعني اينكه اگر نكشم كشته مي‌شوم. بعد گفتند به شما مهلت مي دهيم كه حسينيه را در 10 دقيقه خالي كنيد، كه اين امكانپذير نبود و گفتند شما را به دست امت حزب الله مي سپاريم. در اين 10 دقيقه ما نماز خوانديم. بعد آنها حمله را شروع كردند.

در حمله بعدي ديگر عموميت با لباس شخصيها بود و نيروي انتظامي تماشا مي كرد. چون حمله‌هايشان ناموفق بود جبهه كتابخانه مرعشي را خيلي قوي كردند و با وجودي كه خيلي سنگ داشتند بازهم موفق نشدند. بعد از ساختمانهاي 6 طبقه پشت شروع به حمله كردند و 5 دوره سنگ تمام كردند و از دوره سوم به بعد كوكتل مولوتف هم اضافه شد. و از آن بالا عكس ميگرفتند و نيروي انتظامي با لباس شخصيها با هم بودند. بيشتر سنگها از همان ناحيه ساختمانهاي 6 طبقه به ما مي خورد و سر و صورت فقرا را مي شكست. در پايين به قسمتي كه خانمها بودند مرتب گاز اشك آور ميزدند و صداي جيغ خانمها مي آمد. نارنجك پرتاب كردند و تيراندازي نمودند كه خيليها مجروح شدند. در آخر حسينيه را آتش زدند. من تقريبا" جزو نفرات آخري بودم كه از حسينيه خارج شدم. ما را به بازداشت در هلال احمربردند و بعد از آنجا هم با اتوبوس به تهران منتقل كردند.

در زندان از ما 3 تعهد مي‌گرفتند:

1 – ديگر به حسينيه اميرالمومنين (حسينيه شريعت) پا نبايد بزنيد.

2 – بگوييد كه ديگر درويش نيستيد.

3 – پس از رسيدن به شهر خود، خود را به اداره اطلاعات آن شهر معرفي كنيد.

در طول اين درگيريها به من سه تا كوكتل مولوتف اصابت كرد و سه مرتبه لباسهايم سوخت و فقرا خاموش كردند. و 5 مرتبه گاز اشك آور به من برخورد كرد. حدوداً 15 الي 20 مرتبه باتوم به سر و صورتم خورد. حدوداً 20 الي 30 سنگ به سر و صورت و دست و پايم برخورد كرد.

صدمات وارده به من عبارت از شكستگي سر به طول بيش از 5 سانتيمتر و پارگي گوش و انحراف بيني و شكستگي صورت و دندان و پيشاني بود.

فريد رابطي

نوشته شده توسط خاطرات قم در 20:11 |  لینک ثابت   •